Borna66
09-06-2009, 09:31 PM
اولين تكاپوهاى تشيع در خراسان
دكتر حسين مفتخرى
--------------------------------------------------------------------------------
از دير باز تاكنون ارتباط تشيع و ايران از جمله موضوعات بحث انگيز در ميان مورخان و محققان بود و نظريات گوناگون و گاه متضادى در مورد منشإ و خاستگاه تشيع و چگونگى و چرايى انتشار آن در ايران, ارائه شده است. مقاله حاضر سعى دارد اولين تماس هاى ايرانيان (خصوصا اهل خراسان) با تشيع در دو قرن اول هجرى را به بحث گذارد. تشيع مورد نظر در اين مقاله عام تر از مفهوم شناخته شده آن در قرون بعدى است, از اين رو علاوه بر علويان و هوادارانشان, تحركات كيسانيه و عباسيان در خراسان را نيز در برگرفته و به اين نتيجه گيرى نايل آمده كه در دوره مورد بررسى, تشيع بيشتر با زمينه هاى سياسى ـ اجتماعى همراه و عنوان شيعه بيشتر سرپوشى برفعاليت هاى ضد اموى بخش هايى از مردم ايران بوده است. به همين دليل بود كه با پيروزى عباسيان از تعداد و وسعت جنبش هاى با ماهيت شيعى (از نوع علوى) در خراسان كاسته شد و همراه با محبت به اهل بيت پيامبر(ص), به تدريج مذهب رسمى و مورد تإييد خلافت در ميان مردم نواحى شرقىايران تثبيت گرديد.
مقدمه
مفهوم تشيع در اوايل ظهور اسلام, به مراتب عام تر از مفهوم شناخته شده آن در قرون بعدى است تا جايى كه برخى از محققان براى تبيين اين مفهوم, تشيع را به سياسى و مذهبى تقسيم كرده اند. براساس اين نظر بايد بين پيروان على(ع) كه بر جانشينى آن حضرت به عنوان وصى تإكيد داشتند و كسانى كه به خاطر زمينه هاى سياسى ـ اجتماعى از او حمايت مى كردند, قائل به تمايز شد.(1) هم چنين غير از اصحاب خاص على(ع) كه به امامت و خلافت بلافصل وى بعد از پيامبر(ص) به حكم نص اعتقاد داشتند, ابتدا ((شيعه)) به معنى تفضيل على(ع) بر عثمان و مخالفت با معاويه به كار مى رفت. در اين دوره حتى تفكيك بين علويان و عباسيان براى بسيارى از هواداران شيعه محقق نشده بود و شيعه كليه هواداران خاندان پيامبر(ص) اعم از علوى و عباسى را در برمى گرفت تا جايى كه عباسيان نيز خود را شيعه معرفى مى كردند.
در مقاله حاضر, اصطلاح شيعه به مفهوم كلى آن مورد نظر است, چرا كه تشيع به مفهوم خاص, خود را نه به عنوان فرقه اى از اسلام, كه ادامه راستين آن مى داند و پيدايى هواداران خاص على(ع) را به زمان حيات پيامبر(ص) مى رساند.(2) خاستگاه و زمان پيدايش تشيع محتواى برخى از تحقيقات محققان را به خود اختصاص داده است و بسيارى براين امر تإكيد كرده اند كه تصور منشإيى غير عربى براى شيعه چندان با واقعيت هاى تاريخى مطابقت ندارد, بلكه تشيع به صورت صريح و روشن, همچون اسلام, در سرزمين هاى عربى تولد يافته و پس از آن به موالى و غير عرب سرايت كرده است. (3) بر همين مبنا جنبش تشيع, حداقل در دوره آغازين, ارتباطى با عكس العمل روح ايرانى در مقابل اسلام ندارد.
شواهد فراوانى در دست است كه تشيع (به مفهوم عام) در طول تاريخش منحصر به ايران نبوده, بلكه در دوره هايى طولانى از تاريخ اسلام كانون هاى اصلى تشيع در خارج از ايران قرار داشته است, و اين حقيقت كه در قرون اوليه هجرى مذهب قسمت عمده مردم ايران غير شيعى بود, نقض كننده نظريه هايى است كه در آن سعى شده است به نحوى پيدايش شيعه را به ايران و ايرانيان نسبت دهند.(4)
حضور ايرانيان در جنبش هاى سياسى ـ اجتماعى جامعه اسلامى, از نيمه دوم قرن اول هجرى آغاز شد و اين در حالى است كه بحث در مورد امامت على(ع) ـ حداقل در حلقه اى خاص از اصحابش كه غير از سلمان فارسى همه عرب بودند ـ مدت ها پيش از اين زمان در سقيفه و به سخن نوبختى در زمان حيات پيامبر(ص) در بين پيشگامان شيعه مطرح شده بود.(5) پيوند جامعه ايرانى با تشيع در قرون بعدى و به تدريج حاصل شد كه در اين مقاله به بررسى اين موضوع, يعنى نفوذ تدريجى تشيع (به مفهوم عام) در ايران با تإكيد بر خراسان, به خصوص در دو قرن اول هجرى, مى پردازيم.
1) اولين تماس هاى ايرانيان با تشيع
موضع گيرىهاى عدالت خواهانه على(ع) در حمايت از اهل ذمه و توصيه به عاملانش در پرهيز از ظلم و ستم نسبت به ايشان, به طور مكرر در سفارش هاى وى به كارگزارانش نقش بسته است.(6) حمايت على(ع) از موالى و غير عرب, نه به عنوان موضعى موقت در جهت جذب عناصر ناراضى, كه ناشى از روحيه عدالت خواهانه وى بود. هم چنان كه در قضيه قتل هرمزان صريحا در مجلس مشورتى عثمان به كشتن قاتل وى, يعنى عبيدالله بن عمر رإى داد,(7) و به سبب همين اصرار على(ع) بود كه عبيدالله به رغم ميل باطنى خود , در دوران حكومت آن حضرت به معاويه پناه برد,(8) اگر چه در نزد وى نيز از ستايش على(ع) دريغ نورزيد.(9) به گفته يعقوبى:
على مردم را در عطا برابر نهاد و كسى را برترى نداد و موالى را چنان عطا داد كه عرب اصلى را.(10)
اين موضوع مايه ناخرسندى عرب, خصوصا اشراف از على(ع) بود تا آن جا كه آشكارا از وى خواستند اشراف عرب و قريش را بر موالى و عجم برترى دهد.(11) لكن در ديدگاه وى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق هيچ گونه رجحانى نداشتند(12) و وى هرگز حاضر نبود نصرت و پيروزى را با جور و ستم كسب كند.
طبيعى است اين گونه موضع گيرىها براى جماعتى كه مدت ها تحقير شده و هستى و موجوديت خويش را در خطر مى ديدند تازگى داشت و از سوى ايشان با تحسين مواجه مى شد. (13) با اين حال شواهد موجود حاكى است كه ميزان پيوستگى ايرانيان به تشيع, حتى در زمان خلافت على(ع) هم چندان زياد نبود و به نقاطى خاص منحصر بود; مثل مناطق ايرانى نشين كوفه,(14) و بخش هايى از نواحى ايرانى نشين در ((سواد)) و عمدتا در محدوده اى كه به طور مستقيم تحت حاكميت على(ع) قرار داشت.
على(ع) نيز به واسطه جنگ هاى داخلى فرصت نيافت تا در دوره خلافتش, در خارج از عراق شناخته شود تا جايى كه در همين دوره در بسيارى از نقاط ايران شورشى سراسرى به چشم مى خورد, حتى در برخى مناطق مردم با نپرداختن خراج به خوارج گريخته به ايران مى پيوندند.(15) احتمالا تشيع مردم مدائن هم از حضور سلمان فارسى در اين شهر به عنوان حاكم, بى تإثير نيست;(16) وى از اصحاب خاص على(ع) بود و ((در دوره حكومتش در مدائن پشمينه مى پوشيد و نان جو مى خورد و الاغ جل دار سوار مى شد و مردى عابد و زاهد بود))(17) و هم اوست كه حلقه اتصال بخشى از ايرانيان با خاندان پيامبر(ص) و در نتيجه اسلام, محسوب مى شود.
2) ايرانيان و قيام مختار
تشيع از هنگامى كه خواست ها و آمال ايرانيان را با ديدگاه ها و آموزه هاى سياسى خويش منطبق كرد توانست گستره نفوذ خود را در بين ايرانيان افزايش دهد. در واقع اكثريت جامعه ايرانى در اين دوره بيش از هر چيز به دنبال مفر و مإمنى بودند كه در پناه آن موجوديت و حيات خويش را در مقابله با حاكميت و سيادت عربى حفظ نمايند.
