مهمانها از لباس عروسی افسانه جا خوردند. افسانه آرایش غلیظی كرده بود، موهاش را درست كرده بود، فر داده بود و تور نازک سفیدی انداخته بود روی موهاش. توی لباس عروسی، عین عروسك شده بود. همین كه او را با لباس عروسی میدیدند، تازه میفهمیدند كه این مهمانی فقط مال "دور هم بودن" نبوده. همه دست خالی آمده بودند. همه از مادر افسانه گله كردند كه چرا به آنها نگفته است مهمانی به چه مناسبت برگزار میشود.
مادر افسانه گفت "خبری نیست. فقط لباس پوشیده. روز عقدش نپوشید، امروز پوشیده."
خالهی افسانه با ورود مهمانها دستبهكار شد و چپ و راست عكس میگرفت. افسانه مُدام راه میرفت و خودش از مهمانها پذیرایی میكرد. نمیخواست مهمانی شباهتی به عروسی داشته باشد، نمیخواست مثل عروسها خودش را بگیرد و بالای مجلس، پهلوی داماد، بنشیند. داماد مشغول بحث كردن با دایی افسانه و مهمانهای دیگر بود و عروس مُدام میچرخید و با مهمانها عكس میگرفت، مُدام جا عوض میكرد تا عكسهایی كه خالهاش میگرفت متنوّعتر باشد، سعی میكرد به دوربین نگاه نكند، امّا میدانست خالهاش کی دگمهی دوربین را فشار میدهد و در آن لحظه تكان نمیخورد، سرش را بالا میگرفت و لبخند میزد. افسانه از لباس عروسیاش خیلی خوشش آمده بود، از تور سفید روی موهاش خیلی خوشش آمده بود. به مهمانها میگفت "من این لباس را خیلی دوست دارم، من این تور سفید را خیلی دوست دارم." و با این حرف میخواست بگوید فقط به این دلیل این لباس را پوشیده، فقط به این دلیل كه این لباس را دوست دارد.
مادر افسانه شام را زود كشید و پیش از این كه مهمانها بروند سر میز شام، خالهی افسانه چندتا عكس از میز شام برداشت. سویا بود و مُرغ سُرخكرده و دو سه جور خورش رنگ و وارنگ. عروس و داماد فقط سویا میخوردند. گوشت لب نمیزدند. هیچوقت گوشت لب نمیزدند. این یكی از تعلیمات اساسی عالیجناب بود كه همهی پیروانش باید رعایت میكردند. علی پنج سال بود گوشت نمیخورد و افسانه سه سال. باز هم، سر میز شام، بحثی بین دایی افسانه و علی درگرفت. دایی افسانه با یك دست قاشق پُر از چلومُرغش را توی دهانش فرو برد و با دست دیگر پُشت جلد یكی از كتابهای عالیجناب را به مهمانها نشان داد. عكس رنگی عالیجناب پُشت جلد این كتاب چاپ شده بود كه عالیجناب را در حال لبخند زدن نشان میداد. عالیجناب چهرهی گردِ گوشتالویی داشت، سبیلهای پُرپُشت آویزانش روی دهانش را پوشانده بود. چارزانو نشسته بود روی زمین و به یك پُشتی بزرگ تكیه داده بود، دستهای پشمالوی خپلهاش را گذاشته بود روی شكم گُندهاش و به دوربین نگاه میكرد. دایی افسانه گفت "ببینم. خودِ ایشون هم فقط با همین غذاهای رژیمی سر میكنند؟" به ظرف سویا اشاره كرد. "من كه باور نمیكنم."
