راه درون
یافته راه درون
فرو شده درگداز خویش
دل فرزانگی را هرچه پیش تر دانست
خداوجهان در خاطرش
تمثیلی بود فقط ، همین ودیگر هیچ !
هر که داری وپنداری
او را گفتی ست وشنودی با روانش
روانی توأمان دنیا وخدا .
هرمان هسه
Printable View
راه درون
یافته راه درون
فرو شده درگداز خویش
دل فرزانگی را هرچه پیش تر دانست
خداوجهان در خاطرش
تمثیلی بود فقط ، همین ودیگر هیچ !
هر که داری وپنداری
او را گفتی ست وشنودی با روانش
روانی توأمان دنیا وخدا .
هرمان هسه
سال چهارم جنگ
وقتی شب ، سردو غم انگیز است و
صدای باران نمی آید
ترانه ام را می خوانم
چه کسی به آن گوش می سپارد ؟ نمی دانم !
وقتی دنیا پراز جنگ وهراس است
عشق از کف رفته
درجایی پنهانی می سوزد
حتی اگر کسی نبیندش .
هرمان هسه
بختیاری
تا وقتی در پی بخت و اقبالی
اما خود مهیای خوشبختی نشده ای
آن چه می خواهی از آن تو نخواهد شد.
تا وقتی بر آن چه از کف داده ای ، می مویی
مقصدی برای خود داری و خستگی ناپذیز می پویی
نخواهی دانست ، آرامش چیست .
تنها آن زمان که از آرزو چشم برمی بندی
دیگر تو را نه هدفی است و نه خواهشی
ودیگر بخت را به نام نمی خوانی
نه دلت
که جانت نیز می آرامد .
هرمان هسه
بگذاريد اين وطن دوباره وطن شود.
بگذاريد دوباره همان رويايى شود كه بود.
بگذاريد پيشاهنگ دشت شود
و در آنجا كه آزادست منزلگاهى بجويد.
(اين وطن هرگز براى من وطن نبود.)
بگذاريد اين وطن رويايى باشد كه روياپروران در روياى خويش داشتهاند
بگذاريد سرزمين بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمينى كه در آن نه شاهان بتوانند بىاعتنايى نشان دهند
نه ستمگران اسبابچينى كنند
تا هرانسانى را، آن كه برتر از اوست از پا درآورد.
(اين وطن هرگز براى من وطن نبود.)
آه، بگذاريد سرزمين من سرزمينى شود كه در آن، آزادى را
با تاجِ گلِ ساختگى وطنپرستى نمىآرايند.
اما فرصت و امكان واقعى براى همه كس هست، زندگى آزاد هست،
و برابرى در هوايى است كه استنشاق مىكنيم.
(در اين «سرزمين آزادگان» براى من هرگز
نه برابرى دركار بوده است نه آزادى.)
بگو تو كيستى كه زير لب در تاريكى زمزمه مىكنى؟
كيستى تو كه حجابت تا ستارگان فراگستر مىشود؟
سفيدپوستى بينوايم كه فريبم داده به دورم افكندهاند،
سياهپوستى هستم كه داغ بردگى برتن دارم،
سرخپوستى هستم رانده از سرزمين خويش،
مهاجرى هستم چنگ افكنده به اميدى كه دل در آن بستهام
اما چيزى جز همان تمهيد ديرين به نصيب نبردهام
كه سگ سگ را مىدرد و توانا ناتوان را لگدمال مىكند.
من جوانى هستم سرشار از اميد و اقتدار، كه گرفتار آمدهام
در زنجيره بىپايان ديرينه سالِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپيدن زمين، قاپيدن زر،
قاپيدن شيوههاى برآوردن نياز،
كار انسانها، مزد آنان،
و تصاحب همه چيز به فرمان آز و طمع.
من كشاورزم- بنده خاك-
كارگرم، زرخريد ماشين.
سياهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
كه با وجود آن رويا، هنوز امروز محتاج كفى نانم.
هنوز امروز درماندهام.ـ آه، اى پيشاهنگان!
من آن انسانم كه هرگز نتوانسته است گامى به پيش بردارد،
بينواترين كارگرى كه سالهاست دست به دست مىگردد.
با اين همه من همان كسم كه در دنياى كهن
در آن حال كه هنوز رعيت شاهان بوديم
بنيادىترين آروزمان را در روياى خود پروردم،
رويايى با آن مايه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستين
كه جسارت پرتوان آن هنوز سرود مىخواند
درهرآجر و هرسنگ ودرهرشيار شخمى كه اين وطن را
سرزمينى كرده كه هماكنون هست.
