از همه سوي جهان جلوهي او ميبينم
جلوهي اوست جهان کز همه سو ميبينم
چشم از او جلوه از او ما چه حريفيم اي دل
چهرهي اوست که با ديدهي او ميبينم
Printable View
از همه سوي جهان جلوهي او ميبينم
جلوهي اوست جهان کز همه سو ميبينم
چشم از او جلوه از او ما چه حريفيم اي دل
چهرهي اوست که با ديدهي او ميبينم
ميازار موري كه دانه كش هست!
كه جان دارد و جان شيرين خوش است
تو خودت را
مثل آسمان
مثل هوا
مثل نور
پهن کرده ای روی همه ی لحظه های من
نصیبی نیست از سوز درونم مرز و بومم را
زدم اکسیر را بر خاک صحرا ، باطل افتاده ست
دلی دارم که درمانش تو باشی
سری دارم که سامانش تو باشی
یارب ای کاش اشناییها نبود
یا به دنبالش جداییها نبود
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس
سرّ اين نكته مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروايي
یاد ما خواه کنی یا نکنی مختاری !
لیکن ای دوست ، بدان کنج دلم جا داری
يارب اندر دل آن خسرو شيرين انداز
كه به رحمت گذري بر سر فرهاد كند