توجه ! این یک نسخه آرشیو شده می باشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمی کنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : خاطرات تقیزاده از دوران استبداد صغیر/ مانع تندروی مشروطهطلبان بودم
javad jan
05-31-2013, 01:53 PM
تقیزاده (نفر دوم از سمت چپ) در کنار برخی از نمایندگان مجلس شورای ملی خاطرات تقیزاده از دوران استبداد صغیر/ مانع تندروی مشروطهطلبان بودم شرح به توپ بستن مجلس، تحصن در سفارت انگلیس و مقاومت مردم تبریز
تاریخ ایرانی: سید حسن تقیزاده زمانی که رییس انجمن فرهنگی ایران و هند بود پاسخ به تقاضای محمود ستایش، منشی انجمن برای انجام گفتوگو را رد نمیکند و نهایتا در سالهای دهه ۴۰ که بیماری او را از پای انداخته و یکجانشین کرده بود، قبول میکند که درباره نقاط تاریک و پر ابهام ماجرای مشروطه خاطرات خود را بر زبان آورد. متن زیر بخشی از خاطرات تقیزاده است از ماجرای به توپ بستن مجلس توسط محمدعلی شاه و آغاز استبداد صغیر و حوادث و ماجراهای بعد از آن.
***
کشمکش بین دربار و ملت و مجلس بیست روز طول کشید و شاه شهر را به حالت نظامی درآورده و دست به اقداماتی زد، درحالیکه ملت و مجلس دور کردن چند نفر را از حوالی دربار میخواستند که از آن جمله بود شاپشال و امیر بهادر جنگ که به سفارت روس پناه برده و متحصن شده بود. شاه هم تبعید چند نفر از سران ملت را به اصرار میخواست و حتی قصد توقیف آنان را داشت و یکی از آنها میرزا سلیمانخان میکده بود که گرفتار و حبس نمود و باقی که ملکالمتکلمین و آقا سید جمالالدین و میرزا جهانگیرخان مدیر صوراسرافیل، دهخدا و میرزا داوودخان علیآبادی و مساوات و غیره هم بودند، گمان میکنم بهاءالواعظین هم در آن میان بود از بیم گرفتاری در مجلس شورای ملی متحصن شدند و در اتاق مغربی باغ اندرون مجلس که بعدها جزو چاپخانه مجلس شد، مقیم شدند. عاقبت روز ۲۲ جمادیالاول قزاقها از صبح زود مجلس را محاصره نموده و چنان که داستان آن معروف است، مجلس را به توپ بستند.
من که وضع را چنین دیدم، برخلاف نوشتههای دولتآبادی و کسروی در روزهای انقلابی هر روز با بسیاری دیگر از وکلا از صبح زود تا پاسی از شب گذشته در فعالیت بودم و در روزهای آخر بدبختانه مبتلا به تب شدیدی شدم به حدی که گاهی در اتاق مجلس میخوابیدم. در یکی از روزها مرحوم آقا سید عبدالله بهبهانی که غالبا در مجلس و مراقب کار بود و نیز اندک کسالتی داشت در یکی از خیابانهای باغ بیرونی از مجلس فرشی گسترده و روی تشکی در آنجا تکیه داده بود و جمعی در اطرافش بودند. کسی نزد من آمد و پیغام داد که فلانی بیا و همین جا بخواب که با هم باشیم. من نیز رفتم، تب گاهی با حمله میآمد. روز قبل از توپ بستن تمام روز را تا قریب سه ساعت از شب گذشته در مجلس تقلا داشتم و وقتی همه رفتند و من نیز خواستم به منزل خود برگردم، یادی از دوستان متحصن کردم و خواستم سری به آنها بزنم. به بالاخانه مسکن متحصنین رفتم و حالت افسرده آنها را که روی گلیمی نشسته بودند، دیدم و بسیار متاثر شدم به طوری که عزم کردم که من هم شب را آنجا بمانم و به آدم خود گفتم: «برو به منزل و هرچه برای شام داریم بیاور. بگو که من امشب نمیآیم.»
