بانو هما ارژنگي، در خانوادهاي چشم به جهان هستي گشود كه عشق به ايران، پاس داشت فرهنگ گرانسنگ ايران زمين، مهر به زبان فارسي و به خطهي آذربايجان كه ريشه در آن داشت، سنت بود و ميراث. پدرش استاد رسام ارژنگي نيز از همين ميراث بهره گرفته بود و باهمين سنت پرورش يافته بود. از اين رو، از پاي تا سر، آكنده از عشق ايران بود.
هما نيز مانند پدرش، ستايشگر ايران است و شاعر افتخارات اين سرزمين كهن و اين تاريخ پرفراز و نشيب.
شعرهاي ميهني «هما»، نه تنها در ميان شعردوستان، نسل امروز بلكه در گسترهي تاريخ ايران زمين، برجسته، ماندگار و پايدار است.
«هما ارژنگي»، فرزند نگارگر شهير «رسام ارژنگي» در سال 1322در تهران و در خانوادهاي هنرمند و هنرپرور به جهان هستي پا نهاد.
او تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در مدارس «سعدي» و «اسدي» به پايان برد و سپس در رشته ادبيات انگليس از دانشگاه تهران فارغالتحصيل گرديد.
وي از كودكي به انواع هنرهاي زيبا همچون شعر، نقاشي، موسيقي، نويسندگي و هنر بازيگري عشق ميورزيد. در طول سالهاي تحصيل همواره در درس و هنر پيشگام بود و سرودهها و نوشتههايش در نشريات آن روزگار به چاپ ميرسيدند و صحنه نمايش مدرسه، عرصه هنرنماييهايش قرار ميگرفت.
نخستين اثر وي كه به چاپ رسيد، يادنامهاي است درباره برادر هنرمند و ناكامش«فرهاد ارژنگي» كه خود در هنر موسيقي سرآمد بود. هما پس از مرگ برادر و در سنين نوجواني اين يادنامه را به رشته تحرير كشيد.
وي پس از دريافت ليسانس به خدمت آموزشوپرورش درآمد و سالهاي متمادي به اين خدمت ارزنده ادامه داد.
روح حساس و جستوجوگرش كه همواره به جستوجوي پاسخ چراهاي هستي بود، او را به وادي عرفان كشانيد و مطالعات مداوم و گستردهاش به او ياري بسيار كرد. هما، كه در خانوادهاي ميهنپرست و معتقد به اخلاق و ارزشهاي انساني پا گرفته، در شعر و نوشتار در دو زمينه به كار خويش ادامه ميدهد. نخست با تكيه بر فرهنگ و تمدن و تاريخ پرافتخار ايران به كار ميپردازد. وي در اين زمينه آثار ارزشمندي به وجود آورده است. بخش خلاق ديگر وي در وادي عرفان و با بهرهگيري از بزرگان ادب، حركت ميكند. به مولانا و شمس ارادتي عميق دارد و بسياري از اشعار عرفاني او در قالب مثنوي و با الهام از اين انديشهوران شكل ميگيرند.
نخستين مجموعه از سرودههايش با عنوانِ «پرواز عاشقان» "The a scension of lovers"
در سال 1373 از سوي نشر «مدبر» و دومين مجموعه اشعارش با عنوانِ «گل هزار پر» "One thous and petalled lotus"
در سال 1379 به وسيله نشر «المعي» بر چاپ رسيده. در سالهاي اخير وي به كار ترجمه آثاري چند پرداخته كه از آن ميان ميتوان به آثار منتشر شده زير اشاره كرد.
1- تجربه تانترا (سرودهاي سارها)- نشر جم- تهران 1383
2- جريان بخشاينده دامما- نشر مثلث- تهران 1384
3- سپاه گمشده كموجيه- نشر عطايي- تهران 1384
به آنان كه در راهِ تو ميپويند...
