sara.it69
08-19-2010, 05:03 PM
دلِ من دیگر چو مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه از او شعله کشد موج و شتاب
نه در او نعره زند خشم و خروش
گاهگه شاید یک ماهی پیر
مانده و خسته در او بگریزد
وز خرامیدنِ پیرانه خویش
موجکی خرد و خفیف انگیزد
یا یکی شاخه ی کم جرئتِ سیل
راه گم کرده پناه آوَرَدَش
و ارمغانِ سفری دور و دراز
مشعلی سرخ و سیاه آوردش
بشکند با نفسی گرم و غریب
انزوای سیه و سردش را
لحظه ای چند سراسیمه کند
دل آسوده ی بی دردش را
یا شبی کشتیِ سر گردانی
لنگر اندازد در ساحل او
نا خدا صبح چو هشیار شود
بار و بن برکند از منزل او
یا یکی مرغ گریزنده که تیر
خورده در جنگل و بگریخته چُست
دیگر اینجا که رسد زار و ضعیف
دست و پایش شود از رفتن سست
همچنان محتضر و خون آلود
افتد آسوده ز صیاد بر او
بشکند آینه ی شفافش
ماهیان حمله برند از همه سو
گاهگه شاید مرغابی ها
خسته از روز بر او خیمه زنند
شبی آنجا گذرانند و سحر
سر و تن شسته و پرواز کنند
ور نه مرداب چه دیدست به عمر
غیر شام سیه و صبحِ سپید ؟
روز دیگر ز پس روز دگر
همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟
ای بسا شب که به مرداب گذشت
زیر سقفِ سیه و کوته ابر
تا سحر ساکت و آرام گریست
باز هم خسته نشد ابرِ ستبر
و ای بسا شب که بر او می گذرد
غرقه در لذّتِ بی روحِ بهار
او به مه می نگرد ماه به او
شب دراز است و قلندر بیدار
مَه کند در پس نیزار غروب
صبح روید ز دل بحرِ خموش
همه این است و جز این چیزی نیست
دلِ بی حادثه ی بی جر و جوش
دفترِِ خاطره ای پاک ، سپید
نه در او رُسته گیاهی نه گلی
نه بر او مانده نشانی نه خطی
اضطرابی ، تپشی ، خون دلی
ای خوشا آمدن از سنگ برون
سر خود را به سرِ سنگ زدن
گر بُوَد دشت ، گذشتن هموار
ور بُوَد دره ، سرازیر شدن
ای خوشا زیر و زبر ها دیدن
راه پُر بیم و بلا پیمودن
روز و شب رفتن و رفتن شب و روز
جلوه گاه ابدیّت بودن
دل من امّا چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه در او نعره زند موج و شتاب
نه از او شعله کشد خشم و خروش
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه از او شعله کشد موج و شتاب
نه در او نعره زند خشم و خروش
گاهگه شاید یک ماهی پیر
مانده و خسته در او بگریزد
وز خرامیدنِ پیرانه خویش
موجکی خرد و خفیف انگیزد
یا یکی شاخه ی کم جرئتِ سیل
راه گم کرده پناه آوَرَدَش
و ارمغانِ سفری دور و دراز
مشعلی سرخ و سیاه آوردش
بشکند با نفسی گرم و غریب
انزوای سیه و سردش را
لحظه ای چند سراسیمه کند
دل آسوده ی بی دردش را
یا شبی کشتیِ سر گردانی
لنگر اندازد در ساحل او
نا خدا صبح چو هشیار شود
بار و بن برکند از منزل او
یا یکی مرغ گریزنده که تیر
خورده در جنگل و بگریخته چُست
دیگر اینجا که رسد زار و ضعیف
دست و پایش شود از رفتن سست
همچنان محتضر و خون آلود
افتد آسوده ز صیاد بر او
بشکند آینه ی شفافش
ماهیان حمله برند از همه سو
گاهگه شاید مرغابی ها
خسته از روز بر او خیمه زنند
شبی آنجا گذرانند و سحر
سر و تن شسته و پرواز کنند
ور نه مرداب چه دیدست به عمر
غیر شام سیه و صبحِ سپید ؟
روز دیگر ز پس روز دگر
همچنان بی ثمر و پوچ و پلید ؟
ای بسا شب که به مرداب گذشت
زیر سقفِ سیه و کوته ابر
تا سحر ساکت و آرام گریست
باز هم خسته نشد ابرِ ستبر
و ای بسا شب که بر او می گذرد
غرقه در لذّتِ بی روحِ بهار
او به مه می نگرد ماه به او
شب دراز است و قلندر بیدار
مَه کند در پس نیزار غروب
صبح روید ز دل بحرِ خموش
همه این است و جز این چیزی نیست
دلِ بی حادثه ی بی جر و جوش
دفترِِ خاطره ای پاک ، سپید
نه در او رُسته گیاهی نه گلی
نه بر او مانده نشانی نه خطی
اضطرابی ، تپشی ، خون دلی
ای خوشا آمدن از سنگ برون
سر خود را به سرِ سنگ زدن
گر بُوَد دشت ، گذشتن هموار
ور بُوَد دره ، سرازیر شدن
ای خوشا زیر و زبر ها دیدن
راه پُر بیم و بلا پیمودن
روز و شب رفتن و رفتن شب و روز
جلوه گاه ابدیّت بودن
دل من امّا چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه در او نعره زند موج و شتاب
نه از او شعله کشد خشم و خروش