
یار تنوری
الا ای آنکه بر دریا به خوابی
همی خواندم ز جعفردر کتابی
که فرمود آن عزیز درگه یار
کزو دریای دانش گشته پر بار
ازآن دریاری دین ما غریبیم
که از یار تنوری بی نصیبیم
مرا نفس خودم بیچاره کرده
که مولایم به آتش چاره کرده
قیامت را جهنم نیست بی جا
که منهای من وتو مانده بر جا
تنوری خواهم آورد خویشتن سوز
که بنشینم در او دائم شب وروز
بسوزم این من بیچاره کن را
زکوی عشق حق آواره کن را
هم آنان که رئیس شهر دینند
فقط یار تنوری می گزینند
مبادا خیس وتر باقی بمانیم
زآتش بی خبر باقی بمانیم
مر این اسفنج دل باید فشردن
زهرچه غیر حق باید ستردن
مرا ازمن الهی دور گردان
وجودم را زخود پر نور گردان