javad jan
05-31-2013, 01:53 PM
مرحوم آقا سید جمالالدین از این حرف متغیر شد و با تشر به من گفت: «شما ابدا این کارها را نکنید. شما وکیل مجلس هستید و به شما این کار بر میخورد که با ما که دولت مقصر شمرده اینجا بست بمانید.» و اصرار شدید کرد که من به منزل بروم و دیگران هم همین عقیده را اظهار کردند. ناچار با دو سه نفر از همراهان به منزل که نزدیک و پشت مسجد سپهسالار بود رفتم و از کسانی که با من آمدند، مرحوم دهخدا بود که با برادرش یحییخان آنجا منزل ما ماند. در بین راه از مجلس تا منزل حمله شدیدی از تب و لرز به من دست داد و وقتی که به منزل رسیدم، افتادم و بیخود شدم و شامی هم نخوردم و تا فردا حدود ساعت ۸ یا ۹ صبح در حالت کسالت و خواب سخت بودم که صدای تفنگ مرا بیدار کرد و پرسیدم که چیست. گفتند: «از آنهاست که بر بام مسجد سپهسالار مجلس را محاصره کردهاند و تصادفی شده.» آن وقت خواستیم که خبر بگیریم که آیا در مجلس اشخاصی هستند یا نه، جواب آوردند که بعضی وکلا و آقایان بهبهانی و طباطبایی آمدهاند. پس من قصد کردم که به آنها ملحق شوم. وقتی خواستم حرکت کنم، خبر آوردند که حلقه محاصره بسته شده و دیگر کسی را راه نمیدهند، پس به منزل برگشته و منتظر شدیم. قدری بعد خبر آوردند که امام جمعه خویی با درشکه آمد رفت توی مجلس، پس من دوباره مصمم شدم ولی همراهان ما باز خبر آوردند که دیگر اصلا کسی را راه نمیدهند، پس با کمال اضطراب و مایوسی از ورود به مجلس در خانه ماندیم. قریب ۱۰ نفر بودیم که از آن جمله بودند خلخالی و دهخدا و برادرش، امیر حشمت و برادر او و مرحوم تربیت، در غالب کتب اغلب او را همشیرهزاده من خواندهاند و برادر خودم و یکی دو نفر دیگر. تا ظهر صدای توپ بود و گلولههای توپ به خانه ما میریخت و بعدازظهر هم تا غروب در اندیشه پیدا کردن پناهگاهی بودیم و در این اثنا در عقبی خانه که به کوچه باریکی باز میشد به خانه مقابل در همان کوچه که مال مرحوم علیخان روحانی بود، رفتیم. آنجا و در اتاق کوچک و تاریکی ماندیم و درصدد یافتن محلی که آنجا برویم بودیم. بعضی از همراهان صلاح میدیدند که به نحوی خود را به حضرت عبدالعظیم برسانیم. در این بین به خاطرم رسید که اگر بتوانیم راهی به یکی از سفارتخانههای خارجی پیدا کنیم، ولی چون شخصا کسی را نمیشناختم بنا بر آن گذشت که به طور مبهم بنویسم و آن کاغذ را به اردشیر جی زرتشتی برسانیم که او هم به سفارت انگلیس برساند، رساندن این نامه را مرحوم میرزا محمدخان تربیت به عهده گرفت و رفت ولی آنچه منتظر شدیم او برنگشت تا پاسی از غروب گذشت و ما تقریبا مایوس شدیم و دست و پای خود را جمع کردیم.
javad jan
05-31-2013, 01:53 PM
عازم حضرت عبدالعظیم بودم که به ناگهان در خانه به شدت تمام زده شد. وقتی که در باز شد میرزا علی تربیت بود، از یک درشکه کرایهای با نهایت عجله و هول بیاندازه مرا صدا کرد و گفت: «هرچه زودتر بیایید که قزاقها از طرف دیگر میآیند.» من و خلخالی و دهخدا به اصرار او و برادرش سوار شدیم و میرزا علی محمدخان، پهلوی درشکهچی نشست و از طرف پشت خیابان عینالدوله و خیابان دوشان تپه، به طرف در سفارت انگلیس رفتیم و با درشکه وارد آنجا شدیم و سربازان قراول دم در سفارت مانند سایرین به غارت مجلس و خانه ظلالسلطان رفته و به سربازان غارتگر دیگر دولتی ملحق شده و مقداری اسباب و دوسیههای مجلس را به سفارت آورده بودند. آتاشه نظامی انگلیس متغیر شد و آنها را جواب گفت و بیرون کرد و نامهای دیگر به وزارت جنگ نوشته که یک دسته دیگر سرباز بفرستند. اعضاء سفارت کلا در قلهک بودند، و سفارتخانه شهر به کلی خالی بود و آتاشه نظامی فقط همان روز به شهر آمده بود. هرچه سعی کردیم، اردشیر جی را نیافتیم و عاقبت خود جرات کرده و مستقیما به سفارت رفته و تقاضای دیدن یکی از اعضاء را کردیم و چون آتاشه نظامی در حمام بود به تربیت گفتند که کاغذ را بده برسانیم، او گفته بود باید خودم مستقیما بدهم، ناچار او را توی حمام برده و آتاشه مزبور که مشغول استحمام بود، کاغذ را گرفته و خوانده و گفته بود: «حضرات بیایند، مانعی نیست.»