دایی افسانه بیشتر از همه حرف میزد. بلبلزبانی میكرد، مهمانها را میخنداند، با علی بحث میكرد، جوک میگفت و خودش بیشتر از همه میخندید. دوربین كوچكی با خودش آورده بود كه از آن هم حرف زد. یك دوربین جیبی جمعوجور كه واقعاً توی جیب جا میگرفت. درست به اندازهی یك پاكت سیگار. در یكی از سفرهای اخیرش به اروپا خریده بود. از لندن. آدرس دقیق داد كه از كدام خیابان و خوب یادش بود كه چند پوند. و چه عكسهای خوبی كه با همین دوربین در پاریس و رُم و شهرهای دیگر گرفته بود! دوربین سادهای بود كه احتیاجی به تنظیم كردن نداشت. بر خلاف دوربین خالهی افسانه كه گُنده و سنگین بود و فاصله و نور و همهچیزش را باید بهدقّت تنظیم میكردی. خالهی افسانه دوربینش را از تهران خریده بود و خیلی گران. دوربین حرفهیی بود. عكّاسهای حرفهیی با این دوربین عكس میگرفتند. بحث داغی بین آنها درگرفت. هر كدام از دوربین خودش تعریف میكرد و از عكسهای خوبی كه با دوربینش گرفته بود. دایی افسانه هم از وقتی كه وارد شده بود عكسهای زیادی گرفته بود. مادر افسانه گفت "باید دید! تا خودِ عكسها را نبینیم، باور نمیكنیم." و از دستپُخت خودش تعریف كرد. مهمانها هنوز از دستپُخت او تعریف نكرده بودند. پُرچانگی دایی و خالهی افسانه به هیچكس مجال حرف زدن نداده بود. مادر افسانه مهمانها را غافلگیر كرد و همه شروع كردند به تعریف كردن از دستپُخت او. همه باهم حرف میزدند، باهم میخندیدند و صدا به صدا نمیرسید.
پدر افسانه توی اتاق كار خودش قدم میزد و به این بگومگوهای فامیلی و خندهها گوش میداد. در اتاق بسته بود و هنوز كسی نیامده بود او را خبر كند. حتّا از سر میز شام او را صدا نزده بودند. مثل این كه یادشان رفته بود چنین آدمی هم توی خانه هست. پدر افسانه منتظر بود خبرش كنند و صبر میكرد و دلش میخواست ببیند کی به یادش میافتند. همهی مهمانها قوموخویشهای زنش بودند یا دوستهای زنش و دوستهای علی و افسانه. زنش همیشه فقط قوموخویشها و دوستهای خودش را دعوت میكرد، از دوستها و قوموخویشهای شوهرش خوشش نمیآمد و دلش نمیخواست از آنها پذیرایی كند.
پدر افسانه قیافهی خودش را توی آینهی كوچكی كه بغل میز تحریرش بود نگاه كرد. زشت بود. كج و معوج بود. كلّهاش زیادی گُنده بود. تاس بود. چشمهاش پُف كرده بود و زیر چشمهاش دوتا حلقهی كبود آویزان بود. چیزی توی صورتش ندید كه قابل تعریف كردن باشد. هیچ چیز دیگری هم نداشت كه قابل تعریف كردن باشد. نگاهی به دور و برش انداخت. اینجا اتاق خودش بود: اتاق مطالعه و كار. اسم اینجا را گذاشته بود "اتاق مطالعه" و گاهی هم میگفت "اتاق كار"، امّا نه كاری توی این اتاق صورت میداد و نه مطالعهای میكرد. حوصلهی كتاب خواندن نداشت. هیچكدام از كتابهایی را كه توی قفسههای دورتادور اتاق خاك میخورد نخوانده بود. كتابهای نایاب گرانقیمتی داشت، كتابهای چاپ سنگی، كتابهای مرجع، كتابهای غیر مرجع. میتوانست سر میز شام از كتابهای نایابی كه داشت حرف بزند. امّا میدانست كه دخترش و علی به ریشش میخندند و مسخرهاش میكنند. زنش بیشتر از همه به او میخندید. هیچكس حرفهای او را جدّی نمیگرفت. زنش همیشه عادت داشت وسط حرف او بدود. یادش نمیآمد جملهی كاملی را سر میز شام یا توی اتاق پذیرایی خطاب به مهمانها ادا كرده باشد. و اگر مهمان هم نداشتند، خودیها به حرفهای او گوش نمیدادند. همیشه از حرف زدن منصرف میشد و یادش میرفت كه چی میخواست بگوید. زنش از تحقیر كردن او كیف میكرد و دوست داشت توی ذوق او بزند. میدانست كه در غیاب او زنش به مهمانها و دوستهای خودش چه میگفت. اگر حرفی از او به میان میآمد، زنش میخندید، مسخرهاش میكرد و به آنها میگفت شوهرش مرد بازنشستهی ازكارافتادهی بیسواد و تنبلی است كه از صبح تا شب وقتش را با قدم زدن توی پاركها و خیابانها و تلویزیون تماشا كردن و گوش دادن به رادیو و ور رفتن به كتابهایی كه هیچكدامشان را نخوانده است تلف میكند.
