یک جنایت شنیع
نویسنده: مارگریت دیویدسون
مترجم: مهسا ملک مرزبان


راهبه از پلکان پایین آمد ، تا جایی که ردای بلندش اجازه می‌داد این کار را آهسته و پنهانی انجام داد. صورتش در نور شعله‌ی ‌شمع می‌درخشید، عین فرشته‌ها. بعضی‌ها فکر می‌کردند شیطان روحش را دزدیده.
بالاخره کنجکاوی‌‌اش ‌به نتیجه رسید. همین امروز که پشت یکی از ستون‌های حیاط پنهان شده بود دید که پدر روحانی دارد حق السکوت می‌دهد، دقیقا پولی را داد و جعبه‌ای را گرفت. شک نداشت که جنس قاچاقی بینشان رد و بدل شد.
راهبه‌ی ‌شیطان از جلوی در ورودی نمازخانه‌ای که راهبه‌های مومن تر از او آنجا غرق عبادت بودند گذشت و با کمی دلشوره به طرف اتاق پدر روحانی رفت، می‌دانست امشب نوبت اوست که وعظ کند. خواهر اینوسنسیا به نرمی به در ضربه زد، جوابی نیامد، دستگیره‌ی ‌در را چرخاند و به درون اتاق سر خورد.
شمعدان را روی کفپوش مرمری گذاشت و خم شد و با دقت زیر تخت پدر بیچاره را گشت. آها! خودش است. جعبه را بیرون کشید و با نگرانی به آن زل زد. خداراشکر! دو قطعه مانده بود. آنها را برداشت، توی دستمالش پیچید و داخل ردایش پنهان کرد. بعد از اتاق بیرون آمد، به نمازخانه برگشت و به باقی راهبه‌ها که مشغول عبادت بودند پیوست. عبادت آن روزش بیشتر از معمول طول کشید. دعا می‌کرد که هیچکس از وجود آن دو تا بویی نبرد: آن دو قطعه پیتزای پپرونی داخل ردایش.

نویسنده: مارگریت دیویدسون
مترجم: مهسا ملک مرزبان
کشتن یک سرباز ترک در زاخو

نویسنده: فرهاد پیربال
مترجم: بابک صحرانورد

«روایت ماجرا از زبان مرد»
من و زن و دو تا بچه‌هام بودیم از پل رد می‌شدیم. سه تا سرباز ترک از روبه‌روی ما می‌آمدند. من دست دخترم را گرفته بودم. می‌خواستیم به آن طرف پل برویم و سری به مجسمه «احمد خانی» بزنیم. زنم پسر به بغل، چند متری از من جلوتر می‌رفت. یکهو یکی از سرباز‌های ترک دستش را دراز کرد و جلوی چشم من به زنم دست زد.

«روایت ماجرا از زبان یک شاهد»
قربان، من وقتی از ماجرا با خبر شدم که از پشت سرم یکهو صدای رگبار کلاشنیکف بلند شد، وحشتناک بود. راستش، نمی‌دانم کی به کی زد. اما با همین چشم‌‌های خودم دیدم. غیر از آن سربازی که در خون خودش غلت می‌زد هر دو تا سرباز دیگر مست بودند، معلوم بود خیلی خورده بودند.

«روایت ماجرا از زبان مجرم»
من از همه‌ی ماجرا باخبرم. از اولش تا الان، چون که من از جاده‌ی آن طرف پل، همه‌شان را می‌دیدم. مرد، خودش بود و زن و ...

قورباغه‌ی غول‌پیکر وسایه‌هایش
نویسنده: بروس هالند راجرز
مترجم: جواد فغانی

قورباغه‌‌ها وسط روز تشکیل جلسه دادند. یکی گفت: «دیگرغیرقابل تحمل است. حواصیل‌‌ها روز ما را شکار می‌کنند و راکون‌‌ها هم درشب.»
دیگری گفت:« بله، آنقدر بداند که اگر با هم باشند، آرامش از ما رخت برخواهد بست.»
«باید ازحواصیل‌‌ها بخواهیم که برکه را ترک کنند. آن‌ها را بیرون‌ می‌کنیم.»
هم‌قسم شدند «درسته حواصیل‌‌ها را بیرون می‌کنیم، حواصیل‌‌ها را بیرون می‌کنیم.»
سروصدای آن‌ها توجه حواصیلی را که درآن حوالی ماهی می‌گرفت به خود جلب کرد. نزدیک آمد و گفت: «چه خبر شده؟ چه کسانی را باید بیرون کنید؟»
قورباغه‌‌ها به منقارش نگاه کردند که به شمشیری برای زخمی کردن قورباغه‌‌ها می‌مانست.
قورباغه‌‌ها یک‌صدا گفتند، «راکون‌ها. راکون‌‌ها را بیرون می‌کنیم.»
حواصیل گفت: ...
اداره پست