آتاشه مزبور، ژورژ استوکس نام داشت و کمی فارسی میدانست، کمی بعد بقیه همراهان، که در منزل مانده بودند و از آن جمله برادرم و امیر حشمت و برادرش و یکی دو نفر دیگر که پیاده آمدند و در سفارت به ما ملحق شدند. بعد از اندکی چند نفر هم که از آن جمله میرزا سید حسن مدیر مجله حبلالمتین کلکته، میرزا مرتضی قلیخان نائینی وکیل اصفهان، معاضدالسلطنه و غیره هم باز به سفارت آمدند. فردا صبح باز به تدریج جمعی آمدند تا تعداد نفرات به هفتاد نفر رسید، بعد به علت اعتراض دولت دیگر کسی را راه ندادند. داستان متحصنین طولانی میشود و پس از توقف بیست و پنج روزه از سفارت خارج شدیم و درباره دو نفر حکم تبعید صادر شد که یکی هم من بودم. مرحوم دولتآبادی در کتاب خاطرات خود البته اشتباها به من نسبتی را بدون سوءنیتی داد که من قبلا این پناهگاه را تهیه دیده بودم و حتی ارتباط با انگلیسها داشته و رابط بین آنها و پیشروان تندرو مشروطه بودهام. حاجت به تذکر نیست من در تمام مدت دوره اول مجلس با احدی از خارجیان آشنا نبوده و ارتباط معمولی هم با کسی از آنان نداشتم و همچنین آنچه کسروی نوشته که من خواهان جنگ بودم و آدم در خانه این و آن فرستادم و پیغام دادم که بیایند امروز جنگ خواهد شد، هیچ اساسی ندارد بلکه مطلب عکس آن است و من مانع تندروی مدافعین مشروطیت بودم.
حکایت وقایع تاریخی بعد از توپ بستن و قریب یک سالی که آن را استبداد صغیر نامیدند، بسیار طولانی است و تا حدی در بعضی کتب ثبت شده. از این رو بهتر است مطالبی را شرح دهم که خود شاهد بودهام چون من از آغاز این نهضت در متن حادثه بودهام. اطلاعات من انحصاری است اما فقط به بعضی از آن وقایع اشاره اجمالی میکنم.
javad jan
05-31-2013, 01:54 PM
آنچه معلوم است تبریز بلافاصله بعد از توپ بستن مجلس قیام مسلحانه کرد و با قوای استبداد جنگید. در اواسط ذیالقعده ۱۳۲۶ و فقط چند روز بعد از ورود من به تبریز که از انگلستان در ماه شوال حرکت کرده و در ۶ ذیالقعده به آنجا رسیدم، با بسته شدن راه تبریز و جلفا که آخرین راه باز بود، محاصره شهر از طرف قوای شاه کامل گردید و چهار ماه بیشتر این حالت محاصره دوام یافت و به تدریج عرصه بر اهالی شهر تنگ و زندگی خیلی سخت شد و کمکم یک دکان نانوایی، بقالی، خواروبار فروشی باز نماند. گرسنگی و قحطی بسیار شدید و هولناکی روی داد که مردم فقیر در کوچهها میمردند و شاید اگر دو سه هفته دیگر یعنی مثلا تا آخر ماه ربیعالثانی ۱۳۲۷ این حال دوام مییافت کشتار عام پیش میآمد یا به هر حال نفوس زیادی از قحطی تلف میشدند ولی مردم تحمل و مقاومت کردند. در همسایگی ما تاجری مشروطهطلب بود، یک روز گفت که در کوچه خودمان دیدم شخص فقیری نشسته و یونجه میخورد – در آن اوقات غالب مردم یونجه میخوردند و آن هم به آسانی و وفور به دست نمیآمد – از وی پرسیدم: «داداش چه میکنی؟» گفت: «یونجه میخوریم و اگر یونجه هم تمام شد برگ درختها را میخوریم و دمار از روزگار محمدعلی شاه خونخوار، سفاک و آدمکش درمی آوریم.»
در این هنگام نامههایی برای من رسید، انجمن ایالتی مرا دعوت به انجمن کرد و در این امر که اعضاء انجمن را خیلی مشوش کرده بود به مشورت نشست. من عضو رسمی انجمن نبودم ولی نظر به خواهش و تقاضای اعضای انجمن آنجا حاضر میشدم. وقتی که مراسله مشترکالامضا قونسولها را دیدم، تاثر فوقالعادهای به من دست داد و فورا بدون تردید اظهار کردم که به خود شاه متوسل شده که راهها را باز کند تا قشون خارجی به ایران نیاید. اعضای انجمن این عقیده را قبول کردند و خواهش کردند تلگراف را من بنویسم و فورا نوشتم از طرف انجمن و به امضاء انجمن، پس از شرح قضیه دست توسل به دامن پدر نامهربان زدن را بر خارجیان ترجیح میدهیم و حاضریم از هر چیز صرف نظر کنیم و استدعا داریم امر بدهید که بهانه خارجیان را برطرف نمایند و راه را برای رساندن آذوقه باز کنند. این تلگراف فداکاری خیلی بزرگی بود از طرف مردمی که حاضر شدند برای مبارزه با محمدعلی شاه یک سال با او جنگیده و قربانی داده برای احتراز از مداخله خارجی خود را فدا کنند. چون سیم تلگراف تهران به تبریز وصل نبود، و آن را بریده به مرکز حکومت عینالدوله در باسمنج نصب کرده بودند، ناچار بودند آن را با حروف لاتین نوشته و از سیم کمپانی هند و اروپا از تبریز به تهران مخابره کنند. این کار را مرحوم معتمدالتجار از اعضای انجمن کرد که تنها کسی بود آشنا به زبان و خط خارجی.