پُشت میز تحریرش نشست و كاغذ سفیدی را كه روی میز بود پیش كشید. دلش میخواست چیزی بنویسد، نامهای برای زنش یا افسانه. شاید نامهی او را میخواندند. دلش میخواست بنویسد چرا هیچكس غیبت او را احساس نمیكند، چرا هیچكس او را صدا نمیزند؟ حتّا هیچكدام از مهمانها سراغ او را نمیگرفتند. هیچوقت چیزی نمینوشت، حتّا نامه. كسی را نداشت كه برایش نامه بنویسد. اگر علی و افسانه میرفتند به شهرِ دیگری یا مهاجرت میكردند، برای آنها نامه مینوشت. و ماجرای همین امروز را هم برای آنها مینوشت: روزی كه هیچكس خبر نداشت كه او سر میز شام نیست. هیچكس سراغ او را نمیگرفت، هیچكس در اتاق او را باز نمیكرد و نمیآمد تو. كاری كه خودش همیشه میكرد. دوست داشت وقت و بیوقت، در اتاق افسانه را باز كند و برود تو. افسانه همیشه در اتاقش را میبست. قفل نمیكرد. فقط میبست. دوست داشت در اتاق افسانه را باز كند و سرك بكشد. میخواست ببیند هست یا نه و چهكار میكند: خوابیده است یا بیدار است، لباس پوشیده است یا نه. حق داشت. ناسلامتی پدرش بود. گاهی ساعتها طول میكشید و در اتاقش بسته میماند و هیچ صدایی از توی اتاقش بیرون نمیآمد. كسی خبر نداشت توی اتاقش هست یا از در رو به حیاط رفته است بیرون. گاهی وقتها، مهمان كه داشتند، از در رو به حیاط اتاقش میزد به چاك تا مجبور نباشد بیاید پیش مهمانها و خودش را نشان بدهد. گاهی وقتها، در اتاقش را كه باز میكرد، میدید چارزانو نشسته است وسط اتاق. ساعتها، چارزانو، بیصدا و بیحركت، مینشست روی زمین. مِدیتِیشِن میكرد. مادر افسانه با این دربازكردنها مخالف بود. سر او داد میزد و به او تذكّر میداد كه این كار كار خوبی نیست. امّا این حرفها توی گوشش فرو نمیرفت. كار خودش را میكرد. و یك روز كه زنش نبود، دید درِ اتاق افسانه قُفل بود. عصبانی شد. دستهی در را چند بار تكان داد. صدایی نیامد. تلنگر زد. با مُشت كوبید به در. صدایی نیامد. ناچار شد با لگد بكوبد به در و قُفل در را بشكند. و تا او قُفل در را بشكند و برود تو، افسانه رفته بود توی حیاط و از در حیاط رفته بود بیرون. و تا صبح نیامد. رفته بود تمپل. شب، توی تمپل خوابیده بود. و از همان شب بود كه تصمیم گرفت با علی ازدواج كند.
سر میز شام، علی داشت حرف میزد و همه ساكت شده بودند تا صدای او را بشنوند. آرام حرف میزد و مهمانها كه تا چند لحظهی پیش اینهمه سر و صدا راه انداخته بودند، نفسشان را توی سینه حبس كرده بودند و آنقدر ساكت بودند كه پدر افسانه توی اتاق دربسته صدای علی را میشنید. داشت دربارهی عالیجناب حرف میزد. داشت میگفت "ایشون معلّم عشقاند. ما همهچیزمون را از ایشون داریم. كتابهای ایشون به همهی زبانهای زندهی دنیا ترجمه شده."
