PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده می باشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمی کنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : آشنایی با بزرگان شهرسازی



javad jan
04-20-2013, 02:32 PM
لوكوربوزيه

شرح مختصري از تاريخچه زندگي ، سبك ، تجزيه و تحليل آثار وي

شارل ادوارد ژانره معروف به لوكوربوزيه ، پدر معماري و يكي از پيشگامان معماري مدرن ، ( مدرن متعالي) ، آرشيتكت ، مهندس و معمار معروف سوئيسي فرانسوي ، قرن بيستم ، در 4 مي سال 1897 قدم به عرصه وجود نهاد . او در دفتر دو تن از معروف ترين معماران آن دوره در اروپا، يعني اگوست پره و پيتر بهرنز به مدت چند سال كار كرد و سپس به بالكان، آسياي صغير ، يونان و رم سفر نمود.

لوكوربوزيه هنوز خيلي جوان بود كه به نشر افكار انقلابي خود در باره لزوم تحول در سبك معماري پرداخت و بعد از آن كه افكار خود را با ايجاد بناهايي در گوشه و كنار جهان به مرحله عمل درآورد ، شهرت بين المللي يافت . و در اكثر ممالك بزرگ و كوچك جهان بناهايي از او به يادگار مانده است.

نقش لوكوربوزيه در معماري نو مانند نقش پيكاسو در نقاشي نو بود . او مانند پيكاسو زندگي درويشانه بسيار ساده اي داشت و تا آخر عمر در همان آتيله محقر خود كه در جواني تاسيس كرده بود ، كار كرد. اين آتليه ، اتاق كوچكي بيش نبود و شمار همكاران لوكوربوزيه هرگز از چهار يا پنج نفر بيشتر نشد. گاه اتفاق افتاد كه تنگي جا سبب شود نقشه هاي اجرايي كارها در جايي ديگر رسم شوند.

اين آرشيتكت و معمار برجسته جهان در قرن بيستم پس از 68 سال زندگي روز 27 اوت 1965 ميلادي هنگام استحمام طبي در پلاژ " رك برون " فرانسه غرق شد .

"مختصري از سبك معماري لوكوربوزيه "
سبك معمار لوكوربوزيه ، معماري مدرن متعالي است. و لي بهتر است قبلا توضيحاتي در رابطه با سبك كلي معماري مدرن داده شود.

معماري مدرن كه سبكي غالب و جهانگير در قرن بيستم ميلادي بوده ، ريشه در تحولاتي دارد كه خاستگاه آن شهر فلورانس در شمال ايتاليا ، در حدود چهار صد سال پيش از ظهور معماري مدرن بوده است. ولي بايد توجه داشت كه معماري مدرن بصورت يك مكتب معماري با مباني نظري مدون و ساختمانهاي ساخته شده بر اساس انديشه مدرن،از اواخر قرن 19 ميلادي شكل گرفت. خاستگاه اين معماري در شهر شيگاگو ، و در اروپا شهرهاي پاريس ، برلين و وين بود. و همچنين قابل ذكر است كه معماري مدرن ، نقطه عطفي در تاريخ معماري غرب و يا به عبارت ديگر ، در تاريخ معماري جهان بود. زيرا براي اولين بار ، نگرش از سنّت و تاريخ و گذشته ، بعنوان منبع الهام معماري تغيير جهت داد و آينده و پيشرفت ، بعنوان موضوع و هدف اصلي معماري مطرح شد.
معماران و نظريه پردازان مدرن سعي كردند ، معماري را با علم ، تكنولوژي و جهان در حال تحول همگون سازند.
به هر حال اگر بخواهيم اعضاي خانواده معماری مدرن را نام ببريم شامل سه دوره اصلي ، معماري مدرن اوليه ، معماري مدرن متعالي و معماري مدرن متاخّر ، خواهد بود كه هر كدام از آنها نيز داراي زير مجموعه هايي هستند. ولی همانطوری که قبلا اشاره شد ، سبک معماری لوکوربوزيه ، معماری مدرن متعالی بود که به اختصار به شرح این نوع سبک ميپردازيم.