اي ايران
به خاكِ پاكِ تو، اي مهدِ آريا سوگند
رهي به جز تو نگيرم، وگر بميرم من
يكي نژاده، ز پاكانِ آذر آبادم
گشاده خاطر و، آزاده و، دليرم من
زلالِ خونِ سياووش، در تنم جاريست
َهماره در دلِ من، آرزوي بيداريست
هميشه بر سر بازارِ دادخواهيها،
چو كاوه، زخمة پتكِ توانگرم كاريست
قسم به حرمتِ انسان، به فرِ آزادي
به هورمزد، كه انديشهام به آيين كرد
بدان يگانة جان آفرينِ هستي بخش
كه جانِ پاكِ مرا، با اميد آذين كرد
به قلههاي مِهآلودِ آسمان سايت
تو جان پناهِ مني، اي خجسته ايرانم
قسم به مهرِ اهورا، به چشمة خورشيد
كه روزِ حادثه، گُرد آفريدِ ميدانم
نباشد آنكه ترا، مانده و زبون بينم
كه كاويانه درفشِ تو را، واژگون بينم
نيايد آنكه در اين روزگارِ قهرآيين
شهابِ بختِ ترا، تيره و نگون بينم
به كوهِ قافم اگر افتخار بايد جُست،
چو مرغكان، ز سرِ آشيانه، پرگيرم
وگر براي تو از جان، سپر ببايد كرد،
به راهِ عشق تو، من عاشقانه ميميرم
هزار بارت اگر بشكند پرِ پرواز،
وگر وجودِ تو سوزد، زگرميِ آذر،
اگر شراره ببارد از آسمانت، - باز
خروشِ تازه برآري، زقلبِ خاكستر!
تو- روحِ زندة اسطورههاي تاريخي
كه با تو زنده بماند، حماسة انسان.
تو- سايه سارِ مني، - اي تناورِ سرسبز
تو- اعتبارِ مني، اي دلاور- اي ايران
(تهران، خردادماه 1378 خورشيدي)
مهرگان
چو مهر، ميدمد از بامِ قلة البرز،
و نور. ميچكد از شاخههاي زرين بال،
شكوه و، حشمتِ اين قبلهگاهِ جان افروز،
دوباره ميكشدم، تا فراخناي خيال...
به مهرگان كه همه گاه،ِ ياري و مهر است،
گياه و آب و هوا، از اميد سرشارند،
غرورِ خاك، به تاك ميجوشد،
و آسمان و زمين، راي آشتي دارند،
به عزمِ پويه، به صحراي ياد، ميتازم...
به جشنِ مهر، در اين دشتِ بيكران بينم،
سپاهِ ژَنده دليرانِ مُلكِ ايران را
كه بر سمندِ غرور آفرينِ آزادي،
عنان گشاده بپويند، راهِ يزدان را...
به جشنِ مهر- زمين فرشِ زعفران بر تن،
و بيكرانِ افق، رنگِ ارغوان دارد.
قباي سرخ، به بالاي پيرِ برنا دل،
سبوي تازه، به دل خونِ رَز نهان دارد.
به جشنِ مهر- جهانديده مردِ برزيگر،
سپاسِ ايزدِ مهر آفرين، به جاي آورد.
فتاده روي زمين- ميوههاي شهد آگين
ز شاخهها به چمن- پولِ زرد ميبارد...
به گِردِ آتش زرتشت، مهريان در جوش،
جهان به كام و، زمان رام و، نوششان درجام.
سرود و، شادي و، لبخند- بانگِ نوشانوش،
ز هيمه. شعله فزون و، شرارهها بر بام...
به يُمنِ شاديِ اين گلرخانِ شيرين كار،
دلم به سينه دَمان و، لب از سخن خاموش،
كه ناگهان به غريوي كه جان كند مدهوش،
دَرَد سياهيِ شب با خروشِ بانگِ سروش،
و در طلوعِ فَلَق، اين سخن رَسَد بر گوش:
تو، اي پرندة آتش به جانِ ورجاوند!
شكسته بال، ز آزارِ دشنةخون ريز،
رهيده از ستمِ آسمانِ توفان خيز،
گذشته از دلِ غرقابهاي هولانگيز،
ز پشتِ كنگرههاي هزارها پاييز،
هنوز ميخواني!
تو سرفرازترين، سرفرازِ تاريخي.
تو يادمانِ غرورآفرينِ دوراني.
تو افتخارِ جهاني، تو مُلكِ ايراني.
چو چرخِ پيرِ زمين، در زمانه گردان باد،
هَماره، مهرِ اهورا، به مُلكِ ايران باد.