دستش را دراز كرد و یكی از كتابهای عالیجناب را از لای كتابهای توی قفسه كشید بیرون. عكس رنگی عالیجناب پُشت جلد كتاب چاپ شده بود. درست عین قصّابها. حق با دایی افسانه بود. این شكم گُنده را با غذاهای گیاهی چهطور پُر میكرد؟ به این مرد میآمد كه هر روز چلوكباب و چلومُرغ توی شكم گُندهاش بتپاند. به او میآمد قصّاب یا رانندهی كامیون باشد، نه عالیجناب. شاید هم از بس كه آش خورده بود به این روز افتاده بود. دلش میخواست ماجرای روزی را كه به خانهی آشخورها سر زده بود روی این كاغذ بنویسد. همان خانهای كه علی و افسانه توی یكی از اتاقهاش زندگی میكردند. مدّتی بود رفته بودند آنجا و زنش به او با تأخیرِ زیاد خبر داده بود كه آنجا را پیدا كردهاند. پدر افسانه میخواست ببیند دخترش كجا زندگی میكند. حق داشت بداند. افسانه با او مشورت نكرده بود. هیچوقت با او مشورت نمیكرد و كار خودش را میكرد. پدرش با ازدواج افسانه مخالف بود، با همهی كارهایی كه میكرد مخالف بود. امّا نمیتوانست بیتفاوت بماند. آدرس را از زنش گرفت و یكروز عصر، بیخبر، رفت آنجا. افسانه و علی نبودند. دوست علی او را برد توی اتاق پذیرایی و او روی یكی از مُبلهای نزدیک در نشست. از لای یكی از درها كه نیمهباز بود، دید كسی روی تخت اتاق آنطرف هال خوابیده و یك نفر (كه زنی بود) داشت توی اتاق راه میرفت. بوی گندی از همان دم در به بینیاش خورده بود: بوی غذای مانده و دوا. دوست علی اصرار كرد بنشیند تا علی و افسانه برگردند. گفت رفتهاند خرید و همین حالا برمیگردند. رفت برای او آش بیاورد. پدر افسانه گفت "نه، ممنونم. چیزی نمیخورم." ولی دوست علی اصرار داشت كه از او پذیرایی كند. نه چای میخوردند، نه شربت، نه شیرینی، نه قهوه. فقط آش میخوردند و تنها وسیلهی پذیراییشان آش بود. گوشهی اتاق پذیرایی، دستهدسته كتاب تلنبار بود، بستهبندی شده و باز. همه عین هم. پا شد، نگاهی انداخت. همه كتابهای عالیجناب بود. تعداد زیادی از یكی از كتابهای عالیجناب. با همان عكس رنگی عالیجناب پُشت جلد. عكس بزرگ قابشدهی عالیجناب به دیوار اتاق پذیرایی آویزان بود: همان عكس پُشت جلد كتاب. شاید راستیراستی عكس دیگری نداشت و شاید علی راست میگفت كه از عكس گرفتن خوشش نمیآمد و این عكس را دزدكی گرفته بودند. شاید اگر كمی بیشتر توی این خانه میماند و این آش را میخورد، همهی حرفهای علی را باور میكرد. دوست علی آش را بلافاصله آورد. آش حاضر و آماده بود. همیشه همین آش را میخوردند و از صبح تا شب آش حاضر و آماده بود، آش ولرم بیمزّهای كه معلوم نبود توش چی بود. همان بویی كه از دم در به بینیاش خورده بود، حالا از توی آش به حلقش فرو رفت. دو قاشق خورد. قاشق سوم را هم بهزور توی دهانش فرو برد. قاشقش را گذاشت توی آش و دیگر نخورد. دوست علی اصرار داشت كه باز هم بخورد و اصرار داشت كه صبر كند تا علی و افسانه از خرید برگردند. امّا حالش داشت بههم میخورد و نمیتوانست صبر كند. پا شد و بهزحمت خودش را تا دم در رساند. همانجا، بیرون در، بالا آورد. دوست علی گفت "عیبی نداره. از قرار معلوم، غذای ما به شما سازگار نیست." و در را بست. صدای یك نفرِ دیگر را شنید كه میگفت "مزاجشون هنوز عادت نكرده به این غذاها." از پُشتِ در، صدای خندهای آمد. صدای چند نفر بود كه داشتند میخندیدند. و یكی از خندهها خندهی زن بود. نكند خودِ افسانه بود كه داشت میخندید. همه به او میخندیدند: افسانه، علی، دوست علی، همه، هركس كه او را میشناخت. زنش همیشه به او میخندید. پی بهانه میگشت كه به او بخندد. و فردا كه خبر بالا آوردنش را شنید، بیشتر از همیشه به او خندید. از شدّت خنده، روی پاهاش بند نبود. نیم ساعت تمام فقط میخندید، زمین را چنگ میزد و آب از چشمهاش سرازیر بود.
روی كاغذ نوشت:
اینجانب به این وسیله اعلام میكنم كه جهان جای خوبی برای زندگی كردن نیست.