معماری مدرن متعالی و يا به عبارتی اوج معماری مدرن در بين دو جنگ جهانی اول و دوم ، يعنی عمدتاَ در دهه های 20 و 30 ميلادی در اروپا و آمريکا مطرح بود. در دوره معماری مدرن اوليه ، کماکان سبکهای تاريخ گرايی , همچون نئوکلاسيک ، رمانتيک و بالاخص التقاتی ، بعنوان سبک های مهم و رايج در غرب ، حائز اهميت بودند. مانند مکتب شيگاگو ، که بعد از يک دوره نسبتاَ کوتاه بيست ساله ، در مقابل سبکهای تاريخ گرايی نتوانست دوام بياورد. نهضت هنر نو نيز در اروپا بلا رقيب نبود و بسياری از ساختمانهای مهم ، به سبک های مختلف تاريخی در اروپا ، همچنان احداث مي شد. ولی با پايان جنگ جهانی اوِّل و نياز شديد به ترميم خرابی های جنگ و توليد انبوه ساختمان ، گرايش به سمت معماری مدرن افزايش يافت. لذا استفاده از تکنولوژی روز، مصالح مدرن ، پيش ساختگی ، عملکرد گرايی و دوری از سبکهای پر زرق و برق تاريخی ، مورد توجه قرار گرفت .
در اين دوره معماری مدرن بعنوان تنها سبک مهم در غرب مطرح شد و دامنه نفوذ آن بصورت يک سبک جهانی ، در اقصا نقاط گيتی گسترش يافت.


يکی از موضوعات کليدی و بسيار مهم در دوره مدرن متعالی ، مسئله صنعت ، توليدات صنعتی و تکنولوژی بود. تمامی معماران صاحب نام ، در اين دوره به نوعی با مسئله تکنولوژی درگير بودند. و معماران ديگری مانند والتر گروپيوس و ميس ونده رو ، که همفکر با لوکوربوزيه بودند ، سعی در قطع کردن وابستگی های معماری مدرن ، به گذشته و تاريخ گرايی داشتند. و بجای آن خواهان جايگزينی تکنولوژی و عملکرد ، بعنوان منبع الهام معماری شدند. و گروهی ديگر نيز مانند فرانک لويد رايت و آلوار آلتو خواهان استفاده از امکانات مدرن ، برای رسيدن به يک معماری همگون با طبيعت بودند.

الگوی شهر طراحی شده لوکوربوزیه
لوکوربوزيه شهرهای آينده را شهرهايی تجسم نمود که از آسمانخراشهای عظيم و مرتفع تشکيل شده است . در هر يک از اين آسمانخراشها ی چند عملکردی ، حدود صد هزار نفر کار و زندگی خواهند کرد. در اين ساختمانها ، آپارتمانهای مسکونی ، ادارات ، فروشگاه ها ، مدارس ، مراکز تجمع و کليه احتياجات يک محله بسيار بزرگ فراهم است. ساکنان اين مجتمع ها ، از دود و سر و صدای ترافيک اتومبيل ها به دور هستند و بجای آن از آفتاب و ديد و منظر زيبا استفاده ميکنند.

بر اساس این نظریه ، دو شهر مهم در دهه پنجاه میلادی ، طراحی و اجرا شد. یکی شهر چندیگار در هند بود که توسط خود لوکوربوزیه طراحی شد. البته به درخواست جواهر لعل نهرو ، نخست وزیر وقت هند ، که از او خواسته بود شهری جدید با نگرش به سمت توسعه و آینده در پنجاب هند طراحی کند. برای طرح این شهر که چندیگار نام گرفت ، لوکوربوزیه از جدیدترین ظوابط شهر سازی و معماری مدرن که عمدتاَ خود او مسئول تبیین آنها بود ، استفاده کرد.
یک مرکز اداری وسیع برای استقرار ساختمانهای ایالتی و تعدادی محلات مسکونی در اطراف آن. بعلاوه خیابانهای عریض ، پارک های وسیع و مغازه های بزرگ برای این شهر در نظر گرفته شد.
لوکوربوزیه خود چند ساختمان مهم ایالتی، از جمله ساختمانهای پارلمان و ساختمان دادگاه عالی را با بتن نمایان طراحی کرد. این شهر از سال 1952 آغاز شد.