براى اولين بار ارتباط و همسويى ايرانيان با تشيع, به صورت نسبتا گسترده, در شركت همه جانبه در قيام مختار مطرح شد, چرا كه در دو قيام شيعى قبل از مختار, يعنى نهضت امام حسين(ع) و قيام توابين, نشانى از حضور ايرانيان ديده نمى شود. در واقع بخش هاى وسيعى از ايرانيان درهمبستگى با قيام مختار, كه به هر حال داعيه شيعى داشت, با اسلام پيوند خورد. تعداد موالى در ميان لشكريان مختار چنان چشم گير بود كه برخى آن قيام را جنبشى عليه اعراب به شمار آورده اند.(18) بنابر بعضى روايات, حاميان ايرانى مختار ابتدا بيست هزار و سپس تا چهل هزار نفر افزايش يافتند.(19) حتى اگر در اين عدد نيز اغراق شده باشد(20)به اتفاق آراى مورخان, اكثريت حاميان وى را ايرانيان تشكيل مى دادند. از روايتى ديگر بر مى آيد كه حداقل دو سوم از سپاه شش هزار نفرى مختار كه پس از كشته شدن وى به ((مصعب بن زبير)) تسليم و قتل عام شدند, ايرانى بودند.(21)
از جمله ايرادهايى كه اشراف كوفه به مختار داشتند اين بود كه ايرانيان را برگردن ايشان سوار كرده است.(22) رويارويى اشراف كوفه با مختار و پيوستن ايشان به ((مصعب)) نيز ناشى از اين امر بود, حتى هواداران عرب مختار نيز از موقعيت جديد ((موالى)) ناخشنود بودند. مختار به موالى گفته بود كه شما از منيد و من از شمايم, از همين رو بود كه در سپاه وى به عربى سخن گفته نمى شد.(23) در مواضع ديگرى حاميان غير عرب مختار بندگان فرارى خطاب شده اند.(24) چنان كه از روايتى معلوم مى شود كه غير از موالى عده اى از هواداران مختار از غلامان (احتمالا ايرانى) بوده اند.(25) در اين صورت مى توان از قيام مختار به عنوان عاملى در پيوستن بخشى از جامعه ايرانى به اسلام از نوع شيعى, نام برد.
حاميان ايرانى مختار تنها زمانى به حمايت جدى از وى مصمم شدند كه از حمايت هاى سياسى ـ اجتماعى او در مقابل اربابان عرب خود, اطمينان يافتند. اگر مختار توانست شيعيان عراق را با شعار خونخواهى امام حسين(ع) بسيج كند, موالى را با شعار حمايت از ايشان به سمت خود جذب كرد. رمز موفقيت مختار اين بود كه نيازهاى ايشان را دريافت و در ترفيع منزلت اجتماعى غير عرب كوشيد. اشراف عرب مى گفتند او با شجاعت عرب ها و كينه عجمان با ما نبرد مى كند.(26) حتى رئيس شرطه او از موالى بود.(27)
اشراف كوفه مهم ترين ايرادى كه بر مختار داشتند اين بود كه آزادشدگانشان (موالى) را بر ايشان تفوق داده و بر مركب نشانده و از غنايم روزيشان داده است. (28) از همين روى بود كه مختار مى گفت ايرانيان از اعراب بر من مطيع تر و وفادارترند و هر چه بخواهم بى درنگ انجام مى دهند.(29) در واقع عامل اصلى نزديكى ايرانيان به مختار و حمايت از وى, مسائل سياسى ـ اجتماعى بود و كمتر علايق خاص مذهبى در آن به چشم مى خورد. اين موضوع خصوصا هنگامى مشخص مى شود كه بدانيم در قيام امام حسين(ع) و توابين كه اندك زمانى قبل از قيام مختار روى داد, از حضور غير عرب (ايرانى) ذكرى نشده است(30) و اصولا جريان تشيع تا زمان توابين هنوز ويژگى عربى محض داشت.(31) با اين وصف قيام مختار در روند رشد كمى و كيفى دين اسلام, در ايران مرحله اى مهم شمرده مى شود, زيرا پس از آن بود كه تشيع هر چه بيشتر با اعتراضات و آمال سياسى غير عرب (اعم از مسلمان يا غير مسلمان) ارتباط يافت.(32) قيام مختار نمايانگر اولين تشكل گسترده ايرانيان بر مبناى آيين جديد است كه به تدريج حلقه ارتباط ايشان با گذشته را كمتر نمود.
3) كيسانيه در خراسان
ظاهرا فرقه كيسانيه, در نيمه دوم قرن اول هجرى در گرايش برخى از ايرانيان, خصوصا مردم خراسان, به تشيع و در نتيجه اسلام نقش اصلى را بر عهده داشت, گر چه مدارك و اسناد تاريخى روشنى در اين مورد وجود ندارد, اما برخى شواهد و قراين حاكى از آن است كه پس از سركوب قيام مختار و احياى مجدد قدرت بنى اميه و ظهور حجاج (مرد قدرتمند ايشان در شرق), فشار و سخت گيرى بر تمامى معارضان اموى, از جمله خوارج و شيعه, به نهايت خود رسيد. سياست هاى خشن و سركوبگر حجاج ـ كه در تاريخ شيعه به زشتى هر چه تمام تر از او نام برده شده است ـ موجب شد تا برخى از شيعيان در پى يافتن گريزگاه به ايران روى آورند. سكونت و استقرار شيعيان قبيله اشعرى در قم پس از شكست قيام ابن اشعث(33) گواهى بر اين مدعااست.
بعيد نيست كه نمونه اى از مهاجرت يا گريز اجبارى قبايل عرب متمايل به شيعه, هم چنان كه در قم اتفاق افتاد در نقاط ديگر و از جمله در خراسان نيز تكرار شده باشد. ظاهرا يكى از دلايلى كه يحيى بن زيد(مقتول 125ق) خراسان را جهت قيام ضد اموى برگزيد, جلب هواداران كوفى خود بود كه حجاج و ديگر امراى اموى عراق آن ها را به خراسان تبعيد كرده بودند.(34) شواهدى در دست است كه عده اى از شيعيان پس از سركوب قيام زيدبن على(مقتول 122ق) به ايران پناه آوردند.(35) با اين حال, روايات تاريخى دلالت مى كند كه كار تشكيلاتى منظم و سازماندهى شده در نفوذ و گسترش تشيع در خراسان, مرهون تلاش داعيان و مبلغان كيسانى است كه پس از شكست قيام مختار و آشكارا پس از مرگ محمدبن حنفيه به امر فرزندش ابوهاشم به اين مناطق گسيل شدند. ابا هاشم نخستين امامى بود كه دستگاه تبليغاتى منظمى تشكيل داد تا ياران تازه اى به عضويت حزب در آورد.(36)
در واقع گرايش شيعى مردم خراسان كه در اوايل قرن دوم هجرى تحت شعار ((الرضا من آل محمد)) و در برخورد با نظام اموى متجلى شد, اگر سهمى را مديون استقرار قبايل عرب (خصوصا اعراب جنوبى) متمايل به شيعه در خراسان باشد,(37) حتما سهمى اساسى از آن ناشى از تبليغات و تحركات مبلغان كيسانى در خراسان است. غالبا چنين تصور مى شد كه تبليغات شيعى در خراسان بى هيچ سابقه اى با عباسيان آغاز شده است(38) اما تحقيقات جديد روشن كرده است كه برخى از اعضاى فرقه كيسانيه حتى در شرقى ترين نقطه ايران, يعنى خراسان, زندگى و فعاليت داشته اند و با معرفى ابن الحنفيه و سپس فرزندش به عنوان امام شيعى, تبليغ مى كرده اند. به نوشته ابوالفرج اصفهانى, شيعيان خراسان پس از مرگ محمدبن حنفيه فرزندش, ابوهاشم را امام مى دانستند,(39) حتى گروهى از هواداران ابوهاشم پس از مرگ وى معتقد به غيبت و رجعت او شدند و سرانجام از عراق به ايران كوچ كردند.(40)
حضور چشمگير موالى در كنار اعراب, در اولين هسته هاى سرى جريان هاشميه (كيسانيه) در كوفه و اشتغال ايشان به تجارت در مسيرهاى بين خراسان و عراق و شام(41), نمايانگر آن است كه احتمالا اولين تماس هاى اين گروه با جامعه ايرانى از طريق جذب طبقه نسبتا مرفه و عمدتا بازرگان آغاز شده است. بكيربن ماهان و ابوسلمه كه بعدا جايگاه مهمى در دعوت عباسى كسب كردند نمونه هايى از اين افراد هستند. نام اين دو, جزء فهرستى از هواداران بالقوه دعوت عباسى بودكه از سوى ابن بجير, يار نزديك ابوهاشم, به محمدبن على عرضه شد.(42)
منابع اطلاعات ما از كم و كيف فعاليت كيسانيه در خراسان, محدود است. بنابر بعضى اخبار, شيعيان نقاط مختلف و از جمله خراسان در يك نظام سرى و سازماندهى شده زكات خود را به محمدبن حنفيه و پس از او به پسرش پرداخت مى كردند.(43) عباسيان نيز گرچه پس از پيروزى, براى مشروعيت حاكميت خويش روايت هاى جديدى ساخته و پرداخته اند(44), اما در ابتدا به دلايل مختلف و از جمله براى جلب هواداران علويان, مدعى وصايت امر دعوت از جانب ابوهاشم بودند.(45) گفته اند: ابوهاشم هنگام وفات درجلسه اى كه محمدبن على عباسى حضور داشت داعيانش را در خراسان به متابعت از وى سفارش كرد(46) و اسرار دعوت را با او گفت و دعوتگران را به او شناسانيد.(47) اغلب دعوتگران دراين جلسه از موالى بودند,(48) از اين رو برخى گفته اند: كيسانيه بيشتر خصلتى غير عربى داشتند.(49)
انتخاب خراسان براى فعاليت از سوى عباسيان و مركزيت مرو, و نيز توصيه ايشان به داعيان در نزديكى به قبايل ربيعه و دورى از تميم و قيس , و حتى انتخاب ابو رباه ميسره (از موالى) به عنوان فرمانده تشكيلات در كوفه نيز با اشاره ابوهاشم بود.(50) اگر آن گونه كه ولهاوزن مى گويد موضوع انتقال دعوت از ابوهاشم به محمدبن على هم ابداع انديشمندانه عباسيان باشد(51), باز هم تإكيدى بيشتر بر اهميت و جايگاه اجتماعى گروه هاشميه (كيسانيه) در آن دوره است.