من برای ملاقات با جنرال قونسول عثمانی که تقاضای دیدن مرا کرده بود بیرون رفتم و ساعتی از شب گذشته به انجمن برگشتم. با این حال که تلگراف مخابره شده، دیدم که اتاقها و حیاطهای انجمن به قول معروف گوش تا گوش پر است و مجاهدین آنجا ایستادهاند و ستارخان و باقرخان نیز بر حسب خواهش انجمن که اطلاع آنها را در کار لازم میدانسته آمدهاند و این موضوع در آنجا مطرح است. یکی از روسای مجاهدین با فرستادن چنین تلگرافی مخالفت کرد و به تندی گفت: «این نوشته قونسولها و همه این چیزها پلتیک (یعنی حیله) است و اقدامی نخواهد کرد.» و این حرف را که به شدت میگفت، مانع مخابره تلگراف شد و شخصا عقیده دارم که اگر تلگراف میرفت شاید فورا راهی باز میشد و از ورود قشون روس جلوگیری میشد. فردای آن روز من دیگر از منزل بیرون نرفتم تا بعدازظهر که دیدم از طرف انجمن فرستاده و مرا دعوت میکنند. وقتی که رفتم، دیدم انجمنیها خوشحالند و معلوم شد از آنها که صبح به بازار رفتهاند بعضی از تجار فرنگی و اعضای بانک و غیره را دیدهاند و آنها با اظهار خوشوقتی و تبریک و خبر خوش به آقایان گفتهاند که روسها میآیند. هرچه زمان میگذشت ظن آنان قویتر میشد و عاقبت نزدیک به ظهر برای آنان یقین حاصل شد که این حرفها لاف توخالی نیست و واقعا قشون خارجی وارد ایران میشود، پس مجددا با من مشورت نموده و از من رای خواستند و بنده همان عقیده دیروزی را تکرار کردم. اگرچه گفتم میترسم دیر شده باشد، پس به هر حال تلگراف را فرستادند و مخبرین روزنامههای تهران در تهران خبر دادند که با وصول تلگراف به دست شاه اشک از چشمان او جاری شده بود. فورا همان غروب اعضای انجمن را برای مخابره حضوری با تلگرافخانه خواستند که من هم میان آنها بودم. در تهران تلگرافخانه دربار سعدالدوله، کامران میرزا، حشمتالدوله و حاج امام جمعه خویی بودند که از طرف شاه به حکم او برای مذاکره تلگرافی آمده بودند و پس از قدری مذاکره چون شب دیر شده بود قرار شد صبح هم آنها و هم ما مجددا به تلگرافخانه رفته و تلگرافی از شاه و با امضای او به توسط انجمن جدا خطاب به روسای اردوهای اطراف تبریز از شمال و جنوب رسید.
javad jan
05-31-2013, 01:54 PM
به رحیمخان چلیبانلو که راه جلفا را گرفته و به صمدخان شجاعالسلطنه که راه مراغه و غیره دست او و همچنین به دیگران و به وسیله این تلگرافات به آنها حکم داده شده بود که فورا راه را باز کنند و از انجمن تبریز تقاضا شد هر یک از آنها تلگرافهای شاه را توسط سواری به سردار مخاطب برسانند و وقتی که این تلگرافها فرستاده شد یا در حال ارسال بود، تلفنی از جلفا به انجمن و تلگرافخانه رسید که قشون روس از پل گذشته و وارد خاک ایران شدند. برای حاضرین در تلگرافخانه حالتی فوق تصور دست داد و در جواب تلگرافات تهران، انجمن که دست و دلش سرد شده بود، نوشت: «کان الذی خفت ان یکونا اناالیه راجعون» و گفتند این خبر که از جلفا رسید، ما را به قدری دگرگون کرد که حال مخابره پیدا نکردیم. شاه در جواب تلگراف کرد و تسلی داد که این قدر مضطرب نشوید و گفت هشت شب است که نخوابیدهام و مشغول اقدامات و مبارزه بودم که از این امر جلوگیری شود ولی قشون روس در ۸ ربیعالثانی وارد تبریز شد.