اي سرزمين من
اي سرزمينِ من، هرجا كه ميروم،
مهرِ تو در غبارِ سپيدِ ستارهها،
در بيكرانِ سرخِ افقهاي دوردست،
يا بر ستيغِ شامخِ آن قلههاي سخت،
ميخوانَدَم به خويش...
با عشقت اي بلند،
در بزمِ دلگشا و فروزانِ لالهها،
يا در نگاهِ مستِ غزالانِ تيزپا،
در جامِ سبز و دلكشِ هر بيشة بلوط،
با بوسههاي باد، به لبهاي خشكِ لوت،
از خويش ميروم
كمكم بهار ميرسد و، دشتهاي سبز،
در موجِ سرخ و، گرمِ شقايق شناورند.
آه اي بهشتِ روشنِ پندارهاي من،
بر ديلمان و تالش و، آن هگمتانِ پير،
بر قلة سهند و بر آذرفشانِ او
بر خاوران و طوس، بر آن زابلِ دلير،
بر آن خَليجِ ماندني و جاودانِ پارس،
بر سيستان و، رستم و، زالِ نژادهاش،
بر دودمانِ كورِش دادآفرين قسم،
هرجا كه ميروم، گويي هنوز هم،
آوازِ سُمِ اسبِ سوارانِ تيزتك،
در كوره راههاي خاطره، تكرار ميشوند...
***
در هر طلوعِ روشنِ خورشيدِ خاوران،
بينم كه بهرِ سرفرازي اين خاكِ زرنشان،
بنشسته بر سمندِ سبك تازِ افتخار،
يعقوبِ قهرمان...
آندم كه ديدگانِ من، از لابلاي ابر،
تا سربلند قلة البرز ميدود،
آن ديوِ پا بهبند، مرا ميدهد نويد،
از بس، كُنامِ شَرزِه پلنگانِ جنگجوي
آرد مرا به ياد- از آرش دلير،
آن گُردِ شيرزاد،
كوجان كمانه كرد، پي خصمِ بد نهاد...
***
اين خانة اميد من، اين خاكِ پرگهر
هرگز گمان مدار كه در قلب كوچكم،
تنها نشان، ز شوكتِ اين يادگارهاست
تا دل درونِ سينه به مهرِ تو ميتپد،
اي بس اميدِ تازه به فصلِ بهارهاست
بنوشته بر جبينِ زمان، با غرور و عشق،
تا جاودان به تاركِ تو افتخارهاست.
(تهران- 28 بهمن 1378)
آرشِ كماندار...
از دامنِ كوهسارِ البرز،
ميريخت، به صخرههاي تبدار،
سوزنده شرارههاي خورشيد...
وان قامتِ دلكِش دماوند،
با آنهمه فر و سرفرازي،
لرزنده به خود، زبيم و اُميد...
***
آن روزِ غريبِ محنتانگيز،
پيمانة بختِ شادخواران،
در چنبرِ چرخ- باژگونه،
در شهر همه، نشانِ غم بود.
در ساغرِ قلبِ ميگساران،
جوشنده شرنگِ نامرادي،
رخسارة مردمان دُژم بود...
***
آن روز- حدود و مرزِ ايران،
آزادگي و، غرورِ انسان،
در پَرِشِ تيرِ يك كمان بود.
ميرفت، يگانه سربداري،
بر مَسلخٍ عشق و، پايداري،
آورد گَهَش، نه آنچنان بود...
***
چون شير كه رو كند به تخجير،
آن سخت كمانِ آتشين تير،
كز وحشتِ ننگ و بيمِ تحقير،
ميجُست به كارِ خويش تدبير،
ميرفت كه در پناهِ يزدان،
خود نقش زند نشانِ تقدير...!
بازو بگشاد- آن كماندار،
رو جانبِ كوه و، آسمان كرد.
بدريد، سپيد جامه بر تن،
سَر بر سرِ صخرهاي همي سود،
دادارِ يگانه را، نداد داد.
پژواكِ بلندِ خواهشِ او،
پيچيده به قلبِ كوهِ البرز...
جوشيد گدازههاي سوزان،
در سينة سنگها شتابان،
غُريد پلنگِ خفته در كوه،
آهو بچگان، ز جان هراسان...!