4) گرايش هاى شيعى در خراسان
از جمله عواملى كه باعث شد محمدبن على عباسى خراسان را براى نشر دعوت خويش برگزيند, گرايش مردم اين ديار به تشيع بود و اين امر را بيش از هر چيز بايستى مرهون هواداران هاشميه دانست.
بكيربن ماهان داعى بزرگ عباسيان, ضمن ترغيب محمدبن على براى انتخاب خراسان گفت:
سراسر جهان را گرديده و به خراسان رفته ام, هرگز كسانى را اين چنين شيفته خاندان پيامبر نديده ام ... .
وى هم چنين در توضيح ميزان اشتياق مردم خراسان به اهل بيت(عليهم السلام), به سخن يك ايرانى استناد كرد كه به فارسى گفته بود:
هرگز كسانى را به گمراهى اعراب نديده ام; پيامبر ايشان درگذشت و قدرت او به دست كسانى جز از خاندان او افتاد.(52)
نفوذ محدود فرقه هاى مذهبى تا اواخر قرن اول هجرى در خراسان, از ديگر ويژگى هاى اين خطه بود كه در انتخاب آن به عنوان كانون بسط دعوت عباسى نقش برجسته اى ايفا كرد.(53) طبيعى است تشيع اين منطقه نيز سطحى و بيشتر از نوع سياسى و يا دوستدارى خاندان پيامبر بود و ((اكثر كسانى كه در خراسان خود را شيعه مى ناميدند قائل به تفاوت عمده اى بين اعضاى اهل بيت نبودند, بلكه آمادگى پيروى از رهبرى از خاندان پيامبر را عليه امويان داشتند)).(54)
و اين امر بيشتر از تنفر آنان از بنى اميه, به سبب ظلم و جورى كه برايشان روا مى داشتند, ناشى مى شد. اگر هم نسبت به اهل بيت(عليهم السلام) اظهار تمايل مى كردند, براى اين بود كه شايد دولت دادگرى به دست آنان تشكيل شود.(55) از اين رو پيروزى عباسيان, چندان هم دور از انتظار نبود, شرايط و اوضاع و احوال اجتماعى سرزمين هاى حاكميت امويان به سمتى پيش رفته بود كه يك تغيير بنيانى را اقتضا مى كرد. به هر حال آن چه واضح است اين است كه گرايش شيعى در مردم بومى خراسان بيشتر از نوع سياسى و يا هوادارى از خاندان اهل بيت(عليهم السلام) بوده است. اين موضوع از پىآمدهاى شهادت زيد و يحيى در اين مكان استنباط مى شود, به گفته مسعودى:
مردم خراسان در همه جا هفت روز براى يحيى بن زيد عزادارى مى كردند و از بس مردم از كشته شدن او غمگين بودند در آن سال هر چه پسر در خراسان زاده شد يحيى يا زيد ناميدند.(56)
علاقه شيعيان خراسان به يحيى به حدى بود كه زنجير و كندى كه يحيى را با آن بسته بودند جهت تبرك به مبلغ بسيار زيادى خريدند.(57)
شهادت افرادى از خاندان علوى در تقويت تشيع اين سامان, نقش به سزايى داشت تا آن جا كه گفته اند:
چون زيد كشته شد و كار او به هر صورتى كه بود به انجام رسيد, شيعيان خراسان به جنبش آمدند و امر ايشان آشكار شد و همدستان و هواخواهانشان بسيار شدند و ... داعيان ظاهر شدند.(58)
تورفتگى ها - راست ;0/00 چپ ;0/00 ابتداى پاراگراف 0/50 تشيع سياسى مردم خراسان تحت تإثير مظلوميت و فضايل خاندان علوى با محبت عجين بود و بدين لحاظ تفاوت اساسى بين رهبران شيعى را تنها صاحب نظران درك مى كردند و ((عقيده به اين كه چه كسى بايد و چه كسى نبايد به عنوان اهل البيت شناخته شود در اين زمان بسيار دشوار بود)).(59)
تصميم ابوسلمه در انتقال دعوت از عباسيان به علويان(60) و نيز اين سخن منصور عباسى كه: ((در دل اهل خراسان دوستى خاندان ابوطالب با ما به هم آميخته))(61)تإييدى بر اين گفتار است.
از اين رو بود كه وقتى اولين داعى عباسيان در خراسان مردم را مستقيما به نفع آل عباس دعوت كرد, با واكنش تند هواداران بنى فاطمه به رهبرى ((غالب ابرشهرى)) مواجه شد و حساسيت ايشان را برانگيخت(62), كه بلافاصله محمدبن على عباسى براى جلوگيرى از تفرقه و نيز بهره بردارى از هواداران علوى, با تغيير تاكتيك دستور داد از ذكر نام شخص معين خوددارى كرده و تحت شعار كلى ((الرضا من آل محمد)) دعوت كنند.(63)
عباسيان با اتخاذ تاكتيك هاى مناسب, از جمله اختفاى كانون رهبرى جنبش, رازدارى, استفاده از روش هاى مسالمتآميز, انتخاب شعارهاى كلى و نزديكى اوليه به علويان(64) و استفاده از احساسات طرفداران علويان و نيز سود جستن از مظلوميت آنان(65) در نهايت به خلع سلاح هواداران علويان موفق شدند.
5) تركيب اجتماعى هواداران آل عباس در خراسان
حمايت گروه هاى گوناگون مردم خراسان (اعم از شيعه و غير شيعه حتى غير مسلمانان) از ابو مسلم نشان مى دهد كه طبقات گوناگون اجتماعى از اشراف تا رعايا تحت پوشش تشيع, در سر روياى رسيدن به آرزوهاى خود را داشتند. ((عامه روستاييان, پيشه وران و بردگان, نه به خاطر عباسيان, بلكه به اميد نجات از ظلم و ستم, سلاح برداشته بودند)).(66)
جريان خداش(67) (داعى عباسيان) كه سعى كرد در لفافه تبليغات عباسى مسايل اجتماعى و افكار مزدكى را ترويج نمايد, نشان از علل گوناگون پيوستن غير عرب به جريان عباسى دارد. در واقع عنوان شيعه در اين دوران به عنوان مستمسكى در مخالفت و تعارض با عمال اموى محسوب مى شده است. شعارهاى داعيان عباسى نيز با توجه به نيازها و خواسته هاى هر دسته و گروهى قابل انعطاف بود. آن ها در شعارهاى خويش با طرح ستمگرى و روش ناپسند بنى اميه, مردم را بر ضد ايشان تحريك مى كردند.(68)
دقت در تنوع طبقات و گروه هاى حامى نهضت عباسى نشان مى دهد كه آنان با اتخاذ تاكتيك هاى مناسب توانستند نظر اقشار گوناگون را به خود جلب كنند و ابومسلم هم با مهارت خاصى هريك از گروه ها و جناح هاى سياسى ـ مذهبى خراسان را در خدمت اهداف خويش به كار گرفت. علاوه بر اعراب جنوبى, موالى (آزادشدگان) و نومسلمانان, اهل ذمه نيز كه حتى در اواخر عصر اموى اكثريت جامعه خراسان بودند بخش قابل توجهى از سپاه ابومسلم را تشكيل مى دادند. به طور كلى پيشه وران و اقشار روستايى, چه مسلمانان و چه اهل ذمه, بيشترين تعداد حاميان نهضت عباسى را شامل مى شدند تا جايى كه پس از علنى شدن دعوت ابومسلم در خراسان در رمضان سال 129ق در ظرف تنها يك روز مردم نزديك به شصت دهكده به وى پيوستند.(69) داعيان اوليه عباسى تبليغات خود را نخست در روستاها شروع كرده بودند(70) و با توزيع خوراكى, مردم را به اجتماعات خود جلب مى كردند كه اين خود دليلى بود بر كوشش عباسيان در جهت جلب مردم فرو دست جامعه.(71) در اين كه تمام روستاييانى كه به نهضت عباسى پيوستند مسلمان بوده اند يانه, ترديدهايى وجود دارد. هنگامى كه نصر بن سيار به خراسان رفت بيش از دو سوم روستاييان اهل ذمه بودند;(72) با اين حال هر كس(بنده يا آزاد) به صرف اظهار مسلمانى مى توانست در اردوگاه ابومسلم راه يابد و در شمار سپاهيان وى جاىگيرد. طبيعى است براى انبوه بندگانى كه از اربابان خود گريخته, به ابومسلم مى پيوستند و شعارهايى در برابرى اسلامى مى شنيدند, اين آزمايش مشكلى نبود.(73)
