مادرم تلاش می كرد كه كلید را از مش كرم بگیرد، اما او كلید را با بقیه كلیدها، پرشال زده بود و شبها هم هوشیار می خوابید. چند بار دیدم كه در مقابل اصرار مادرم گفت:


ـ خان سر منو به این كلید سپرده.


روزهای اول فریاد خشم و ناسزا و صدای كوفتن به در سرداب تا اطاقهای بیرون می آمد اما چهار پنج روزی كه رفت، فریادها به ضجه های نومیدانه رسید و دیگر صدای كوفتن در نیامد، اما بعد از هفته ای فریاد هم به گوش نیامد.


مادرم مثل گندم برشته می سوخت و دستش به جایی نمی رسید. مش كرم مثل میرغضب نگاهی تیز و سرد داشت.


محرم بود كه بهجت ملوك از شهر برگشت وبی صدا و یك راست به اندرون رفت، نه لب ایوان نشست ونه بقچه واكرد. در پژمردگی نگاه هراسانش خواب مرگ نشسته بود. مادرم پیش دوید، سلام نكردند، سر تكان دادند و بهجت سر روی شانه‌ی مادرم گذاشت و مدتی گریه كرد. مادرم حوصله كرد و دلداریش داد ومی خواست برود كه خبر را شنید، ایستاد و به ما نگاه كرد ، گرد او زنان با چارقد و چادر سیاه ساكت ایستاده بودند.آهسته گفت:


ـ انا الله و انا الیه راجعون.


وبیش از آن حرفی نزد، مثل سنگ سخت شد و نگاهش براق وهراسان، خبر مرگ همیشه او را خیره می‌ساخت، مرا پیش مش كرم فرستاد. مش كرم پیش روی سرداب حیاط خلوت روی نمد نشسته چپق می‌كشید و چشم های گود رفته‌اش بالای برجستگی استخوان گونه مثل چشم جغد غمگین بود، وقتی گفتم، چپق را زمین گذاشت و سر به آسمان بلند كرد و گفت:


ـ لا اله الا الله ، اللهی بزرگی به خودت می برازد و بس.


دست پر شال برد و كلید را باز كرد كه به من بدهد ، مادرم از پشت سر كلید را گرفت و به مش كرم كه ترسیده بود گفت:


ـ وفا بقای دنیا رومی بینی؟


مش كرم جوابی نداد انگار گریه می كرد.


در سرداب را كه باز كردند، چشم چشم را نمی دید. جز شعاع باریكی كه از سقف پای پله ها را روشن می‌كرد هیچ روشنایی نبود و نور خاكستری غروب در فضای بیرون می ماند. پله های سست و كف زده، به طرف كف سرداب كه آجر فرش بود پیچ می‌خورد و جای دود چراغ نفتی روی دیوارها مانده بود، اما در سرداب چراغی نبود.


چشم كه به تاریكی عادت می كرد، خزه و كفك وباریكه‌ی گیاهانی مثل دم مار می دید كه از دیوارها آویزان بود و لای رشته های تیره رنگ آنها ،كارتنك بسته بود.


مادرم بسم الله گویان پیش می رفت . جعبه های خاكه ذغال، خمره های سركه و تاپوهای سفالی كنار دیوار بود و قرابه های گل گرفته روی رف ها. اینجا و آنجا خرت و پرت های كهنه در پوسیدگی خفته بود. ته سرداب، بالای رفكی كه زیر آن گودرفتگی اجاق بود ، گرده چوبی كار گذاشته و از گرده چوب طنابی آویزان بود در گود رفتگی اجاق ، برق چشمان خاتون، مثل گرگی زخمی می درخشید. مادرم گفت:


ـ لا اله الا الله.


و دیگر چیزی نگفت وایستاد. خاتون جمبی خورده وآه در سینه اش شكست، ولی حرفی نزد، مادرم جلوتر رفت و گفت:


ـ می تونی سرپا بلن شی؟


جوابی نیامد. برق چشمان خاتون خاموش شد و نفس های تند و هراس زده‌اش گمان بدی پیش آورد، مادرم سر تكان داد و گفت:


ـ آره ... می دونستم ، خدا به خیر بگذرونه ...