دومین شهری که توسط عقاید لوکوربوزیه طراحی شد ، شهر برازیلیا ، پایتخت برزیل بود که توسط لوچیو کوستا و اسکار نیمایر در سال 1957 طراحی شد. نمایر خود با لوکوربوزیه ، در طراحی ساختمان وزارت آموزش و پرورش برزیل در سال 1936 همکاری کرده بود.

همچنین ساختمان طراحی شده توسط نورمن فاستر ، معمار سبک های-تک ، بنام برج هزاره توکیو 1989 در ساحل شهر توکیو را میتوان نمونه کاملی از برج های چند منظوره نظریه لوکوربوزیه تلقی کرد.
لوکوربوزیه عقاید مطرح شده خود در مورد معماری مدرن را ، در طرح ویلا ساووا ، در پو آسی در شمال پاریس ( 30-1928 ) به نمایش گذارد. وی تکنولوژی بعنوان منبع الهام معماری مدرن و پنج اصل ساختمان مدرن را بصورتی هنرمندانه و شاعرانه و با توجه به عقیده قبلی خود که " خانه بعنوان ماشینی برای زندگی میباشد " را در این ماشین زیستی پیاده کرد. عملکرد این ساختمان ، که همچون ماشینی بی آلایش ، در وسط و مسلط بر محیط اطراف قرار گرفته ، فراهم نمودن شرایط آسایش برای انسان است.


" شرح آثار لوکوربوزیه "
طرحها و پروژه های لوکوربوزیه در بسیاری از کشورها به اجرا در آمد . ولی بیشترین کارهای او در فرانسه و هندوستان بود که به اختصار به قسمتی از آثار او پرداخته و سعی شده است آثار لوکوربوزیه به ترتیب تاریخ اجرای پروژه توضیح داده شود که در ذیل به 30 آثار وی با عکسهای مربوطه ، میپردازیم.
با توجه به تاریخ شروع اولین پروژه ایشان ، شاید بتوان گفت که وی جزو یکی از فعالترین معماران در عرصه معماری بوده است. چرا که پروژه خانه دم اینو را در سال 1914 و درست در17 سالگی، طراحی و اجرا کرده است.

فرم کلّی این پروژه بصورت مستطیل بوده و کاربرد ستونهای بتنی ، برای نگهداری سقف و کف بدون اتَکا به دیوارهای باربر را بصورت کامل نشان میدهد.

لوکوربوزيه در سال 1924 کتاب شهر آينده را در پاريس منتشر کرد . در اين کتاب شهرهاي آمريکا بخصوص نيويورک و شيکاگو را بخاطر آسمانخراش هاي مرتفع و خيابانهاي چند طبقه ستود . لوکوربوزيه شهرهاي آينده را شهري تجسم نمود که از آسمانخراش هاي عظيم و مرتفع تشکيل شده است و آپارتمانهاي چند عملکردي و حدود 100 هزار نفر گنجايش . در اين ساختمانها آپارتمانهاي مسکوني ، ادارات ، فروشگاهها ، مدارس ، مراکز تجمع و کليه احتياجات يک محله بزرگ فراهم است . ساکنان اين مجتمعها از دود و سر و صداي ترافيک اتومبيلها به دور هستند و به جاي آن از آفتاب و ديدن مناظر زيبا لذت مي برند .
براساس اين کتاب دوشهر در دهه 50 ميلادي طراحي شد . شهر شانديگار Chandigarh در هند ، طرح لوکوربوزيه در سال 1950 ، و شهر برازيليا که توسط اسکارنيماير Oscar Neimeyer يکي از شاگردان لوکوربوزيه به عنوان پايتخت برزيل ساخته شد .