javad jan
05-31-2013, 01:54 PM
سیاست و روشنفکری؛ از افراط تا اعتدال/ گزارشی از زندگی سیاسی و فکری سید حسن تقیزاده علی افتخاری روزبهانی
تاریخ ایرانی: اگر اندک علاقهای هم به خواندن تاریخ معاصر داشته باشید، نام او را در برشهای مختلفی از تاریخ یکصد ساله ایران میبینید؛ سید حسن تقیزاده. فعالیت سیاسی تقیزاده با پارلمان آغاز شد و با پارلمان به پایان رسید، او به نمایندگی از اصناف تبریز در اولین دوره مجلس شورای ملی به پارلمان وارد شد و هنگامی که در نود سالگی به دلیل زمینگیر شدن از سیاست کناره گرفت نیز نماینده مجلس سنا بود. زندگی طوفانی تقیزاده محدود به عضویت در پارلمان نبود. او سالهای متمادی وزیر و سفیر بود و افکارش در فضای روشنفکری ایرانی موافقان و مخالفان فراوان داشت. قضاوت مورخان و موثران تاریخ ایران اما در خصوص عملکرد سیاسی و فکری تقیزاده در دورههای مختلف تاریخی چنان است که میباید نزدیک به یک قرن زندگی او را به دورههای مختلفی تقسیم کرد. چنانکه محمدعلی همایون کاتوزیان، زندگی تقیزاده را مصداق «سه زندگی در یک عمر» میداند.(۱)
javad jan
05-31-2013, 01:54 PM
روشنفکری جوان در عهد ناصری
سید حسن تقیزاده در ۱۲۵۷ شمسی در تبریز متولد شد. پدرش امام جماعت مسجدی در تبریز بود. تقیزاده به مانند بسیاری دیگر از روشنفکران ایرانی با تحصیلات مذهبی آغاز کرد. پدرش که شاگرد شیخ حسین انصاری از علمای به نام نجف بود آرزو داشت فرزندش را برای اخذ اجتهاد به نجف بفرستد. تقیزاده از هشت سالگی تحصیل مقدمات عربی و از چهارده سالگی تحصیل علوم عقلی، ریاضیات و نجوم و هیئت را شروع کرد. در حکمت قدیم، طب جدید، علم تشریح و هیئت جدید درس خواند. در مدرسه آمریکایی تبریز با علوم جدید آشنا شد. اصول فقه را نزد میرزا محمود اصولی و حاج میرزا حسن فرا گرفت. او اما به دور از چشم پدرش و به همراه میرزا محمدعلیخان تربیت به یادگیری زبان فارسی و علوم غربی همت گمارد.
سید حسن تقیزاده جوانی بیست ساله بود که روشنفکران ایرانی در آخرین سالهای حکومت ناصرالدین شاه با مشاهده عقبماندگی ایران از غرب، فریاد تجددخواهی سر داده بودند. تبریز در آن روزها دومین شهر بزرگ ایران و کانونی برای روشنفکران ایرانی بود که در قفقاز و استانبول زندگی میکردند و افکار و آرایشان از طریق روزنامهها و مجلات به تبریز میرسید. تقیزاده با مطالعه اندیشههای میرزا ملکمخان ناظمالدوله، طالبوف و روزنامههای فارسی زبان خارج از کشور، نظیر اختر، پرورش، ثریا، حبلالمتین و حکمت که به تبریز میرسید و همچنین کتابهای عربی چاپ مصر و کتابهای ترکی چاپ عثمانی، تمایل فراوانی به اندیشههای سیاسی اروپایی، افکار آزادیخواهانه، ضد استبدادی و تجددطلبانه یافت. شیفتگی او به ترویج افکار عصر روشنگری چنان بود که با همراهی دوستش محمدعلی خان تربیت تصمیم به تاسیس مدرسهای در تبریز گرفت تا به تبلیغ تجددخواهی بپردازد اما این مدرسه با مخالفت علمای تبریز امکان فعالیت نیافت و محمدعلی خان تربیت و تقیزاده به جای مدرسه به تاسیس کتابفروشی روی آوردند. کتابفروشی تربیت به سرعت مرکزی برای رفت و آمد تجددخواهان و محلی برای تبادل کتابهای عربی، ترکی و نشریات فارسی زبان تجددخواه منتشره در خارج از ایران شد. این همان کتابفروشیای بود که در دوران استبداد صغیر به آتش کشیده شد. او یک سال قبل از آغاز انقلاب مشروطه به عثمانی، مصر و قفقاز سفر کرد و با روشنفکران و همچنین ایرانیان مخالف استبداد ناصری مقیم آن دیار ملاقات کرد.
javad jan
05-31-2013, 01:55 PM
رهبر افراطیها
در اولین مجلس شورای ملی، تقیزاده جوان نماینده مردم تبریز بود. نطقهای هیجانی او در دفاع از آرمانهای مشروطه و مخالفت تند و تیز با دشمنان حکومت قانون و تجددخواهی وی را به یکی از رهبران برجسته انقلاب بدل ساخته بود. او در مجلس شاخصترین نماینده جناح اقلیت تندرو محسوب میشد که طرفدار تغییرات و اصلاحات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بود و انتقادهای تندی از نظام استبدادی به عمل میآورد. تقیزاده در این دوره در کنار رجالی چون سعدالدوله و میرزا حسنخان مشیرالدوله عضو هیاتی شد که از طرف مجلس مامور تدوین متمم قانون اساسی مشروطه گشت که در آن حکومت مشروطه و فصل حقوق ملت تعریف شده و در مذاکرات آن بحثهای جدی در خصوص عرف و شرع درگرفت.
