در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید بمیرم که خاک کوی تو باشم
Printable View
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید بمیرم که خاک کوی تو باشم
معرفت نیست در این قوم خدایا مددی
تا برم گوهر خود را بخریدار دگر
راه وصل تو راه پر آشوب
درد عشق تو درد بی درمان
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل
بنال بلبل بی دل که جای فریاد است
تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
دل می رود ز دستم،صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان،خواهد شد آشکارا
ای فدای تو هم دل و هم جان
وی نثار رهت هم این و هم آن
نیست سری کز تو پر آشوب نیست
اینهمه هم خوب شدن خوب نیست
تو شمع انجمنی یک زبان و یکدل شو
خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را گریه و سوز باری چراست