آه، من انسانى هستم كه سراسر درياهاى نخستين را
به جست وجوى آن چه مىخواستم خانهام باشد درنوشتم
من همان كسم كه كرانههاى تاريك ايرلند و
دشتهاى لهستان
و جلگههاى سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفريقاى سياه بركنده شدم
و آمدم تا «سرزمين آزادگان» را بنيان بگذارم.
آزادگان؟
يك رويا-
رويايى كه فرامىخواندم هنوز اما.
آه، بگذاريد اين وطن بارديگر وطن شود
- سرزمينى كه هنوز آنچه مىبايست بشود، نشده است
و بايد بشود! –
سرزمينى كه در آن هرانسانى آزاد باشد.
سرزمينى كه از آن من است.
ـ از آن بينوايان، سرخپوستان، سياهان، من،
كه اين وطن را وطن كردهاند،
كه خون و عرق جبينشان، درد و ايمانشان،
در ريختهگرىهاى دستهاشان، و درزيرباران خيشهاشان
بار ديگر بايد روياى پرتوان ما را بازگرداند.
آرى، هرناسزايى را كه به دل داريد نثار من كنيد
پولاد آزادى زنگار ندارد.
از آن كسان كه زالووار به حيات مردم چسبيدهاند
ما مىبايد سرزمينمان را آمريكا را بارديگر باز پس بستانيم.
آه، آرى
آشكارا مىگويم،
اين وطن براى من هرگز وطن نبود،
با وصف اين سوگند ياد مىكنم كه وطن من، خواهد بود!
روياى آن
همچون بذرى جاودانه
دراعماق جان من نهفته است.
ما مردم مىبايد
سرزمينمان، معادنمان، گياهانمان، رودخانههامان،
كوهستانها و دشتهاى بىپايانمان را آزاد كنيم:
همه جا را، سراسر گستره اين ايالات سرسبز بزرگ راـ
و بار ديگر وطن را بسازيم!
لنگستن هیوز
و اینک
شب نخوابیهای تلخ آمده و
چراغ افروخته است .
* * *
آیا نامههای عاشقانهام را
به جوهرشان باز گردانم ؟
آیا عکسها را پاره کنم ؟
* * *
اینک تنم را کتاب وار میخوانم
و چراغ این شب نخوابی را
از غم سرشار میکنم .
آدونیس
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!
ویکتور هوگو
در پنجره
پرتوهای ستارگان
غلتیده در قطب شمال سیاره
چنگ مستطیلی
داخل می شود در پنجره
آن پایین بلوارها و خیابان ها
در ویولون انقدر خالص از هوا
مثل آینده ای، افسانه ای
در شکم مادرش بودا
آرسنی تارکوسکی
دسیسه
شعرهایت را به من بفرستی
شعرهایم را برایت خواهم فرستاد
اشیاء به بیدار کردن می روند
حتی از مکاتبه تصادفی
بهار را ناگهان
اعلان کنیم و طعنه بزنیم
به دیگران
همه دیگران
تصویری هم خواهم فرستاد
اگر یکی از خودت به من بفرستی
رابرت کریلی
رؤياي روزانه
آنچنان خستهام
كه
وقتي تشنهام
با چشمهاي بسته
فنجان را كج ميكنم
و آب مينوشم
آخر اگر كه چشم بگشايم
فنجاني آنجا نيست
خستهتر از آنام
كه راه بيفتم
تا برايِ خود چاي آماده سازم (كنم)
آنچنان بيدارم
كه ميبوسمت
و نوازشت ميكنم
و سخنانت را ميشنوم
و پسِ هر جرعه
با تو سخن ميگويم
و بيدارتر از آنَم
كه چشم بگشايم
و بخواهم تو را ببينم
و ببينم
كه تو نيستي
در كنارم.
اریش فرید
قابل شنيدن
گوش بسپار
با گوشهاي تيزكرده
آنگاه در خواهي يافت عاقبت:
اين تنها زندگيست كه ميشنوي
مرگ، هيچ برايِ گفتن ندارد
مرگ، قادر به سخنگويي نيست.
مجرم،
با توسل به جرم سخن ميگويد
جرم، با توسل به عواقبِ خويش سخن ميگويد:
عواقبِ جرم
خويشتن را
از هر دليلي
تبرئه ميسازند.
زندگان
از مُردن سخن ميگويند
تنها از آن رو كه ميزيند:
آنكه سخن نميگويد، مرگ است،
مرگ،
كه حرفي نميزند
اریش فرید