چند سال پیش که دوران مفت‌خوری در خوابگاه تمام شده بود و لاجرم باید دنبال آپارتمانی نقلی برای ادامه حیات در این پایتخت عظیم‌الجثه! می‌گشتم به آژانس‌ها و مشاوران املاک متعددی سر زدم. اما همه آنها پس از اینکه پی به تجرد بنده می‌بردند محترمانه می‌گفتند که شرمنده‌ایم و کسی مستاجر مجرد قبول نمی‌کند!

در این‌روزها که زیاد دل و دماغ نوشتن و به‌روز کردن وبلاگ را ندارم گفتم این شعر ضعیف و عجله‌ای را که کمی هم پراکنده و مشوش است و خودم هم به سست بودن آن اعتراف می‌کنم در اینجا بنویسم که یادگار آن سال‌هاست:
.
خدایا پس چرا من زن ندارم؟ / زنی زیبا و سیمین‌تن ندارم؟
دوتا زن دارد این همسایه ما / همان یک‌دانه را هم من ندارم
آژانس ملکی امشب گفت با من: / مجرد بهر تو مسکن ندارم
چه خاکی بر سرم باید بریزم؟ / من بیچاره آخر زن ندارم!
خداوندا تو ستارالعیوبی / و بر این نکته سوء‌ظن ندارم
شدم خسته دگر از حرف مردم / تو می‌دانی دل از آهن ندارم
تجرد ظاهرا عیب بزرگی‌است / من عیب دیگری اصلا ندارم!
خودم می‌دانم این "اصلا" غلط بود / در اینجا قافیه لیکن ندارم
تو عیبم را بپوش و هدیه‌ای ده / خبر داری نیکول کیدمن ندارم؟
اگر او را فرستی دیگر از تو / گلایه قد یک ارزن ندارم!