الا ياايها الساقى ادركأساً و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكل ها
Printable View
الا ياايها الساقى ادركأساً و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكل ها
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان ب جای دوست بگزینم
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
توانگرا دل درویش خود بدست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت
تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده ست
دل سوده از ده غضه دو نیم افتاده است
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باج
جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را
آنان ک خاک را ب نظر کیمیا کنند
آیا بود ک گوشه چشمی ب ما کنند
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا ک راز پنهان خواهد شد آشکارا
دل من در هوای روی فرخ
بود آشفته همچون موی فرخ
خدا را اى نصيحت گو حديث از خط ساقى گو
كه نقشى در خيال ما ازين خوشتر نمى گيرد
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
ترك عاشق كش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون كه از ديده روان خواهد بود
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفتهست در عهد ازل تقدیر ما
اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخار را
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش
پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را
از لعل تو گر يابم انگشترى زنهار
صد ملك سليمانم در زير نگين باشد
دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
تو از این چه سود داری که نمیکنی مدارا
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره ى خندان شمع آفت پروانه شد
در بزم دور یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال دوام را
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
قرعه ى كار به نام من ديوانه زدند
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
آتش آن نيست كه از شعله ى او خندد شمع
آتش آن است كه در خرمن پروانه زدند
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
اى دل ار سيل فنا بنياد هستى بر كند
چون تو را نوح است كشتيبان زطوفان غم مخور