آنگاه، ز اوج آسمانها،
ابري چو غبار، سر برآورد
توفنده نهاد- گردبادي،
كوبيد به چهرِ كوهساران...
***
فرهيخته آرشِ كماندار،
آن گُردِ نژادة سرافراز،
دل بر كف و، جان در آستين، گفت:
اي ياور و يارِ پاكبازان،
اي بر دلِ خستهام تو درمان،
من قاصدِ افتخار و نورم،
شير اوژن و پردل و جسورم،
جانبازيِ من چو نيست بازي،
بر من تو ببخش- سرفرازي...
***
آنگاه به نامِ ايزدِ جان،
با يادِ وطن- خجسته ايران،
آن تيرِ گُزيده در كمان كرد.
قربانِ شرف- تن و روان كرد.
آميخت همه روانِ پاكش،
با سختيِ تيرِ تيزِ پَران،
آن تير، همه روان و جان شد.
گويي كه روانِ آرش و تير،
پيچيد بههم، چو آذرخشي،
توفنده و جان شكار و سوزان
بر جانبِ اهرمن، روان شد...
***
آرش، به فروغ و نورِ ايمان،
آن روزِ بلندِ تيرگان را،
بنوشت به قلبِ سرخِ تاريخ،
با خامة عشق و جوهرِ جان.
بنهاد يكي نشانِ جاويد،
بر سينة افتخارِ انسان...
***
يعني كه ز جان، گذر توان كرد.
در آتشِ خشم و كين، خطر كرد.
وز بازيِ آسمان، حذر كرد.
ليكن دلِ خود، ز مهرِ ايران،
هرگز نتوان بُريد آسان...!
«نبرد آريو برزن»
تو اى ايران!
بهشتِ راستينِ من،
پناهِ آخِرينِ من،
سراى واپسينِ من،
اَلا اى مهربان مادر،
دليرىها ترا زيبد
تو اى گنجينه گوهر...
***
كنون من با دلى جوشان،
از آن درياى بىپايان،
برآرم گوهرى تابان
دِليرى را برافروزم
از آن گنجينه روشن
به نورِ آريو برزن...
***
چو اسكندر به دُژ خويى
سوى ايران زمين آمد،
چو روباهِ كژانديشى،
پىِ بيداد و كين آمد،
كُنامِ شيرمردان را،
ندانستى كه جان بايد
ندانستى نبردِ اين دليران را
توان بايد...
***
از آن سو - آريو برزن،
همان سردارِ خصم افكن
سپاهى انجمن آورد
از مردانِ رزمآور
همه گُرد و همه چابك
بهين انديشه و نيكو
همه چالاك و تيرانداز
سنگين سينه و بازو...
پس آنگه گفت با ياران:
«كنون كاين اهرمن خو را
«به سر انديشه جنگ آمد،
«كنون كز فتنه دشمن،
«وطن را عرصه تنگ آمد،
«بپا خيزيد اى ياران!
«كه اين هنگامه خون را
«نه هنگامِ درنگ آمد.
«سزاى دشمنِ بدخو
«همى بارانِ سنگ آمد...
«هر آنكو دشمنِ ايران
«نگون بايد.
«كژانديشِ دَنى را
«روزِ روشن قيرگون بايد.
«به ايرانشهر،
«آيينِ پليدى
«واژگون بايد...»
***
«تُك آب» - آن پايگاهِ فرّ و پيروزى،
كه بعدِ سالهاى دور،
پژواكِ غريوِ آريو برزن،
هنوزش در درونِ رخنه هر سنگ مىغرّد،
«تُك آب» آن تنگه اميّدِ ايرانى،
همان دروازه سنگين،
كه اينسان در گذارِ روزگاران دير پاييده
و چون بندى توانا،
آستانِ پارس را بر شوش مىبندد،
نبردِ پهلوانان را پذيرا شد...
***
سپاهِ دشمنان از بعدِ روزى چند،
چون رودى خروشان،
سخت مىغرّيد و هر جا
مىگذشت آنجا
سراى مرگ و آتش بود...
زمين بر خويش مىلرزيد و
چشمِ آسمان گريان
نه زنهار و امانى - بر سرا و خان و مانى بود...