به اين ترتيب ابومسلم توانست حتى تعداد زيادى عبيد (بردگان يا غلامان) را نيز به قيام عباسى جذب كند.(74) يكى از اتهامات ابومسلم از سوى مخالفانش اين بود كه سپاهى از بندگان كه از صاحبانشان گريخته اند گرد آورده است.(75) در مواضع ديگرى هواداران ابومسلم علوج (كافران غير حربى) و سقاط العرب (فرومايگان عرب) خوانده شده اند.(76) گر چه حضور بندگان در كنار ابومسلم خود موجب اعتراض صاحبانشان كه بعضا از حاميان و شركت كنندگان در قيام عباسى بودند, شد و او ناچار شد كه جاى مخصوصى را در اردوگاه خود براى آنان در نظر گيرد,(77) ولى اين كه ابومسلم توانست جنبشى را تشكيل دهد كه هم بردگان و هم صاحبانشان در آن شركت داشته باشند, نشانه نبوغ او توصيف شده است.(78) بخش قابل توجهى از دهقانان و حكام محلى و اقشار نسبتا فراز دست و متمكن جامعه ايرانى نيز كه به رغم سازش با امويان براى حفظ موقعيت خود , روى هم رفته زير فشار حكومت اموى و عمال آن قرار داشتند و با وجود خدمتشان, با آن ها نيز به ديده موالى و شهروندان درجه دوم نگريسته مى شد (79) به دعوت عباسى جواب مثبت دادند.(80)
از حضور دهقانان در قيام حارث بن سريج (116 ـ 128 ق) (81) معلوم مى شود كه آن ها نيز نياز به تحول در جامعه را احساس مى كردند و اتفاقا همين گروه هاى نسبتا مرفه و متمكن بودند كه بيشترين امكانات مادى را براى قيام عباسى تهيه كرده(82) و گاهگاهى كاروانى از هدايا و اموال را مخفيانه براى امام عباسى روانه مى ساختند. عباسيان نيز به اين بخش اجتماعى اتكاى زيادى داشتند به حدى كه بعضى از آن ها از دعوت گران و حتى نقباى دوازده گانه عباسى در خراسان بودند.(83) جنبش شيعيان در خراسان حتى در صدد جذب خاندان هاى متنفذ محلى و از جمله شاهزادگان تخارستان نيز بود.(84) بنابر بعضى منابع, در روزگار ابومسلم بود كه كيش مجوس از دل دهقانان رخت بربست و بسيارى از آنان به اسلام روى آوردند.(85) شواهد ديگرى از نقش داعيان عباسى درگرايش غير مسلمانان به اسلام در دست است.(86) با اين حال بخشى از اشراف فراز دست ايرانى كمابيش به امويان وفادار ماندند. شايد از همين روى بود كه ابومسلم بندگان را براى كشتن صاحبانشان برانگيخت و انبوهى از بندگان خراسانى در يك شب اربابان خود را كشتند و خود جنگ افزار و اسبان و نقدينه ايشان را برگرفتند.(87)
گرچه عباسيان اتكاى زيادى بر غير عرب داشتند(88) و از پاره اى گزارش ها نيز چنين برمىآيد كه ظاهرا قيام آنان قيامى ايرانى بر ضد اعراب بوده است,(89) با وجود اين, ماهيت اصلى نهضت عباسى قيامى ضد عربى نبود. حضور طبقات جامعه ايرانى با اهداف و انگيزه هاى متفاوت دراين قيام, عامل بسيار موثرى براى دست يابى به اهدافى بود كه تنهارهبرى سازمان عباسى از آن اطلاع داشت. درست است كه نهضت عباسى يك جريان خالص ايرانى نبود ولى شركت و سهم ايرانيان را به هيچ روى نبايد كوچك انگاشت. با وجود اين, ايرانيانى نيز بودند كه از دعوت عباسى استقبال نكرده و حتى به حمايت از بنى اميه پرداختند.(90) به طور خلاصه مى توان گفت قيام ابومسلم و عباسيان يك حركت دقيقا سياسى با پوشش مذهبى بود.
6) فعاليت هاى علويان در خراسان
فعاليت مستقيم علويان (غير از كيسانيه) در خراسان, با اعزام دو فرستاده از سوى زيدبن على(ع) به آن سرزمين آغاز شد(91) و با قيام يحيى بن زيد اوج گرفت. هر چند شواهدى در دست است كه برخى از مردم خراسان اختصاصا پيرو ائمه اماميه بودند(92) و حتى براساس پاره اى از منابع شيعى متإخر, گاه كسانى ضمن حمل وجوهات از خراسان نزد امام صادق(ع) مىآمدند و از آن حضرت احكام فقهى خويش را مى پرسيدند,(93) با وجود اين تا اوايل قرن دوم هجرى فعاليت تبليغاتى مشخصى از ناحيه ائمه اماميه در خراسان صورت نگرفته بود و بلكه امام صادق(ع) براين امر صحه نهاد و ضمن رد درخواست ابوسلمه براى انتقال دعوت, تإكيد كرد كه ابوسلمه شيعه نيست و خراسانيان پيروان ما نيستند;(94) با اين همه چنان كه پيش از اين گذشت, شواهد قابل توجهى وجود دارد كه وسعت دامنه فعاليت هواداران علويان را در ميان مردم خراسان در اواخر عهد اموى نشان مى دهد. بيعت مردم خراسان و رى و گرگان با زيد,(95) پيشنهاد به يحيى براى رفتن به خراسان پس از شهادت پدرش جهت بهره مندى از حمايت شيعيان,(96) اعلام همبستگى و قول همكارى با وى در قيام (97) و بيم نصربن سيار از پيوستن شيعيان به يحيى و تإكيد در عدم توقف يحيى در طبس حتى براى يك ساعت(98), پرهيز سپاهيان خراسانى حاكم نيشابور از جنگ با يحيى و شكست سپاه ده هزار نفرى و كار آزموده ايشان از سپاه حداكثر هزار نفرى يحيى(99), پيشنهاد خوارج به يحيى براى اتحاد و همكارى به قصد استفاده از پايگاه اجتماعى علويان(100) و نيز ميزان تإثر مردم خراسان در شهادت زيد و فرزندش و هم چنين فرار عبدالله بن معاويه طالبى به خراسان پس از شكست قيامش(101) با اميد بهره بردارى از حمايت شيعيان و ... حاكى از ميزان محبوبيت خاندان علوى در بين مردم خراسان است.
نكته قابل توجه در اين ميان, آن كه حداقل بخشى از شيعيان خراسان, همچون ديگر گروه هاى شركت كننده در قيام, به راستى تصور مى كردند كه قيام ابومسلم در پى دستيابى به اهداف آن ها است و در جهت انتقال قدرت به فردى از خاندان علوى سير مى كند. طبرى از يكى از مردم ابرشهر (نيشابور) به نام ((غالب)) خبرى مى دهد كه در دوستى بنى فاطمه افراط مى كرد از اين رو محمد بن على عباسى فرستاده اش را از تماس با وى برحذر داشت(102) و چنان كه در ((اخبارالعباس)) آمده است ((غالب)) و يارانش پيرو امام باقر(ع) بوده اند.(103) هم چنين قيام ((شريك بن شيخ مهرى)) در بخارا بلافاصله پس از پيروزى عباسيان در سال 132ق كه ((مر ابومسلم را مخالف شد و به آل ابوطالب دعوت كرد و مردم بسيار گرد كرد))(104) تإييدى بر اين مدعا است. به گفته طبرى هواداران شريك به سى هزار نفر مى رسيد.(105) وى مى گفت:
ما از رنج مروانيان اكنون خلاص يافتيم, ما را رنج آل عباس نمى بايد. فرزندان پيغمبر بايد كه خليفه پيغامبر بود.(106)
حلقه تكميلى در تاريخ گسترش تشيع و در نتيجه اسلام, در ايران عهد اموى, قيام عبدالله بن معاويه طالبى است كه در سال 127ق در كوفه عليه حاكم اموى قيام كرد. وى كه به حمايت غلامان مردم كوفه نيز مستظهر بود,(107) پس از شكست قيامش در عراق به ايران آمد. عبدالله در حالى كه طى زد و بندهاى سياسى توانست گروهى از خاندان آل عباس, بنى هاشم , غلامان , موالى و حتى خوارج را به سمت خود جذب كند و بر شهرهاى غربى و مركزى و جنوبى ايران دست يابد و سكه به نام خود ضرب كند, پس از شكست از نيروهاى اموى به اميد بهره گيرى از كمك ابومسلم به سيستان و خراسان گريخت و در آن جا ظاهرا توسط ابومسلم كه او را مانعى سر راه خود تلقى مى كرد, به قتل رسيد,(108) و قيام وى پيش درآمدى بود بر قيام عباسيان.