در اولین دوره مجلس، کار محمدعلی شاه قاجار با نمایندگان به آشتی نیافتاد و اگرچه گفتوگوها و تلاشهای فراوانی برای توافق شاه خودکامه با مجلسیان شد اما سرانجام کار به بمباران مجلس با توپهای روسی انجامید. در این میان جناح تندرو مشروطهخواه، امینالسلطان صدراعظم شاه را به این دلیل که او را عاملی برای نابودی مشروطه تلقی میکرد به قتل رساند. تقیزاده به عنوان شناخته شدهترین رهبر تندروهای مشروطه بعدها اطلاع از ماجرای ترور امینالسلطان را انکار کرد اما شکی نیست که نزدیکان او در این ترور دست داشتهاند.
وقتی برخی روزنامههای نزدیک به تندروها به مادر شاه فحش دادند، و درخواست شاه برای محاکمه دشنامگوی مادرش به جایی نرسید، وقتی به کالسکه محمدعلی شاه بمب پرتاب شد و شاه خواهان محاکمه عاملان این ترور نافرجام شد اما تندروهای مجلس و از جمله تقیزاده مانع شدند؛ شاه دیگر اطمینان حاصل کرد که با مجلس از در آشتی نمیتواند در آید. فریدون آدمیت در کتاب خود با عنوان «مجلس اول و بحران آزادی» با ملامت تندرویهای صورت گرفته در مجلس اول به خصوص عملکرد تقیزاده و نزدیکانش در انجمنهای مخفی تهران میگوید: «نقشه ترور شاه قرینه ترور امینالسلطان، یک تصمیم جمعی بود از جانب گروه انقلابی به رهبری حیدرخان و حوزه اجتماعیون -عامیون تهران با مشارکت انجمن آذربایجان».(۲)
آدمیت در ادامه با انتقاد شدید از نمایندگانی چون تقیزاده که جلوی خواست شاه مبنی بر محاکمه عوامل ترورش از جمله حیدرخان را گرفتند، میگوید: «حکم تاریخ روشن است. جبهه افراطیون از کمونیستهای قفقازی تا فرقه اجتماعیون - عامیون و نمایندگان افراطی مجلس و انجمنهای تندرو در به وجود آوردن بحرانی که به انحلال مجلس ملی انجامید مسوولیت و محکومیت مشترک دارند.»(۳)
آدمیت به گفتههای احتشامالسلطنه رییس مجلس اول و محمدولی خان تنکابنی رییس حکومت موقت استناد میکند که «تقیزاده و یارانش مجلس سابق را به باد دادند.»(۴) خود تقیزاده نیم قرن بعد با بازبینی حرکات افراطی مجلس اول میگوید: «شاه تصور کرد که مشروطهخواهان قصد جان او را دارند... ظاهرا اگر مدارای بیشتری با او میشد امکان سازش منتفی نبود.»(۵)
مجلس به توپ بسته شد و تقیزاده به سفارت انگلستان گریخت و با وساطت این سفارت، شاه به تبعید او از ایران رضایت داد. تقیزاده ابتدا به پاریس و سپس لندن رفت. او در دوران تبعید در انگلستان با همکاری ادوارد براون تلاش فراوانی کرد تا اوضاع ایران در دوره استبداد صغیر را در افکار عمومی مطرح سازد.
javad jan
05-31-2013, 01:55 PM
دعوای مشروطه و مشروعه
وقتی مشروطهخواهان تهران را فتح کردند تقیزاده هنوز آنقدر پرآوازه بود که به عضویت کمیته سه نفره اداره امور کشور در آید. او در مجلس دوم رهبر تندروها شد که اینک حزب دموکرات را تشکیل داده بودند. سر فصل برنامههای حزب تقیزاده عبارت بود از «انفکاک کامل قوه سیاسی از قوه روحانی، ایجاد نظام اجباری، تعلیم اجباری مجانی، ترجیح مالیات مستقیم بر غیرمستقیم، تقسیم املاک میان رعایا، آزادی تجمع و تحزب و برابری در مقابل قانون صرفنظر از نژاد و قومیت و مذهب...»(۶)
مجلس دوم به دو دسته تقسیم شد: دموکراتها و اعتدالیون که هر کدام روش خاصی را برای پیشبرد آرمانهای مشروطه میپسندیدند. دعوای میان دو گروه سرانجام بر سر مرز میان عرف و شرع و تفکیک دین از سیاست بالا گرفت، علمای نجف که اگر حکم ایشان در حرمت شرعی همکاری با محمدعلی شاه نبود ای بسا استبداد محمدعلی شاهی صغیر نمیشد، این بار حکم به خلاف اسلام بودن مسلک سیاسی تقیزاده دادند. در این فتوا آمده بود: «... چون ضدیت مسلک سید حسن تقیزاده که جدا تعقیب نموده است با اسلامیت مملکت و قوانین شریعت مقدسه بر خود داعیان ثابت و از مکنونات فاسدهاش علنا پرده برداشته است، لذا از عضویت مجلس مقدس ملی و قابلیت امانت نوعیه لازمه آن مقام منیع بالکلیه خارج و قانونا و شرعا منعزل است... بجای او امین دینپرست وطنپرور و ملتخواه صحیحالمسلک انتخاب فرموده او را مفسد و فاسد مملکت شناسند و به ملت غیور آذربایجان و سایر انجمنهای ایالتی و ولایتی هم این حکم الهی عز اسمه را اخطار فرمایند و هر کس از او همراهی کند در همین حکم است.»(۷)