***
سپاهِ آريو برزن،
نشسته در كمينگاهى،
به بالاى بلندِ كوه، سَرِ دربندِ شهر پارس
شكيبش بس توان فرسا
به سر انديشه فردا
***
به دنبالِ شبى پايا،
فَلَق پشتِ افق سر زد.
گلِ خورشيد، بر بامِ بلندِ آسمان روييد.
غريوِ وحشىِ دشمن.
به دشتِ بيكران پيچيد.
سپاهِ ديو و دَدْ نزديكتر آمد.
به هر گامى ولى راه گريزش تنگتر مىشد.
زِهر سو، كوهها بر آسمان سوده،
به پيشِ رو، يكى ديوارِ سنگين
سخت و پابرجا
تلاشِ خصم بيهوده...!
***
پس آنگه - با غريوِ رعدگونِ
آريو برزن،
هزاران مردِ شير اوژن،
هزاران سنگِ سنگين را
سرِ دشمن فرو باريد...
سپاهِ خصم - چون كوهى گران
بر خاك و خون غلتيد...
بسى سرها به روى سينهها پيچيد...
زِپشتِ صخره امّا همچنان
باران سنگ و تيرِ پرّان از فلاخن بود...
جهان در چشمِ دشمن همچو شب تاريك،
زمان تنگ و زمين باريك،
زِكُشته، پُشتهها انبوه...
در اين هنگامه جمعى از پى
راهِ گريزِ خويشتن حيران،
سوارانى، لگدكوبِ سُمِ
اسبان
وگَر كس چنگِ خونين در
شكافِ صخره مىافكند.
سنگِ كوهسارش مىشدى آوار...
***
سكندر، اندرين ماتم،
نه راهِ پيش و پس بودش،
نه ياراى سلحشورى
نگاهش مات و بىمعنا،
به چهرِ زرد او پيدا،
همه رنج و پريشانى
نشانِ بهت و حيرانى....
***
زمان چون توسنى هموار مىپوييد
چو تشتِ سرخفامى موكب خورشيد مىگرديد
و گردِ زعفران را بر ستيغِ كوه مىپاشيد.
غروب از راه مىآمد.
فرازِ لشكرِ دشمن
هنوز آوار مىغرّيد...
ملول و خسته و سرگشته،
سيلِ لشكرِ آشفته،
چون درياى توفانزا، به گِرد خويش مىپيچيد...
***
شبانگاهان، به فرمانِ سكندر
خصم را راىِ گريز آمد.
همه تن خسته و خونين،
سپرها تنگِ يكديگر،
چو باران تيرشان بر سر
گريزِ ناگزيرى بود...
***
به بالاىِ بلندِ تنگه تنگِ تُك آب امّا،
هُژبرانِ پلنگآسا،
به گردِ آتشِ رخشان،
همه آماده فرمان...
***
سكندر، آن پَلَشت اختر
اجاقِ كينهاش روشن،
هواى فتنهاش در سر،
نبود او را دگر راهى
مگر با حيلت آميزد،
فسونى تازه انگيزد
به اهريمن در آويزد...
پس آنگه، رايزنها گرد هم آورد
به تدبيرى پليد، انديشه بيدادِ ديگر كرد
به دُژخيمان بد پندارِ خود اينسان نهيب آورد:
«شما اى نازك انديشان!
«زاخترها نشان جوييد و
«از فرجامِ اين كارِ پريشان آگهى آريد.
«خبر باز آوريد ايا به جز اين
تنگه سنگين،
به كاخ خسروانى راه ديگر
نيست؟»
خبرچينان، زِهَر سويى فرا رفتند
از هر جا نشان جُستند...
سرانجام اين چنينشان آگهى آمد:
«زخاكُ ماد، تا مرزِ سراى پارس،
«يكى راه است، بس دُشخوار، ناهموار،
«كه كَس را زَهره نَبوَد تا در آن پويد»
زديگر سو، برايشان مرد چوپانى فراز آمد
يكى چوپانِ جان ناپاكِ نابخرد
دلش آلوده با نيرنگ
نه او را بيمِ نام و ننگ...
***
فريب و وعدههاى ناكسان
چون كارگر آمد،
خبرشان داد از راهى
پُرآسيب و هراس آور
به قلبِ جنگلى تاريك و وهمانگيز،
گُدارى تنگ، توفان خيز...