اما لحنش را مهربانتر كرد و دست پیش برد و گفت:


ـ عیب نداره . دستتو بده من، پاشو...، تا جوونی ، تو جوونی همه چی آسون می گذره...


آن وقت مكثی كرد و همان طور ماند و با تردید و وحشت گفت: ـ گیساتم بلن میشه... دستتو بده، پاشو.


صدای نفس خاتون مثل خور خور حیوانی به گوش می‌آمد و چشم ماكم كم او را می دید كه در تاریكی كنج اجاق مچاله شده ونیم تنه اطلس صدفی اش از خاك و دوده سیاه بود و سرش گوله به گوله طاس می‌نمود وموهای تنك كوتاهی كه از بند قیچی رسته بود، دور پیشانیش وز كرده بود. بیشتر كه رفتیم، جای زخم شلاق كنار لب و روی سینه و دستهایش به خون كشیده و به سیاهی نشسته بود و چشمان خیره‌اش، با آن نگاه حیوانی به كاسه‌ی آب شكسته و خرده نانهای خشكیده‌ای بود كه موش می برد. از سقف بالای سرش، عنكبوت و هزارپاهای رطوبت زده بی حال در تارها ورشته كفكهای آویخته تاب می‌خوردند.


مادرم انگار با كس دیگری حرف بزند گفت:


ـ تقصیر كسی نیس نازنین ! آدم نباید اختیارشو دس دلش بده اگرام زینل به حاجی نمی گفت یكی دیگه پیدا می شد كه بگه، همه مثل هم‌ان، تو خودت به خودت ظلم كردی، آخه كدوم زنی جرئت می‌كرد از خونه شوهرش، با نوكر وكالسكه بره دنبال یه تعزیه خون؟ لا اله الا الله. نمی خوام دهن واكنم. خودت كردی، خانمیتو حروم كردی، مگه نمی دونسی كه اون یه سر داره وهزار سودا؟ مگه نقل دختر فخیم‌التجارونشنفته بودی؟


مكثی كرد ونگاهی به خاتون كه خیره و بی‌خود نشسته بود، ملامت كنان گفت:


ـ غیر از اون، فكر آبروی خان نبودی؟ خدایی شد كه روز عاشورا تو شلوغی تو رو ندید، اگنه همون جا سر از تنت جدا می كرد، دسمال بسه انداختی كه چی بشه؟


سكوتی شد و صدای نفس های خاتون كه در بغض گلو می شكست.


مادرم آهی كشید وگفت: ـ پاشو، به شیطون لعنت كن، من می برمت.


دست پیش برد كه خاتون را بگیرد و او خود را پس كشید، نفس هایش تندتر شد. مادرم گفت:


ـ پاشو، برو خدا را شكر كن كه قضیه همین جا تموم شد، آخه زن، زن شوهردار و خاطر خوابی؟ اونم اونقد بی‌تمهید و ملاحظه؟


خاتون انگار كنج اجاق فرو می رفت چون دیگر چیزی از او پیدا نبود. مادرم كنار اجاق چمباتمه زد می‌دانست كه نمی تواند خاتون را بیاورد اما دلش نمی آمد كه او را به آن حال بگذارد، مستأصل مانده بود كه نور فانوسی پیدا شد. نور، صورت زخمدار و تیره از دوده خاتون را روشن كرد، بهجت فانوس را كنار رفك گذاشت و جلو اتاق نشست و دست خاتون را گرفت، چند بار بر آن دست كشید و بعد آن را بوسید و گریه كرد، مادر هم با او گریه كرد، اما خاتون ساكت ماند و خیره به آنها نگاه می كرد. بهجت به مادرم گفت:


ـ پنداری تو خودش نیست.


مادرم مستأصل سر تكان داد و زیر لب چیزی گفت، عقلش به جایی نمی رسید. بهجت لحظه ای به خاتون نگاه كرد، باز برقی در چشمش درخشید و خاموش شد، به مادرم اشاره ای كرد، هر دو پیش رفتند و دست های خاتون را گرفتند. اما او مثل حیوانی خورخور كرد و خود را پس كشید، كشمكشی درگرفت، خاتون لگد می زد و مقاومت می كرد و زورش آن قدر زیاد شده بود كه آنها حریفش نشدند، عاقبت هر دو مستأصل و خسته ایستادند، مادرم به دیوار تكیه كرد و دست به قلبش گذاشت، آن موقع انگار پیر و شكسته شده بود.