به عکس عالیجناب نگاهی انداخت و خندهاش گرفت. چه قیافهی خندهداری داشت! "چهقدر شماها به من بخندید؟ اجازه بدهید كمی هم من به شما بخندم." این دوتا جمله را هم میخواست بنویسد، امّا ننوشت. حالا نوبت او بود بخندد. از سر جاش پا شد و بلندبلند خندید. نه. صدای خندهی او را كسی از بیرون نمیشنید. حرفهای علی تمام شده بود و باز بگومگوهای فامیلی درگرفته بود. داشتند سر همدیگر را میخوردند و حرفهای تكراری ردّوبدل میشد. پُزدادنها، منممنمكردنها، جوكهای بینمك.
روی كاغذ نوشت:
اینجانب به این وسیله آقای عالیجناب را از مقام خود عزل و از این پس خودم شخصاً هدایت مردم را به عهده گرفته و كتابهای خودم را خواهم نوشت.
كتاب عالیجناب را جر داد و انداخت روی زمین. از در رو به حیاط، رفت بیرون. بی سر و صدا، از در خانه رفت بیرون و رفت تا كتابهای خودش را بنویسد.
* * *
عالیجناب سگ كی بود؟ پدر افسانه از عالیجناب زشتتر نبود. حتّا توی عكس، اگر عكس میگرفت و آن هم عكس رنگی، بهتر از او میافتاد. مثل عالیجناب سبیلهای قصّابی نداشت و شكمش هم به آن گُندگی نبود. عكس ششدرچهار سیاهو سفیدش كه توی روزنامهها چاپ شد، مال سالها پیش بود، مال زمانی كه كارمند رُتبهی دوازده وزارت دارایی بود و بیست تا كارمند زیر دستش كار میكردند. پایین عكس اسم و فامیلش را نوشته بودند و تاریخ خارج شدنش را از منزل و از مردم خواسته بودند كه اگر او را پیدا كردند، "اطّلاع داده مُژدگانی دریافت دارند." امّا هیچكس از روی این عكس قدیمی نمیتوانست او را بشناسد. قیافهی پدر افسانه در سالهای اخیر بهكلّی عوض شده بود. همهی موهاش ریخته بود، (توی عكس كاكُل داشت،) دندانهای جلوش افتاده بود و یكیدوتا هم كه نیفتاده بود، سیاهِ سیاه بود، (توی عكس لبخند میزد و دندانهای جلوش سفید و مرتّب بود،) چشمهاش ریز بود و توی گودی پایین ابروهای پُرپُشتش فرو رفته بود (توی عكس چشمهاش درشت و وَقزده بود).
در مهمانی یك ماهِ بعد، روزنامهای كه عكس پدر افسانه توش چاپ شده بود دستبهدست میچرخید. افسانه باز هم لباس عروسی پوشیده بود و علی لباس دامادی. عكسهای مهمانی قبلی همه خراب شده بود و مادر افسانه ناچار شده بود مهمانی دیگری ترتیب بدهد و این بار مهمانهای دیگری دعوت كرده بود. هیچكدام از مهمانهای قبلی توی این مهمانی نبودند. همه دوستهای خودش بودند با همكلاسیهای زمان دانشجویی افسانه. و یك عكّاس حرفهیی با دوربین حرفهییاش مُدام میان مهمانها میچرخید تا طبیعیترین و بهترین عكسهای ممكن را از عروس و داماد و مهمانها بگیرد. مادر افسانه ناچار بود برای مهمانها توضیح بدهد كه این عكس روزنامه آخرین عكس شوهرش بود. او به عكس گرفتن علاقهای نداشت. زورش میآمد عكس بگیرد. نوشتههای او را به مهمانهای خودمانیتر نشان میدادند و میخندیدند.
علی برای مهمانها از عالیجناب حرف میزد. مهمانها كه حرفهای علی برایشان تازگی داشت، ساكت میشدند تا صدای علی به همه برسد. گاهی یكی از آنها كه به علی دورتر بود، میگفت "لطفاً كمی بلندتر صحبت كنید!"
امّا علی نمیتوانست بلندتر حرف بزند و باید ساكت میشدند و جلوتر میآمدند تا همهی حرفهای او را بشنوند. همه سراپا گوش بودند و موقع گوش دادن هیچكس نمیخندید و پارازیت نمیانداخت. افسانه به مادرش گفت "از این به بعد، هیچوقت داییجون را دعوت نكنیم."
مادرش موافق بود. دایی افسانه تنها كسی بود كه حرفهای علی را جدّی نمیگرفت.
منبع:http://sarapoem.persiangig.com/