طبق روایت تقیزاده، بهبهانی- اگرچه بزرگ اعتدالیها بود، و شاید به همان دلیل- در مجلسی که با تقیزاده ترتیب داد پیشنهاد کرد که تقیزاده نسبت به حکم علمای نجف تواضع کند و سپس به دیدارشان برود، و اضافه کرد که «ما هم ترتیب میدهیم خیلی با احترام شما را بپذیرند... و خیلی با احترام بر میگردید.» تقیزاده میگوید: «من هم خیلی تند بودم. گفتم آقا شما چه عقیده دارید؟ شما عقیده دارید رویه من بر خلاف اسلام است؟ گفت نخیر. گفتم پس بردار تلگراف کن... من التماس نمیکنم.»(۸)
تقیزاده مجبور به ترک مجلس شد اما وقتی سید عبدالله بهبهانی رهبر جناح اعتدالی مجلس ترور شد انگشت اتهام بار دیگر به سوی دموکراتها، حیدر بمبی (حیدرخان عمواوغلی) و البته سید حسن تقیزاده نشانه گرفته شد. تقیزاده تا آنجا به دست داشتن در این ترور متهم بود که وقتی تابوت بهبهانی را میبردند جمعیت شعار میداد: «فقیهی که اسلام را بود پشت، تقیزاده گفت و شقیزاده کشت».(۹)
وقتی یکی از نزدیکانش به خونخواهی سید عبدالله ترور شد، تقیزاده از بیم جان به تبریز رفت و سپس ایران را به قصد استانبول ترک کرد. این دومین تبعید او از ایران بود که البته ۱۴ سال به طول انجامید.
javad jan
05-31-2013, 01:56 PM
متحد با آلمان بر ضد انگلیس
تقیزاده با آغاز جنگ جهانی اول، نزدیکی با دولت آلمان را راهی برای رهایی ایران از چنگال روس و انگلیس دید و به همین دلیل به برلن رفت و کمیته ملیون متشکل از شخصیتهای سیاسی- فرهنگی ایرانی را تشکیل داد تا با فعالیت علیه امپریالیسم روس و انگلیس از طریق آلمان قیصری راهی برای نجات ایران که در کشمکشهای پس از انقلاب مشروطه در اوج نابسامانی بود بیابد که با شکست آلمان در جنگ راه به جایی نبرد. او از جمله سیاستمدارانی بود که به نزدیکی به دول بزرگ جهان برای ایستادن در برابر فشار روسها و انگلیسها اعتقاد داشت از جمله معتقد بود باید به دولت ایالات متحده نزدیک شد. او در نامهای به محمود افشار در سال ۱۳۰۰ و پس از شکست آلمانها در جنگ مینویسد: «اگر مطلب عمده که به عقیده اینجانب کشیدن آمریکاییها به ایران و دست دادن آنها در ادارات است سر بگیرد، عنقریب کارها به جاده اصلاح میافتد. باید آنچه ممکن است کوشش کرد که آمریکا را به ایران کشید. امتیازات داد. مستشارهای مالی و فواید عامه و زراعت و تجارت و طرق و شوارع و تلگراف از آنها آورد، مدارس آمریکایی تقویت کامل نمود...»
javad jan
05-31-2013, 01:56 PM
]پرتاب نارنجک تجددخواهی
در همین سالها تقیزاده در نشریه کاوه به بیان راه علاجش جهت تجددخواهی در ایران میپردازد. دیدگاه او مبنی بر اینکه «ایرانی باید ظاهراً و باطناً، جسماً و روحاً فرنگی مآب شود و بس» نقل قولی است که جدلهای فراوانی را در ایران حتی تا امروز برانگیخته است. تقیزاده در نشریه کاوه دقیقا چه نوشته بود؟
تقیزاده در سرمقاله شماره اول دوره دوم کاوه (ژانویه ۱۹۲۰) چنین نوشت: «قصد مجله کاوه بیشتر از هر چیز ترویج تمدن اروپائی است در ایران، جهاد بر ضد تعصب، خدمت به حفظ ملیت و وحدت ملی ایران، مجاهدت در پاکیزگی و حفظ زبان و ادبیات فارسی... امروز چیزی که به حد اعلا برای ایران لازم است و همه وطندوستان ایران با تمام قوا باید در راه آن بکوشند سه چیز است که هر چه درباره شدت لزوم آنها مبالغه شود کمتر از حقیقت گفته شده: نخست قبول و ترویج تمدن اروپا بلاشرط و قید و تسلیم مطلق شدن به اروپا و اخذ آداب و عادات و رسوم و ترتیب و علوم و صنایع و زندگی و کل اوضاع فرنگستان بدون هیچ استثنا (جز از زبان) و کنار گذاشتن هر نوع خودپسندی و ایرادات بیمعنی که از معنی غلط وطنپرستی ناشی میشود و آن را وطنپرستی کاذب توان خواند. دوم اهتمام بلیغ در حفظ زبان و ادبیات فارسی و ترقی و توسعه و تعمیم آن، سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومی به تأسیس مدارس... این است عقیده نگارنده این سطور در خط خدمت به ایران و همچنین برای آنان که به واسطه تجارت علمی و سیاسی زیاد با نویسنده همعقیدهاند که ایران باید ظاهراً و باطناً و جسماً و روحاً فرنگیمآب شود و بس.»(۱۰)