بدين سان آن پليدِ بدگُهر
نااهل مردِ ليكيانى،
دشمنان را راهبر آمد...
***
شبى سرد و هراس افكن،
صفيرِ بادِ وحشى بود و خوفِ مرگ و
سوزِ برفِ سنگينِ زمستانى...
و در خاموشىِ جنگل،
هزاران چشم رخشان
در ميانِ شاخهها، چون اخگرِ سوزان
و از هر گوشه،
چنگالِ درختى نيشتر ميزد.
و خصمِ كينهجو، در برف هر
دم سرنگون مىشد.
به ديگر شب،
نشيبى بود ناهموار و
سيلابى هراسآور
و توفانى كه مىگرديد
خشمآگين و خصمافكن
و غوغاى جنونِ شب،
درونِ سينه دشمن...
***
سرانجام آسمان،
بر چادرِ تاريكِ شب رنگِ كبودى زد.
فروغ تازهاى بر چهره گيتى هويدا شد.
سحرگاهى دگر آمد...
بدانديشانِ دشمنخو،
گُدارِ درّه را گشتند و
سوى قلّه آغازِ سفر كردند...
***
فرازِ قلّه، چابك زبدگانِ پارسى
چالاك و شيراوژن،
قراولهاى تيرافكن،
سپاهِ دشمنان انبوه
شمارِ پارسان اندك...
دليرى پارسى گفتا:
«يكى آتش برافروزيم تا مردم بدانندى
كه خصمِ ديو خو، راى ستم
دارد.»
چو رقصان شعله آتش به سوى آسمان بر شد،
زِهر سو جنگلِ انسان به جوش آمد
زمين و رزمگاه و آسمان لرزان،
صدا، كوبنده چونان غرشِ توفان...
«كنون مردانگى را آزمون بايد.
«تو اى خصمِ پليد آيين
«تبرزينت نگون بايد.»
ولى آوخ...
تبرهاشان به خون آغشته -
از هر سو سپاهِ خصم مىجوشيد
گلوى تشنه دشمن،
زخونِ مردمِ آزاده مىنوشيد
جدالى نابرابر بود و پيكارى هراسآور.
***
از آن سوى افق - آن دَم
چهل گُردِ سوار از راه مىآمد
به روزِ نام و ننگ و گاهِ جانبازى،
سپهدار آريو برزن
به همراهِ سوارانِ دليرِ خود
به سوى نابكاران اسب
مىتازيد...
خروشِ مردِ شير اوژن
به بالِ آتشينِ باد مىپيچيد...
***
«جهاندارا !
«به مهر و راستى سوگند،
«گر مرگم به پيش آيد،
«من و آيين جانبازى
«به راهِ شوكتِ ايران،
«خوشا مرگ و سرافرازى
«جهاندارا !
«كنون هنگامِ رزم و گاهِ جنگ آمد
«نبردِ واپسينم
«آزمونِ نام و ننگ آمد،
«بزرگا !
«اندرين توفان پناهم ده
«به تدبيرِ ستمكاران،
«كنون فانوسِ راهم ده
«يكى بازوى پولادين و جانِ دادخواهم ده
«سرى شوريده دارم
«بهرِ سربازى كلاهم ده.
«مرا با خويش وامگذار
«نيرو و سپاهم ده
«كنون بايد سراپا شعله گردم
«جان برافروزم.
«زِهَر مو، ناوكى سازم
«كه بر قلبِ ستم تازم.»
***
نبردِ آريو برزن،
نبردِ نور و تاريكى،
نبردِ حور و اهريمن...
چسان گويم حديثِ آن جوانمردان،
مرا كى باشد اين امكان،
كه تا بايسته برگويم
از آن شايسته جانبازان؟!
همين گويم:
هزاران بار، چرخِ آسمان،
در گردشِ پرگار چرخيده
هزاران سال، خورشيدِ جهان افروز
بر خاكِ دليران نور پاشيده
هزاران فتنه بر قلبِ وطن مِسمار كوبيده
ولى،
آيينِ جانبازى، در اين سامان نمىميرد
سرو جان مىرود از كف
ولى ايمان نمىميرد.
كلامِ آخِرين بشنو:
گُهر پرور سراى من،
كهن گهواره پاكان،
بهشتِ روشنِ ايران،
نمىميرد،
نمىميرد،
نمىميرد.