نویسنده: چارلز بوکوفسکی
مترجم: علیرضا اجلی


از اولش اشتباه شروع کردم.
کریسمس بود و بالای تپه مثل آدمای همه چیز فهم، مست و پاتیل بودم. هر کریسمس یکی شوخی می‌کرد، اونا هر کس عوضی رو برای این کار اجیر می‌کنن. بعدش برگشتم پائین و به خودم که اومدم دیدم کیسه چرمی پشتمه و بیکار در حال پیاده روی‌ام. کدوم شغل، فکر کردی. چقدر با حال! همیشه یک یا دو تا بسته به تو می‌دن و اگر تا آخر برسونیش، متصدی حمل و نقل دوباره یه بسته‌ی دیگه به تو می‌ده، بر‌می‌گردی و تو دردسر می‌افتی و یکی دیگه می‌گیری، فقط زمان می‌گذره و درست تو روزای کریسمس، کارت رو می‌کشی تو شکاف.
فکر کنم دومین روز کریسمس بود که وسوسه شدم با این زن گنده برم بیرون و اون دور و برا در حالی که نامه‌‌ها رو می‌رسونم قدم بزنم. منظورم از گنده، باسن و سینه‌‌های گنده‌اش بودن و اون در هر صورت گنده بود. به نظر دیوونه می‌اومد؛ اما من فقط به بدنش نگاه می‌کردم و برام چیز دیگه‌ای مهم نبود.
حرف زد، حرف زد و حرف زد. بعد بی‌خیال شد. همسرش تو جزیره‌ای دور افتاده کارمند بود و اون تنها زندگی می‌کرد. می‌دونی، تو این خونه‌ی کوچیک، کنار بقیه با خودش تنها بود.
پرسیدم:چه خونه‌ی کوچیکی؟

سرقت مسلحانه

نویسنده: آندرو شان گریر
مترجم: امیرمهدی حقیقت

این فشارِ سردی که زیر میز حس می‌کنی، شیشلوله. یک شیشلول واقعی. من آدم بدبختی‌ام. رمان‌نویس‌ام. روت رو این ور نکن! همین جوری که داری می‌خوری بخور. حالا، چیزی که ازت می‌خوام اینه که – یواش، بی‌این که یکهو از جات تکون بخوری- برام یه داستان تعریف کنی. یه داستان راست‌راستی‌ها. شاید هفته‌ی پیش پاشده باشی دیده باشی آسمون سیاهِ سیاه شده و فکر کرده باشی دنیا به آخر رسیده. شاید به دوست دخترت زنگ زده باشی گفته باشی واسه همه چیز معذرت می‌خوام. اون گفته باشه چرا؟ تو هم گفته باشی دنیا داره به آخر می‌رسه؛ اون هم گفته باشه ساعت سه‌ی نصفه شبه احمق! ولی مرسی، من هم معذرت می‌خوام. حالا یه چیزی بگم؟ بیا بریم سوار ماشینم بشیم از اینجا بریم، یعنی کُلاً بریم پشت سرمون رو هم نگاه نکنیم. تو پرسیده باشی دوستامون چی می‌شن؟ گور باباشون. تو گفته باشی من نمی‌تونم، دنیا که راست‌راستی به آخر نرسیده. اون گفته باشه خب، ولی من رسیده‌م. این جوری شده باشه که از دستش داده باشی. یه همچین داستانی. کارِت هم که تموم شد، می‌خوام راهتو بکشی بری. هیچ‌جاش خنده‌دار نیست. راه می‌افتی می‌ری انگار نه انگار چیزی شده. تکیه بده عقب و مخت رو به کار بنداز. دو تا شات منهتن دیگه واسه‌مون سفارش بده.
خب، حالا شروع کن...

منبع من:
http://faryad.epage.ir