دكتر حسين مفتخرى
--------------------------------------------------------------------------------
از دير باز تاكنون ارتباط تشيع و ايران از جمله موضوعات بحث انگيز در ميان مورخان و محققان بود و نظريات گوناگون و گاه متضادى در مورد منشإ و خاستگاه تشيع و چگونگى و چرايى انتشار آن در ايران, ارائه شده است. مقاله حاضر سعى دارد اولين تماس هاى ايرانيان (خصوصا اهل خراسان) با تشيع در دو قرن اول هجرى را به بحث گذارد. تشيع مورد نظر در اين مقاله عام تر از مفهوم شناخته شده آن در قرون بعدى است, از اين رو علاوه بر علويان و هوادارانشان, تحركات كيسانيه و عباسيان در خراسان را نيز در برگرفته و به اين نتيجه گيرى نايل آمده كه در دوره مورد بررسى, تشيع بيشتر با زمينه هاى سياسى ـ اجتماعى همراه و عنوان شيعه بيشتر سرپوشى برفعاليت هاى ضد اموى بخش هايى از مردم ايران بوده است. به همين دليل بود كه با پيروزى عباسيان از تعداد و وسعت جنبش هاى با ماهيت شيعى (از نوع علوى) در خراسان كاسته شد و همراه با محبت به اهل بيت پيامبر(ص), به تدريج مذهب رسمى و مورد تإييد خلافت در ميان مردم نواحى شرقىايران تثبيت گرديد.
مقدمه
مفهوم تشيع در اوايل ظهور اسلام, به مراتب عام تر از مفهوم شناخته شده آن در قرون بعدى است تا جايى كه برخى از محققان براى تبيين اين مفهوم, تشيع را به سياسى و مذهبى تقسيم كرده اند. براساس اين نظر بايد بين پيروان على(ع) كه بر جانشينى آن حضرت به عنوان وصى تإكيد داشتند و كسانى كه به خاطر زمينه هاى سياسى ـ اجتماعى از او حمايت مى كردند, قائل به تمايز شد.(1) هم چنين غير از اصحاب خاص على(ع) كه به امامت و خلافت بلافصل وى بعد از پيامبر(ص) به حكم نص اعتقاد داشتند, ابتدا ((شيعه)) به معنى تفضيل على(ع) بر عثمان و مخالفت با معاويه به كار مى رفت. در اين دوره حتى تفكيك بين علويان و عباسيان براى بسيارى از هواداران شيعه محقق نشده بود و شيعه كليه هواداران خاندان پيامبر(ص) اعم از علوى و عباسى را در برمى گرفت تا جايى كه عباسيان نيز خود را شيعه معرفى مى كردند.
در مقاله حاضر, اصطلاح شيعه به مفهوم كلى آن مورد نظر است, چرا كه تشيع به مفهوم خاص, خود را نه به عنوان فرقه اى از اسلام, كه ادامه راستين آن مى داند و پيدايى هواداران خاص على(ع) را به زمان حيات پيامبر(ص) مى رساند.(2) خاستگاه و زمان پيدايش تشيع محتواى برخى از تحقيقات محققان را به خود اختصاص داده است و بسيارى براين امر تإكيد كرده اند كه تصور منشإيى غير عربى براى شيعه چندان با واقعيت هاى تاريخى مطابقت ندارد, بلكه تشيع به صورت صريح و روشن, همچون اسلام, در سرزمين هاى عربى تولد يافته و پس از آن به موالى و غير عرب سرايت كرده است. (3) بر همين مبنا جنبش تشيع, حداقل در دوره آغازين, ارتباطى با عكس العمل روح ايرانى در مقابل اسلام ندارد.
شواهد فراوانى در دست است كه تشيع (به مفهوم عام) در طول تاريخش منحصر به ايران نبوده, بلكه در دوره هايى طولانى از تاريخ اسلام كانون هاى اصلى تشيع در خارج از ايران قرار داشته است, و اين حقيقت كه در قرون اوليه هجرى مذهب قسمت عمده مردم ايران غير شيعى بود, نقض كننده نظريه هايى است كه در آن سعى شده است به نحوى پيدايش شيعه را به ايران و ايرانيان نسبت دهند.(4)
حضور ايرانيان در جنبش هاى سياسى ـ اجتماعى جامعه اسلامى, از نيمه دوم قرن اول هجرى آغاز شد و اين در حالى است كه بحث در مورد امامت على(ع) ـ حداقل در حلقه اى خاص از اصحابش كه غير از سلمان فارسى همه عرب بودند ـ مدت ها پيش از اين زمان در سقيفه و به سخن نوبختى در زمان حيات پيامبر(ص) در بين پيشگامان شيعه مطرح شده بود.(5) پيوند جامعه ايرانى با تشيع در قرون بعدى و به تدريج حاصل شد كه در اين مقاله به بررسى اين موضوع, يعنى نفوذ تدريجى تشيع (به مفهوم عام) در ايران با تإكيد بر خراسان, به خصوص در دو قرن اول هجرى, مى پردازيم.
1) اولين تماس هاى ايرانيان با تشيع
موضع گيرىهاى عدالت خواهانه على(ع) در حمايت از اهل ذمه و توصيه به عاملانش در پرهيز از ظلم و ستم نسبت به ايشان, به طور مكرر در سفارش هاى وى به كارگزارانش نقش بسته است.(6) حمايت على(ع) از موالى و غير عرب, نه به عنوان موضعى موقت در جهت جذب عناصر ناراضى, كه ناشى از روحيه عدالت خواهانه وى بود. هم چنان كه در قضيه قتل هرمزان صريحا در مجلس مشورتى عثمان به كشتن قاتل وى, يعنى عبيدالله بن عمر رإى داد,(7) و به سبب همين اصرار على(ع) بود كه عبيدالله به رغم ميل باطنى خود , در دوران حكومت آن حضرت به معاويه پناه برد,(8) اگر چه در نزد وى نيز از ستايش على(ع) دريغ نورزيد.(9) به گفته يعقوبى:
على مردم را در عطا برابر نهاد و كسى را برترى نداد و موالى را چنان عطا داد كه عرب اصلى را.(10)
اين موضوع مايه ناخرسندى عرب, خصوصا اشراف از على(ع) بود تا آن جا كه آشكارا از وى خواستند اشراف عرب و قريش را بر موالى و عجم برترى دهد.(11) لكن در ديدگاه وى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق هيچ گونه رجحانى نداشتند(12) و وى هرگز حاضر نبود نصرت و پيروزى را با جور و ستم كسب كند.
طبيعى است اين گونه موضع گيرىها براى جماعتى كه مدت ها تحقير شده و هستى و موجوديت خويش را در خطر مى ديدند تازگى داشت و از سوى ايشان با تحسين مواجه مى شد. (13) با اين حال شواهد موجود حاكى است كه ميزان پيوستگى ايرانيان به تشيع, حتى در زمان خلافت على(ع) هم چندان زياد نبود و به نقاطى خاص منحصر بود; مثل مناطق ايرانى نشين كوفه,(14) و بخش هايى از نواحى ايرانى نشين در ((سواد)) و عمدتا در محدوده اى كه به طور مستقيم تحت حاكميت على(ع) قرار داشت.
على(ع) نيز به واسطه جنگ هاى داخلى فرصت نيافت تا در دوره خلافتش, در خارج از عراق شناخته شود تا جايى كه در همين دوره در بسيارى از نقاط ايران شورشى سراسرى به چشم مى خورد, حتى در برخى مناطق مردم با نپرداختن خراج به خوارج گريخته به ايران مى پيوندند.(15) احتمالا تشيع مردم مدائن هم از حضور سلمان فارسى در اين شهر به عنوان حاكم, بى تإثير نيست;(16) وى از اصحاب خاص على(ع) بود و ((در دوره حكومتش در مدائن پشمينه مى پوشيد و نان جو مى خورد و الاغ جل دار سوار مى شد و مردى عابد و زاهد بود))(17) و هم اوست كه حلقه اتصال بخشى از ايرانيان با خاندان پيامبر(ص) و در نتيجه اسلام, محسوب مى شود.
2) ايرانيان و قيام مختار
تشيع از هنگامى كه خواست ها و آمال ايرانيان را با ديدگاه ها و آموزه هاى سياسى خويش منطبق كرد توانست گستره نفوذ خود را در بين ايرانيان افزايش دهد. در واقع اكثريت جامعه ايرانى در اين دوره بيش از هر چيز به دنبال مفر و مإمنى بودند كه در پناه آن موجوديت و حيات خويش را در مقابله با حاكميت و سيادت عربى حفظ نمايند.