بهجت خیره به خاتون كه با نگاهی براق و مظفر به او می نگریست و لب خونینش را به دندان می گزید و صدای خورخورش در فضای خاكسترآلود می پیچید نگاه كرد، لختی نگاه كرد، بعد دولا شد، سر به گوش خاتون گذاشت و ما وقع را گفت، صدایش با آنكه بسیار آهسته بود، در فضا می پیچید و نور فانوس از آن سرخ شده بود، چنین حكایتی را یك بار بیشتر نمی‌توان گفت و یك بار بیشتر نمی توان شنید، اما برای همیشه مكرر می شد، همیشه مكرر می شد.


كنار نهری در ظهیرآباد بود، یا صفاییه، شبها بساط پهن می كرده‌ان، خدا عالمه، شاید خانومم می آوردن. عرق بوده و بنگ و تریاك و ساز و ضرب هم داشته‌ان. ابول شلیته می پوشیده و به انگشتانش زنگ می‌بسته و می رقصیده. چها می‌كرده‌ان. گردن خودشون. شب جمعه بوده یا جمعه شب، تو همین ماه عزیز، تو همین مجلسا كه چیز خورش كرده‌ان، گویا زهرو ریخته‌ان تو استكان دوا و كلكشو كنده‌ان، حالا دختر فخیم التجار مونده با حجله‌ی چیده و واچیده‌اش با تخمی كه تو شكمشه، زن بیچاره‌اشم باسه تا یتیم! مادرش وقتی شنیده آجر به سرش كوبیده و چشمش مثل دونه انگور تركیده... گفته بعد اون، نمی خواد دنیا رو ببیینه، شیخ حسن ... رفته پابوس حضرت اجل. بلكی خونخواهی بشه... دسه را افتاده... میگن رو سنگ مثه سهراب یل خوابیده بوده، صورت آروم... چشم ها بسته، انگار هزار ساله كه خوابه... آبو كه ریخته‌ان روش، صدای واحسینا بلن شده...


بهجت نفسی بلند كشید و بی قید و غمگین گفت:


ـ ای بابا.... همه می دونسن هزار تا دشمن داشت... تعزیه دیگه تموم شد...


خاتون مثل ببری خیز برداشته بود و لب زیرین را طوری می گزید كه یك رشته باریك خون به چانه اش سرازیر بود، نفس ها حالا تند و مقطع می آمد و سینه مثل دمی بالا و پایین می رفت، بهجت انگار تازه او را می دید، دستش را رها كرد و بلند شد، دو قدم عقب رفت و بی اختیار بازوی مادرم را گرفت، لبهای مادرم به هم خورد اما چیزی نشنیدیم، صدا پیرامون ما مرده بود.


خاتون یك باره، مثل گنجشكی كه پرباز كند از گودی بیرون پرید دو دستش را گشود و به هم كوفت و نعره ای زد كه جرزها، قندیل و كفك و تار عنكبوتها لرزید و ما را كه جلویش بودیم به اطراف پرت كرد و به سوی پله دوید.


سر پله با نعره ای كرم را به گوشه ای انداخت و جستی به سمت در زد، زینل جلو دوید كه او را بگیرد، نعره دیگر زد و كف دهانش را بصورت او پاشید و با مشت او را به دیوار كوبید و در را باز كرد و سر پا برهنه، با همان نیم تنه و شلیته كوتاه، به كوچه زد.


نعره هایش، در كوچه، در دیوار بلند یخچال ها، می پیچید، آن وقت شب، مردم بیشتر در خانه بودند، درها باز شد و سایه هایی بیرون آمد، مردان با زینل كه فانوس گرفته بود، سر در پی اش گذاشته بودند اما جز دنباله‌ی نعره ها كه هر دم ضعیف تر می شد نشانی نداشتند. گفتند كه فریاد تا ساعتی در تاریكی كرت ها و هاشورهای صیفی به گوش می آمده و بعد در دامنه‌ی تپه های "بی بی" گم شده بود.


سحر، زینل با فانوس خاموش به خانه برگشت.


بهمن 1356


منبع:
http://sarapoem.persiangig.com/