79/10/29
«چالدُران»
دشتِ چالدُران در آذربايجان و در فاصله مابين دو شهر ماكو و خوى، در بيست فرسنگى شهر تبريز قرار دارد. در حدود پانصد سال پيش، در اين مكان جنگى خونين ميانِ آزادمردانِ قزلباش با قواى عثمانى در گرفت. سپاه عثمانى به 300 هزار جنگجو و توپخانه مجهز بود در حالى كه سپاه ايران را 17 هزار سوار و 10 هزار پياده تشكيل مىدادند. سرداران و سربازانِ ايرانى تا آخرين نفس در راهِ آزادى سرزمين خويش كوشيدند و اينك سنگهاى مزارشان دشت چالدُران را آذين كرده است. در اين جا، مجسمهاى به يادبود يكى از امراى ارتش شاه اسماعيل، قرار دادهاند.
خاك من، اى مهر تو در جان من
فرّ جاويدِ زمان، ايران من
سبز و بُرنا و جوان خواهم ترا
پيرِ من، خوشتر زِجان خواهم ترا
پاك و اسپيدى چو برف كوهسار
بر سريرِ قلّههاى استوار
سرخ و جوشان چون شرارِ آتشى
همچو خونِ باده صاف و بىغشى
اى تو خورشيدِ جهان افروزِ من،
رايتِ بختِ خوش و پيروزِ من،
همچو شيرِ شرزه آزادهاى
سرفرازى را تو معنا دادهاى
در گذارِ روزگارِ بد نهاد
از بلاجويانِ رادت ياد باد
اى بسا رويينه تن پرودهاى
پرچمِ فتح و ظفر گستردهاى
هر وجب زين خاكِ پاكِ پُربها
از دليرانِ تو شد پُر ماجرا
بر جبينِ روشنت مينو سرشت
دستِ گردون سخت جانى را نوشت
رو به هر سو مىنهم اى مهربان
از شكوهِ رفتهات يابم نشان
خفته در هر گوشهاى، انديشهاى
گنجِ عشقى، كوهِ صبرى، تيشهاى
پايمردى، سرفراز آزادهاى
بهر تدبيرِ بلا جان دادهاى
مىكشم پَر تا ديارِ دلستان
خاكِ گوهر خيزِ آذربايگان
مىروم، رودِ اَرَس دمسازِ من
هم عنانِ شاد و پُر آوازِ من
مىسُرايد رودِ مستِ نغمهخوان،
داستان چالدُرانِ سخت جان:
چالدران، اى دشتِ مردانِ غيور
اى مزارِ پاكبازانِ صبور،
چالدران، اى رزمگاهِ شيرها
اى به خون آغشته شمشيرها،
چالدران، اى مدفنِ آزادگان
اى شكوهِ مُلكِ آذربايجان،
بازگو آخر چرا افسردهاى
سر به دامان و گريبان بردهاى؟
اين همه سنگِ لَحَد بر سينهات
قصّه گوى ماتمِ ديرينهات
دشتِ بىتابت مزار عاشقى است
لالهزارت، لالهزارِ عاشقى است
چالدران، آن گُردِ تيرانداز كو؟
آن خدنگِ تيزِ خوش پرواز كو؟
{P - اشاره به شاه اسماعيلِ صفوى مؤسّسِ سلسله صفّويه است. } P
آن همه بازوى پولادين كجاست؟
آن تن و آن سينه رويين كجاست؟
صف به صف خوبانِ سردارت چه شد؟
آن قزل باشانِ بيدارت چه شد؟
آن قزلباشان كنون خُسبيدهاند
شهدِ نوشِ عشق را نوشيدهاند
گرچه مجنون را نگارى يار بود،
روز و شب بهرِ بتى بيمار بود
آن همه مجنونِ عاشق پيشهات،
آن همه فرهادِ بر كف تيشهات،
سر به سر بهرِ وطن جان باختند
عاشقى را طُرفه معنا ساختند
در رهِ عشقِ تو اى ايرانِ من
سر چه باشد اى فدايت جانِ من
مُلك ايران تا ابد پاينده باد
مهر ايزد بر سرش تابنده باد
27 اَمرداد 1380