براى اولين بار ارتباط و همسويى ايرانيان با تشيع, به صورت نسبتا گسترده, در شركت همه جانبه در قيام مختار مطرح شد, چرا كه در دو قيام شيعى قبل از مختار, يعنى نهضت امام حسين(ع) و قيام توابين, نشانى از حضور ايرانيان ديده نمى شود. در واقع بخش هاى وسيعى از ايرانيان درهمبستگى با قيام مختار, كه به هر حال داعيه شيعى داشت, با اسلام پيوند خورد. تعداد موالى در ميان لشكريان مختار چنان چشم گير بود كه برخى آن قيام را جنبشى عليه اعراب به شمار آورده اند.(18) بنابر بعضى روايات, حاميان ايرانى مختار ابتدا بيست هزار و سپس تا چهل هزار نفر افزايش يافتند.(19) حتى اگر در اين عدد نيز اغراق شده باشد(20)به اتفاق آراى مورخان, اكثريت حاميان وى را ايرانيان تشكيل مى دادند. از روايتى ديگر بر مى آيد كه حداقل دو سوم از سپاه شش هزار نفرى مختار كه پس از كشته شدن وى به ((مصعب بن زبير)) تسليم و قتل عام شدند, ايرانى بودند.(21)
از جمله ايرادهايى كه اشراف كوفه به مختار داشتند اين بود كه ايرانيان را برگردن ايشان سوار كرده است.(22) رويارويى اشراف كوفه با مختار و پيوستن ايشان به ((مصعب)) نيز ناشى از اين امر بود, حتى هواداران عرب مختار نيز از موقعيت جديد ((موالى)) ناخشنود بودند. مختار به موالى گفته بود كه شما از منيد و من از شمايم, از همين رو بود كه در سپاه وى به عربى سخن گفته نمى شد.(23) در مواضع ديگرى حاميان غير عرب مختار بندگان فرارى خطاب شده اند.(24) چنان كه از روايتى معلوم مى شود كه غير از موالى عده اى از هواداران مختار از غلامان (احتمالا ايرانى) بوده اند.(25) در اين صورت مى توان از قيام مختار به عنوان عاملى در پيوستن بخشى از جامعه ايرانى به اسلام از نوع شيعى, نام برد.
حاميان ايرانى مختار تنها زمانى به حمايت جدى از وى مصمم شدند كه از حمايت هاى سياسى ـ اجتماعى او در مقابل اربابان عرب خود, اطمينان يافتند. اگر مختار توانست شيعيان عراق را با شعار خونخواهى امام حسين(ع) بسيج كند, موالى را با شعار حمايت از ايشان به سمت خود جذب كرد. رمز موفقيت مختار اين بود كه نيازهاى ايشان را دريافت و در ترفيع منزلت اجتماعى غير عرب كوشيد. اشراف عرب مى گفتند او با شجاعت عرب ها و كينه عجمان با ما نبرد مى كند.(26) حتى رئيس شرطه او از موالى بود.(27)
اشراف كوفه مهم ترين ايرادى كه بر مختار داشتند اين بود كه آزادشدگانشان (موالى) را بر ايشان تفوق داده و بر مركب نشانده و از غنايم روزيشان داده است. (28) از همين روى بود كه مختار مى گفت ايرانيان از اعراب بر من مطيع تر و وفادارترند و هر چه بخواهم بى درنگ انجام مى دهند.(29) در واقع عامل اصلى نزديكى ايرانيان به مختار و حمايت از وى, مسائل سياسى ـ اجتماعى بود و كمتر علايق خاص مذهبى در آن به چشم مى خورد. اين موضوع خصوصا هنگامى مشخص مى شود كه بدانيم در قيام امام حسين(ع) و توابين كه اندك زمانى قبل از قيام مختار روى داد, از حضور غير عرب (ايرانى) ذكرى نشده است(30) و اصولا جريان تشيع تا زمان توابين هنوز ويژگى عربى محض داشت.(31) با اين وصف قيام مختار در روند رشد كمى و كيفى دين اسلام, در ايران مرحله اى مهم شمرده مى شود, زيرا پس از آن بود كه تشيع هر چه بيشتر با اعتراضات و آمال سياسى غير عرب (اعم از مسلمان يا غير مسلمان) ارتباط يافت.(32) قيام مختار نمايانگر اولين تشكل گسترده ايرانيان بر مبناى آيين جديد است كه به تدريج حلقه ارتباط ايشان با گذشته را كمتر نمود.
3) كيسانيه در خراسان
ظاهرا فرقه كيسانيه, در نيمه دوم قرن اول هجرى در گرايش برخى از ايرانيان, خصوصا مردم خراسان, به تشيع و در نتيجه اسلام نقش اصلى را بر عهده داشت, گر چه مدارك و اسناد تاريخى روشنى در اين مورد وجود ندارد, اما برخى شواهد و قراين حاكى از آن است كه پس از سركوب قيام مختار و احياى مجدد قدرت بنى اميه و ظهور حجاج (مرد قدرتمند ايشان در شرق), فشار و سخت گيرى بر تمامى معارضان اموى, از جمله خوارج و شيعه, به نهايت خود رسيد. سياست هاى خشن و سركوبگر حجاج ـ كه در تاريخ شيعه به زشتى هر چه تمام تر از او نام برده شده است ـ موجب شد تا برخى از شيعيان در پى يافتن گريزگاه به ايران روى آورند. سكونت و استقرار شيعيان قبيله اشعرى در قم پس از شكست قيام ابن اشعث(33) گواهى بر اين مدعااست.
بعيد نيست كه نمونه اى از مهاجرت يا گريز اجبارى قبايل عرب متمايل به شيعه, هم چنان كه در قم اتفاق افتاد در نقاط ديگر و از جمله در خراسان نيز تكرار شده باشد. ظاهرا يكى از دلايلى كه يحيى بن زيد(مقتول 125ق) خراسان را جهت قيام ضد اموى برگزيد, جلب هواداران كوفى خود بود كه حجاج و ديگر امراى اموى عراق آن ها را به خراسان تبعيد كرده بودند.(34) شواهدى در دست است كه عده اى از شيعيان پس از سركوب قيام زيدبن على(مقتول 122ق) به ايران پناه آوردند.(35) با اين حال, روايات تاريخى دلالت مى كند كه كار تشكيلاتى منظم و سازماندهى شده در نفوذ و گسترش تشيع در خراسان, مرهون تلاش داعيان و مبلغان كيسانى است كه پس از شكست قيام مختار و آشكارا پس از مرگ محمدبن حنفيه به امر فرزندش ابوهاشم به اين مناطق گسيل شدند. ابا هاشم نخستين امامى بود كه دستگاه تبليغاتى منظمى تشكيل داد تا ياران تازه اى به عضويت حزب در آورد.(36)
در واقع گرايش شيعى مردم خراسان كه در اوايل قرن دوم هجرى تحت شعار ((الرضا من آل محمد)) و در برخورد با نظام اموى متجلى شد, اگر سهمى را مديون استقرار قبايل عرب (خصوصا اعراب جنوبى) متمايل به شيعه در خراسان باشد,(37) حتما سهمى اساسى از آن ناشى از تبليغات و تحركات مبلغان كيسانى در خراسان است. غالبا چنين تصور مى شد كه تبليغات شيعى در خراسان بى هيچ سابقه اى با عباسيان آغاز شده است(38) اما تحقيقات جديد روشن كرده است كه برخى از اعضاى فرقه كيسانيه حتى در شرقى ترين نقطه ايران, يعنى خراسان, زندگى و فعاليت داشته اند و با معرفى ابن الحنفيه و سپس فرزندش به عنوان امام شيعى, تبليغ مى كرده اند. به نوشته ابوالفرج اصفهانى, شيعيان خراسان پس از مرگ محمدبن حنفيه فرزندش, ابوهاشم را امام مى دانستند,(39) حتى گروهى از هواداران ابوهاشم پس از مرگ وى معتقد به غيبت و رجعت او شدند و سرانجام از عراق به ايران كوچ كردند.(40)
حضور چشمگير موالى در كنار اعراب, در اولين هسته هاى سرى جريان هاشميه (كيسانيه) در كوفه و اشتغال ايشان به تجارت در مسيرهاى بين خراسان و عراق و شام(41), نمايانگر آن است كه احتمالا اولين تماس هاى اين گروه با جامعه ايرانى از طريق جذب طبقه نسبتا مرفه و عمدتا بازرگان آغاز شده است. بكيربن ماهان و ابوسلمه كه بعدا جايگاه مهمى در دعوت عباسى كسب كردند نمونه هايى از اين افراد هستند. نام اين دو, جزء فهرستى از هواداران بالقوه دعوت عباسى بودكه از سوى ابن بجير, يار نزديك ابوهاشم, به محمدبن على عرضه شد.(42)
منابع اطلاعات ما از كم و كيف فعاليت كيسانيه در خراسان, محدود است. بنابر بعضى اخبار, شيعيان نقاط مختلف و از جمله خراسان در يك نظام سرى و سازماندهى شده زكات خود را به محمدبن حنفيه و پس از او به پسرش پرداخت مى كردند.(43) عباسيان نيز گرچه پس از پيروزى, براى مشروعيت حاكميت خويش روايت هاى جديدى ساخته و پرداخته اند(44), اما در ابتدا به دلايل مختلف و از جمله براى جلب هواداران علويان, مدعى وصايت امر دعوت از جانب ابوهاشم بودند.(45) گفته اند: ابوهاشم هنگام وفات درجلسه اى كه محمدبن على عباسى حضور داشت داعيانش را در خراسان به متابعت از وى سفارش كرد(46) و اسرار دعوت را با او گفت و دعوتگران را به او شناسانيد.(47) اغلب دعوتگران دراين جلسه از موالى بودند,(48) از اين رو برخى گفته اند: كيسانيه بيشتر خصلتى غير عربى داشتند.(49)
انتخاب خراسان براى فعاليت از سوى عباسيان و مركزيت مرو, و نيز توصيه ايشان به داعيان در نزديكى به قبايل ربيعه و دورى از تميم و قيس , و حتى انتخاب ابو رباه ميسره (از موالى) به عنوان فرمانده تشكيلات در كوفه نيز با اشاره ابوهاشم بود.(50) اگر آن گونه كه ولهاوزن مى گويد موضوع انتقال دعوت از ابوهاشم به محمدبن على هم ابداع انديشمندانه عباسيان باشد(51), باز هم تإكيدى بيشتر بر اهميت و جايگاه اجتماعى گروه هاشميه (كيسانيه) در آن دوره است.