درست است که در اين دو شهر آسمانخراش 100 هزار نفري وجود ندارد ولي بلوکهاي مکعب شکل با فاصله هاي زياد از يکديگر تبلوري واضح از ايده لوکوربوزيه است .
اين دو شهر در دهه هاي 60 و 70 توسط پست مدرنها ، رابرت نچوري و برنت برولين . به عنوان سمبل شهرسازي مدرن مورد نقد قرار گرفت . آنها گفتند که فاقد هر نوع هويت تاريخي و فرهنگي است .
در ايران نمونه اينگونه شهرسازي ، شهرک اکباتان است . طرح در دهه 50 شمسي .کارهای او بیشتر از فرانسه و هندوستان بوده است . سبک سبک معماری لوکوروزیه معماری مدرن متعالی است . این سبک با شروع انقلاب صنعتی و تولید مصالح و تجهیزات جدید مانند بتن ، فولاد ، جرثقیل و ... در صنعت ساختمان سازی موقعیت برای تولید یک سبک جدید به وجود آورد و این سبک زاده ی 2 سبک بودند اولی * مکتب شیکاگو ( لویی سایوان ) بود که اصولش :

1. استفاده از بتن برای استراکچر ساختمان
2. نمایش بدون هراس و واهمه ی استراکچر در نمای ساختمان
3. عدم تقلید از سبک های گذشته
4. استفاده نکردن از تزئینات درصنعت ساختمان سازی
5. استفاده از پنجره های عریض و طویل که کل دهانه ی بین ستون ها را پوشش می داد.

مکتب آرت نوو که از اروپا شکل گرفت و اصول آن مقابله با سنت گرایی بود.

1. جدایی ازگذشته
2. ابداع فرم های جدید
3. استفاده شدیدازمکتب های تقلیدی
4. استفاده از هنر متناسب زمان
5. استفاده از تولیدات مدرن برای سازه و نما
6. استفاده ازتزئینات و فرم های طبیعی و رمانتیک

سبک مدرن متعالی در اواخر قرن نوزدهم و اویل قرن بیستم شکل گرفت و می توان نقطه ی جدایی سبک های قدیمی و کلیشه ای با سبک های جدید دانست و نقطه عطفی درمعماری جهان است ، زیرا برای اولین بار نگرش از سنت گرایی و تاریخ بعنوان منبع الهام درمعماری تغییر کرد و به جای آن آینده و تکنولوژی جای گرفت . معماران این سبک ها در جهت همگن سازی معماری با تکنولوژی روزآمدند. شاخص های معماری مدرن متعالی

1. عملکرد و کارایی بهتر فضاها
2. آسان شدن ساخت و ساز با استفاده از مصالح و ماشین آلات روز دنیا
3. استفاده ازعناصر و مصالح پیش ساخته در معماری
4. بوجود آمدن استاندرد ها و قوانین در معماری و مصالح
5. استفاده از علوم جدید ماند ریاضی ، هندسه ، و ... در معماری

سبک معماری مدرن شامل جنش های کوبیسم و سوررئالیسم ( توهم گرایی فرا واقع گرایی) پوریسم ( ناب گرایی ) و بروتالیسم ( خام گرایی ) بود. لوکوربوزیه طرفدار بروتالیسم بوده است . ویژگی ها تندیس گرایی، سازه گرایی و بروتالیسم در همه ی آثار او وجود دارند. درآثار نخستین لوکوربوزیه معماری از هر گونه زینت خالی و عریان بود می توان گفت لوکوربوزیه یک شهر ساز ، یک معمار ، یک هنرمند ، یک مجسمه ساز و یک شاعر با حساسیت فوق العاده بود که این 5 شخصیت در شخصیت لوکوربوزیه تجلی یافته بود. لوکوربوزیه توانست در طی فعالیت خود استفاده از شاخص ترین مصالح ساختمانی مدرن یعنی بتن را به نهایت زیبایی برساند وکارهای او مورد تقلید جهانی قرار گرفت . لوکوربوزیه استفاده از تیر آهن و بتن و پیش ساختگی را مسیر آینده ی معماری تقلی کرد . تندیس گرایی و سازه گرایی او مورد توجه بقیه معماران بوده است . در طرح شهرهای لوکوربوزیه تراکم جمعیت در هر هکتار 3000 نفردر نظرگرفته شده است . سیستم طراحی اومدولار است . لوکوربوزیه توانست با استفاده از کنسول ، پلان و سازه را از هم جدا کند ، همچنین از رامپ برای ارتباط طبقات و ارتفاعات مختلف استفاده کرد . دیدگاهها لوکوربوزیه درطرح های خود بسیار تحت تأثیر فضاهای کلی شهری و سیستم شهرنشینی منطقه به منطقه بود. او از اولین کسانی بود که تأثیر ماشین آلات را انباشتگی انسانها بیان کرد و شهرهای آینده را شهرهایی حاوی آپارتمان ها وآسمانخراش ها ی بزرگ دانست که کنار هم پارک شده اند.

