از همه سوي جهان جلوهي او ميبينم
جلوهي اوست جهان کز همه سو ميبينم
چشم از او جلوه از او ما چه حريفيم اي دل
چهرهي اوست که با ديدهي او ميبينم
Printable View
از همه سوي جهان جلوهي او ميبينم
جلوهي اوست جهان کز همه سو ميبينم
چشم از او جلوه از او ما چه حريفيم اي دل
چهرهي اوست که با ديدهي او ميبينم
ميازار موري كه دانه كش هست!
كه جان دارد و جان شيرين خوش است
تو خودت را
مثل آسمان
مثل هوا
مثل نور
پهن کرده ای روی همه ی لحظه های من
نصیبی نیست از سوز درونم مرز و بومم را
زدم اکسیر را بر خاک صحرا ، باطل افتاده ست
دلی دارم که درمانش تو باشی
سری دارم که سامانش تو باشی
یارب ای کاش اشناییها نبود
یا به دنبالش جداییها نبود
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس
سرّ اين نكته مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي
یاد ما خواه کنی یا نکنی مختاری !
لیکن ای دوست ، بدان کنج دلم جا داری
يارب اندر دل آن خسرو شيرين انداز
كه به رحمت گذري بر سر فرهاد كند
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید بمیرم که خاک کوی تو باشم
معرفت نیست در این قوم خدایا مددی
تا برم گوهر خود را بخریدار دگر
راه وصل تو راه پر آشوب
درد عشق تو درد بی درمان
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریاد است
تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
دل می رود ز دستم،صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان،خواهد شد آشکارا
ای فدای تو هم دل و هم جان
وی نثار رهت هم این و هم آن
نیست سری کز تو پر آشوب نیست
اینهمه هم خوب شدن خوب نیست
تو شمع انجمنی یک زبان و یکدل شو
خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست
شهری است پر ظریفان و ز هر طرف نگاری
یاران صلای عشق است گر میکنید کاری
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند
گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم میزنی
خسته ام زین عشق دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
نرسد دست تمنا چو به دامان شما
مي توان چشم دلي دوخت به ايوان شما
از دلم تا لب ايوان شما راهي نيست
نيمه جانيست در اين فاصله قربان شما
افسوس که بی فایده فرسوده شدیم
وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم
دردا و نـــدامــتــا کـــه تــا بوده شدیم
نابـوده به کام خــویش نا بوده شدیم
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم
مگه میشه دردِ توسینم ُ با کسی بگم؟!
مگه میشه غصه هام ُ با كسي قسمت كنم ؟!
شکل آدمايي كه هميشه مي بينمشون
مگه میتونم به آغوش همه عادت كنم ؟!
می روی در شب ظلمانیم اما مشتاب
تا من از اشک چراغی سر راهت گیرم
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
دل عاشق به پیغامی بسازد ----- خمارآلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافی است ----- ریاضت کش به بادامی بسازد
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخن گوی تو ام
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد ره به جایی دارد
محترم دار دلم کاین مگس قندپرست
تا هوا خواه تو شد فر همایی دارد
دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
درون دلت شهربند است راز
نگر تانبیند در شهر باز
زاهد ظالم پرست از حال ما اگاه نیست
درحق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست
تاازدل ابر تبره بيرون نشويد
چون ماه چراغ راه گردون نشويد
اين آيه به گونه اي دگر مي گويم
ديگر نشويد تا دگر گون نشويد !
دنگ... دنگ ...لحضه ها ميگذرد.آنچه بگذشت نمي آيد باز.قصه اي هست كه هرگز ديگرنتواند شد آغاز
زتو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن پشت سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
نمی دانم چه بود از آمدن مقصود یا رفتن
چرا ناگه بدنیا آمدن ناگه چرا رفتن