4) گرايش هاى شيعى در خراسان
از جمله عواملى كه باعث شد محمدبن على عباسى خراسان را براى نشر دعوت خويش برگزيند, گرايش مردم اين ديار به تشيع بود و اين امر را بيش از هر چيز بايستى مرهون هواداران هاشميه دانست.
بكيربن ماهان داعى بزرگ عباسيان, ضمن ترغيب محمدبن على براى انتخاب خراسان گفت:
سراسر جهان را گرديده و به خراسان رفته ام, هرگز كسانى را اين چنين شيفته خاندان پيامبر نديده ام ... .
وى هم چنين در توضيح ميزان اشتياق مردم خراسان به اهل بيت(عليهم السلام), به سخن يك ايرانى استناد كرد كه به فارسى گفته بود:
هرگز كسانى را به گمراهى اعراب نديده ام; پيامبر ايشان درگذشت و قدرت او به دست كسانى جز از خاندان او افتاد.(52)
نفوذ محدود فرقه هاى مذهبى تا اواخر قرن اول هجرى در خراسان, از ديگر ويژگى هاى اين خطه بود كه در انتخاب آن به عنوان كانون بسط دعوت عباسى نقش برجسته اى ايفا كرد.(53) طبيعى است تشيع اين منطقه نيز سطحى و بيشتر از نوع سياسى و يا دوستدارى خاندان پيامبر بود و ((اكثر كسانى كه در خراسان خود را شيعه مى ناميدند قائل به تفاوت عمده اى بين اعضاى اهل بيت نبودند, بلكه آمادگى پيروى از رهبرى از خاندان پيامبر را عليه امويان داشتند)).(54)
و اين امر بيشتر از تنفر آنان از بنى اميه, به سبب ظلم و جورى كه برايشان روا مى داشتند, ناشى مى شد. اگر هم نسبت به اهل بيت(عليهم السلام) اظهار تمايل مى كردند, براى اين بود كه شايد دولت دادگرى به دست آنان تشكيل شود.(55) از اين رو پيروزى عباسيان, چندان هم دور از انتظار نبود, شرايط و اوضاع و احوال اجتماعى سرزمين هاى حاكميت امويان به سمتى پيش رفته بود كه يك تغيير بنيانى را اقتضا مى كرد. به هر حال آن چه واضح است اين است كه گرايش شيعى در مردم بومى خراسان بيشتر از نوع سياسى و يا هوادارى از خاندان اهل بيت(عليهم السلام) بوده است. اين موضوع از پىآمدهاى شهادت زيد و يحيى در اين مكان استنباط مى شود, به گفته مسعودى:
مردم خراسان در همه جا هفت روز براى يحيى بن زيد عزادارى مى كردند و از بس مردم از كشته شدن او غمگين بودند در آن سال هر چه پسر در خراسان زاده شد يحيى يا زيد ناميدند.(56)
علاقه شيعيان خراسان به يحيى به حدى بود كه زنجير و كندى كه يحيى را با آن بسته بودند جهت تبرك به مبلغ بسيار زيادى خريدند.(57)
شهادت افرادى از خاندان علوى در تقويت تشيع اين سامان, نقش به سزايى داشت تا آن جا كه گفته اند:
چون زيد كشته شد و كار او به هر صورتى كه بود به انجام رسيد, شيعيان خراسان به جنبش آمدند و امر ايشان آشكار شد و همدستان و هواخواهانشان بسيار شدند و ... داعيان ظاهر شدند.(58)
تورفتگى ها - راست ;0/00 چپ ;0/00 ابتداى پاراگراف 0/50 تشيع سياسى مردم خراسان تحت تإثير مظلوميت و فضايل خاندان علوى با محبت عجين بود و بدين لحاظ تفاوت اساسى بين رهبران شيعى را تنها صاحب نظران درك مى كردند و ((عقيده به اين كه چه كسى بايد و چه كسى نبايد به عنوان اهل البيت شناخته شود در اين زمان بسيار دشوار بود)).(59)
تصميم ابوسلمه در انتقال دعوت از عباسيان به علويان(60) و نيز اين سخن منصور عباسى كه: ((در دل اهل خراسان دوستى خاندان ابوطالب با ما به هم آميخته))(61)تإييدى بر اين گفتار است.
از اين رو بود كه وقتى اولين داعى عباسيان در خراسان مردم را مستقيما به نفع آل عباس دعوت كرد, با واكنش تند هواداران بنى فاطمه به رهبرى ((غالب ابرشهرى)) مواجه شد و حساسيت ايشان را برانگيخت(62), كه بلافاصله محمدبن على عباسى براى جلوگيرى از تفرقه و نيز بهره بردارى از هواداران علوى, با تغيير تاكتيك دستور داد از ذكر نام شخص معين خوددارى كرده و تحت شعار كلى ((الرضا من آل محمد)) دعوت كنند.(63)
عباسيان با اتخاذ تاكتيك هاى مناسب, از جمله اختفاى كانون رهبرى جنبش, رازدارى, استفاده از روش هاى مسالمتآميز, انتخاب شعارهاى كلى و نزديكى اوليه به علويان(64) و استفاده از احساسات طرفداران علويان و نيز سود جستن از مظلوميت آنان(65) در نهايت به خلع سلاح هواداران علويان موفق شدند.
5) تركيب اجتماعى هواداران آل عباس در خراسان
حمايت گروه هاى گوناگون مردم خراسان (اعم از شيعه و غير شيعه حتى غير مسلمانان) از ابو مسلم نشان مى دهد كه طبقات گوناگون اجتماعى از اشراف تا رعايا تحت پوشش تشيع, در سر روياى رسيدن به آرزوهاى خود را داشتند. ((عامه روستاييان, پيشه وران و بردگان, نه به خاطر عباسيان, بلكه به اميد نجات از ظلم و ستم, سلاح برداشته بودند)).(66)
جريان خداش(67) (داعى عباسيان) كه سعى كرد در لفافه تبليغات عباسى مسايل اجتماعى و افكار مزدكى را ترويج نمايد, نشان از علل گوناگون پيوستن غير عرب به جريان عباسى دارد. در واقع عنوان شيعه در اين دوران به عنوان مستمسكى در مخالفت و تعارض با عمال اموى محسوب مى شده است. شعارهاى داعيان عباسى نيز با توجه به نيازها و خواسته هاى هر دسته و گروهى قابل انعطاف بود. آن ها در شعارهاى خويش با طرح ستمگرى و روش ناپسند بنى اميه, مردم را بر ضد ايشان تحريك مى كردند.(68)
دقت در تنوع طبقات و گروه هاى حامى نهضت عباسى نشان مى دهد كه آنان با اتخاذ تاكتيك هاى مناسب توانستند نظر اقشار گوناگون را به خود جلب كنند و ابومسلم هم با مهارت خاصى هريك از گروه ها و جناح هاى سياسى ـ مذهبى خراسان را در خدمت اهداف خويش به كار گرفت. علاوه بر اعراب جنوبى, موالى (آزادشدگان) و نومسلمانان, اهل ذمه نيز كه حتى در اواخر عصر اموى اكثريت جامعه خراسان بودند بخش قابل توجهى از سپاه ابومسلم را تشكيل مى دادند. به طور كلى پيشه وران و اقشار روستايى, چه مسلمانان و چه اهل ذمه, بيشترين تعداد حاميان نهضت عباسى را شامل مى شدند تا جايى كه پس از علنى شدن دعوت ابومسلم در خراسان در رمضان سال 129ق در ظرف تنها يك روز مردم نزديك به شصت دهكده به وى پيوستند.(69) داعيان اوليه عباسى تبليغات خود را نخست در روستاها شروع كرده بودند(70) و با توزيع خوراكى, مردم را به اجتماعات خود جلب مى كردند كه اين خود دليلى بود بر كوشش عباسيان در جهت جلب مردم فرو دست جامعه.(71) در اين كه تمام روستاييانى كه به نهضت عباسى پيوستند مسلمان بوده اند يانه, ترديدهايى وجود دارد. هنگامى كه نصر بن سيار به خراسان رفت بيش از دو سوم روستاييان اهل ذمه بودند;(72) با اين حال هر كس(بنده يا آزاد) به صرف اظهار مسلمانى مى توانست در اردوگاه ابومسلم راه يابد و در شمار سپاهيان وى جاىگيرد. طبيعى است براى انبوه بندگانى كه از اربابان خود گريخته, به ابومسلم مى پيوستند و شعارهايى در برابرى اسلامى مى شنيدند, اين آزمايش مشكلى نبود.(73)