آنها که در این سالها بر او تاختهاند هیچگاه مطالب پیش از جمله معروف را نیاوردند تا دیدگاه او به روشنی مشخص شود. اگرچه تقیزاده سالها بعد گفتارش را قدری افراطی دانست و تلاش کرد تا در سالهای پایانی عمر آن را تعدیل کند. او در خطابه معروف باشگاه معلمان میگوید: «اینجانب در تحریض و تشویق به اخذ تمدن غربی در ایران (اگر هم قدری به خطا و افراط) پیشقدم بودهام و چنانکه اغلب میدانند اولین نارنجک تسلیم به تمدن فرنگی را چهل سال قبل بیپروا انداختم که با مقتضیات و اوضاع آن زمان شاید تندروی شمرده میشد و بجای تعبیر «اخذ تمدن غربی» پوست کنده فرنگیمآب شدن مطلق ظاهری و باطنی و جسمانی و روحانی را واجب شمردم و چون این عقیده که قدری افراطی دانسته شد در تاریخ زندگی من مانده اگر تفسیر و تصحیحی لازم داشته باشد البته بهتر آنست که خودم قبل از خاتمه حیات نتیجه تفکر و تجربه بعدی این مدت را روزی بیان و توضیح کنم. تا حدی توضیح یا عذر آن نوع افراط و تشویق بیحدود به اخذ تمدن غربی در اوایل بیداری و نهضت ملل مشرق آن است که چون این ملتها بیاندازه نسبت به ملل مغربی در علم و تمدن عقب مانده و فاصله بین آنها بیتناسب زیاد شده بود وقتی تکانی خورده و این بُعد مسافت را درک کردند و چشمشان در مقابل درخشندگی آن تمدن خیره گردید، گاهی پیشروان جوان آنها یکباره بدون تأمل زیاد و تمیز و تشخیص بین ضروریات درجه اول تمدن و عوارض ظاهری آن اخذ همه اوصاف و اصول و ظواهر آن را چشم بسته و صد درصد و در واقع تسلیم مطلق و بیقید به آن تمدن غربی را لازم شمرده و دل به دریا زدند و آن را تشویق کردند و خواستند به یک جهش آن فاصله را طی نموده خود را به کانون تمدن جدید که در هزاران سال تکامل یافته بود بیندازند...»(۱۱)
javad jan
05-31-2013, 01:56 PM
در کنار خودکامه تجددخواه
تقیزاده در سال ۱۳۰۳ به ایران بازگشت و نماینده مردم تبریز در مجلس شد، او اگرچه همراه مدرس و مصدق با سلطنت رضاشاه مخالفت کرد اما در سالهای بعد پستهای مهمی در دولت رضاشاه یافت. در سال ۱۳۱۲ او ریاست هیات نمایندگی ایران برای مذاکره با شرکت نفت جهت تعدیل امتیازنامه استعماری دارسی را برعهده داشت. او با تمدید قرارداد دارسی مخالف بود و در کنار علیاکبر خان داور تلاش داشت تا از تمدید آن جلوگیری کند اما ورود رضاشاه به صحنه تصمیمگیری او را به آلت فعلی برای امضای قرارداد الحاقی مبدل ساخت. تقیزاده خود میگوید که شاه هم در ابتدا با تمدید قرارداد مخالف بود اما با فشار انگلیسیها مجبور به قبول شد. با این وجود، تقیزاده با امضای قرارداد نفرین فراوانی را برای خود خرید. او در جریان مذاکرات مربوط به ملی شدن نفت در نطق مفصلی در مجلس به توضیح این ماجرا پرداخت. نقل قول معروف او مبنی بر اینکه تنها آلت فعلی برای امضای قرارداد بوده است در جریان دفاعیات ایران در مجامع مختلف بینالمللی در خصوص دعوای نفت میان شرکت نفت ایران- انگلیس و دولت ایران بارها مورد استناد دکتر محمد مصدق بود. تقیزاده در سال ۱۳۲۸ به عنوان سناتور مردم تبریز در مجلس سنا انتخاب شد. او در دوران نخستوزیری دکتر مصدق برخوردی محتاطانه با جنبش ملی شدن نفت داشت و اگرچه روابط خوبی با مصدق نداشت اما هیچگاه به مخالفت با وی برنخاست. سید حسن تقیزاده در اواخر عمر بر روی صندلی چرخدار نشست و به دلیل کهولت سن از کارهای سیاسی کناره گرفت و سرانجام در ۹۲ سالگی در تهران درگذشت.
Powered by vBulletin™ Version 4.2.2 Copyright © 2025 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.