به اين ترتيب ابومسلم توانست حتى تعداد زيادى عبيد (بردگان يا غلامان) را نيز به قيام عباسى جذب كند.(74) يكى از اتهامات ابومسلم از سوى مخالفانش اين بود كه سپاهى از بندگان كه از صاحبانشان گريخته اند گرد آورده است.(75) در مواضع ديگرى هواداران ابومسلم علوج (كافران غير حربى) و سقاط العرب (فرومايگان عرب) خوانده شده اند.(76) گر چه حضور بندگان در كنار ابومسلم خود موجب اعتراض صاحبانشان كه بعضا از حاميان و شركت كنندگان در قيام عباسى بودند, شد و او ناچار شد كه جاى مخصوصى را در اردوگاه خود براى آنان در نظر گيرد,(77) ولى اين كه ابومسلم توانست جنبشى را تشكيل دهد كه هم بردگان و هم صاحبانشان در آن شركت داشته باشند, نشانه نبوغ او توصيف شده است.(78) بخش قابل توجهى از دهقانان و حكام محلى و اقشار نسبتا فراز دست و متمكن جامعه ايرانى نيز كه به رغم سازش با امويان براى حفظ موقعيت خود , روى هم رفته زير فشار حكومت اموى و عمال آن قرار داشتند و با وجود خدمتشان, با آن ها نيز به ديده موالى و شهروندان درجه دوم نگريسته مى شد (79) به دعوت عباسى جواب مثبت دادند.(80)
از حضور دهقانان در قيام حارث بن سريج (116 ـ 128 ق) (81) معلوم مى شود كه آن ها نيز نياز به تحول در جامعه را احساس مى كردند و اتفاقا همين گروه هاى نسبتا مرفه و متمكن بودند كه بيشترين امكانات مادى را براى قيام عباسى تهيه كرده(82) و گاهگاهى كاروانى از هدايا و اموال را مخفيانه براى امام عباسى روانه مى ساختند. عباسيان نيز به اين بخش اجتماعى اتكاى زيادى داشتند به حدى كه بعضى از آن ها از دعوت گران و حتى نقباى دوازده گانه عباسى در خراسان بودند.(83) جنبش شيعيان در خراسان حتى در صدد جذب خاندان هاى متنفذ محلى و از جمله شاهزادگان تخارستان نيز بود.(84) بنابر بعضى منابع, در روزگار ابومسلم بود كه كيش مجوس از دل دهقانان رخت بربست و بسيارى از آنان به اسلام روى آوردند.(85) شواهد ديگرى از نقش داعيان عباسى درگرايش غير مسلمانان به اسلام در دست است.(86) با اين حال بخشى از اشراف فراز دست ايرانى كمابيش به امويان وفادار ماندند. شايد از همين روى بود كه ابومسلم بندگان را براى كشتن صاحبانشان برانگيخت و انبوهى از بندگان خراسانى در يك شب اربابان خود را كشتند و خود جنگ افزار و اسبان و نقدينه ايشان را برگرفتند.(87)
گرچه عباسيان اتكاى زيادى بر غير عرب داشتند(88) و از پاره اى گزارش ها نيز چنين برمىآيد كه ظاهرا قيام آنان قيامى ايرانى بر ضد اعراب بوده است,(89) با وجود اين, ماهيت اصلى نهضت عباسى قيامى ضد عربى نبود. حضور طبقات جامعه ايرانى با اهداف و انگيزه هاى متفاوت دراين قيام, عامل بسيار موثرى براى دست يابى به اهدافى بود كه تنهارهبرى سازمان عباسى از آن اطلاع داشت. درست است كه نهضت عباسى يك جريان خالص ايرانى نبود ولى شركت و سهم ايرانيان را به هيچ روى نبايد كوچك انگاشت. با وجود اين, ايرانيانى نيز بودند كه از دعوت عباسى استقبال نكرده و حتى به حمايت از بنى اميه پرداختند.(90) به طور خلاصه مى توان گفت قيام ابومسلم و عباسيان يك حركت دقيقا سياسى با پوشش مذهبى بود.
6) فعاليت هاى علويان در خراسان
فعاليت مستقيم علويان (غير از كيسانيه) در خراسان, با اعزام دو فرستاده از سوى زيدبن على(ع) به آن سرزمين آغاز شد(91) و با قيام يحيى بن زيد اوج گرفت. هر چند شواهدى در دست است كه برخى از مردم خراسان اختصاصا پيرو ائمه اماميه بودند(92) و حتى براساس پاره اى از منابع شيعى متإخر, گاه كسانى ضمن حمل وجوهات از خراسان نزد امام صادق(ع) مىآمدند و از آن حضرت احكام فقهى خويش را مى پرسيدند,(93) با وجود اين تا اوايل قرن دوم هجرى فعاليت تبليغاتى مشخصى از ناحيه ائمه اماميه در خراسان صورت نگرفته بود و بلكه امام صادق(ع) براين امر صحه نهاد و ضمن رد درخواست ابوسلمه براى انتقال دعوت, تإكيد كرد كه ابوسلمه شيعه نيست و خراسانيان پيروان ما نيستند;(94) با اين همه چنان كه پيش از اين گذشت, شواهد قابل توجهى وجود دارد كه وسعت دامنه فعاليت هواداران علويان را در ميان مردم خراسان در اواخر عهد اموى نشان مى دهد. بيعت مردم خراسان و رى و گرگان با زيد,(95) پيشنهاد به يحيى براى رفتن به خراسان پس از شهادت پدرش جهت بهره مندى از حمايت شيعيان,(96) اعلام همبستگى و قول همكارى با وى در قيام (97) و بيم نصربن سيار از پيوستن شيعيان به يحيى و تإكيد در عدم توقف يحيى در طبس حتى براى يك ساعت(98), پرهيز سپاهيان خراسانى حاكم نيشابور از جنگ با يحيى و شكست سپاه ده هزار نفرى و كار آزموده ايشان از سپاه حداكثر هزار نفرى يحيى(99), پيشنهاد خوارج به يحيى براى اتحاد و همكارى به قصد استفاده از پايگاه اجتماعى علويان(100) و نيز ميزان تإثر مردم خراسان در شهادت زيد و فرزندش و هم چنين فرار عبدالله بن معاويه طالبى به خراسان پس از شكست قيامش(101) با اميد بهره بردارى از حمايت شيعيان و ... حاكى از ميزان محبوبيت خاندان علوى در بين مردم خراسان است.
نكته قابل توجه در اين ميان, آن كه حداقل بخشى از شيعيان خراسان, همچون ديگر گروه هاى شركت كننده در قيام, به راستى تصور مى كردند كه قيام ابومسلم در پى دستيابى به اهداف آن ها است و در جهت انتقال قدرت به فردى از خاندان علوى سير مى كند. طبرى از يكى از مردم ابرشهر (نيشابور) به نام ((غالب)) خبرى مى دهد كه در دوستى بنى فاطمه افراط مى كرد از اين رو محمد بن على عباسى فرستاده اش را از تماس با وى برحذر داشت(102) و چنان كه در ((اخبارالعباس)) آمده است ((غالب)) و يارانش پيرو امام باقر(ع) بوده اند.(103) هم چنين قيام ((شريك بن شيخ مهرى)) در بخارا بلافاصله پس از پيروزى عباسيان در سال 132ق كه ((مر ابومسلم را مخالف شد و به آل ابوطالب دعوت كرد و مردم بسيار گرد كرد))(104) تإييدى بر اين مدعا است. به گفته طبرى هواداران شريك به سى هزار نفر مى رسيد.(105) وى مى گفت:
ما از رنج مروانيان اكنون خلاص يافتيم, ما را رنج آل عباس نمى بايد. فرزندان پيغمبر بايد كه خليفه پيغامبر بود.(106)
حلقه تكميلى در تاريخ گسترش تشيع و در نتيجه اسلام, در ايران عهد اموى, قيام عبدالله بن معاويه طالبى است كه در سال 127ق در كوفه عليه حاكم اموى قيام كرد. وى كه به حمايت غلامان مردم كوفه نيز مستظهر بود,(107) پس از شكست قيامش در عراق به ايران آمد. عبدالله در حالى كه طى زد و بندهاى سياسى توانست گروهى از خاندان آل عباس, بنى هاشم , غلامان , موالى و حتى خوارج را به سمت خود جذب كند و بر شهرهاى غربى و مركزى و جنوبى ايران دست يابد و سكه به نام خود ضرب كند, پس از شكست از نيروهاى اموى به اميد بهره گيرى از كمك ابومسلم به سيستان و خراسان گريخت و در آن جا ظاهرا توسط ابومسلم كه او را مانعى سر راه خود تلقى مى كرد, به قتل رسيد,(108) و قيام وى پيش درآمدى بود بر قيام عباسيان.