عمدتاً با کج فهمی مواجه شد او معماری را در قالب توانمندی های جامعه ی صنعتی مدرن می دید و علاقه ی خاصی به شهر سازی و قطعات پیش ساخته و استفاده از عناصر ساختمانی استاندارد داشت . لوکوربوزیه بین سازه گرایی و تندیس گرایی به سازه گرایی تمایل داشت و این گرایش او به بارزترین شکل درکلیسای رونشان تجلی یافت و این کلیسا یکپارچه تندیس است . وی سعی کرد توجه معماران و شهرسازان را از گذشته به آینده معطوف کند. او ضمن تحسین آسمان خراش های شیکاگو و نیویورک الگو گرفتن از آنها را برای سایر نقاط جهان معرفی کرد . لوکوربوزیه شهرهای آینده را شهرهایی با آسمانخراش های عظیم و مرتفع می دانست . بر اساس این نظریه او دو شهر مهم طراحی و اجرا شد . یکی شهر چاندیگارهند که توسط خودش طراحی شد ، دیگری شهر برازیلیا که توسط لوچیو گوستاو و اسکارنیمایر بعنوان پایتخت برزیل طراحی شد . لوکوربوزیه معماری است که کوشید بازبانی مدرن، نظامی ریاضی و برخاسته از تناسبات انسانی به معماری ببخشد. سیستم مدولار او بر مفهوم نسبت طلایی درریاضیات استوار است . وی ابعاد انسان را 83/1 در نظر گرفت و بر اساس آن فضای خود را طراحی و تقسیم بندی کرد . او ابتدا به فرم های مستقیم الخط علاقه مند بود ولی به علت پیشرفت صنعتی از سال های بعد توانست ازخطوط منحنی و مایل هم بهره مند شود .

کتاب های لوکوربوزیه:
1. بسوی معماری
2. تجزیه و تحلیل لوکوربوزیه
3. زیبایی شناسی معماری
4. منشور آتن
5. بسوی یک معماری نوین : که در این کتاب توجه معماران جوان را به فناوری و حرکت ، همگام با تکنولوژی روزدنیا جلب کرد. ( در این کتاب معماری را با حرفه ی مهندسی مکانیک مقایسه کرده است )
6. شهر آینده : دراین کتاب لوکوربوزیه سیما و نمایه ی شهرهای آینده را توصیف کرده است .

چند اثر از لوکوربوزیه:

خانه دم - اينو Domino House
مکان : فرانسه
تاریخ ساخت : 1917 – 1915 میلادی

ویلا سيتروئن Citrohan House
مکان : پاریس
تاریخ ساخت : 1920

آپارتمان مسکوني مارسي United Habitation
مکان : مارسی
تاریخ ساخت : 1952 – 1947

کلیسای رونشان Chapel Of Ronchamp
مکان : نوتردام فرانسه
تاریخ ساخت : 1957- 1955

ویلا شودان
مکان : احمد آباد هند
تاریخ ساخت : 56-1955

javad jan
04-20-2013, 02:36 PM
دیوید هاروی : نظریه پرداز فضای شهری

دیوید هاروی متولد در گلینگهام کنت انگلستان، پرفسور ممتاز انسان شناسی در مرکز تحصیلی دانشگاه شهری نیویورک است. با راهنمایی یک نظریه پرداز اجتماعی در سطح بین المللی، وی دکترای خود در عرصه ی جغرافیا را از دانشگاه کمبریج در سال 1961 در یافت کرد.
دیوید هاروی متولد در گلینگهام کنت انگلستان، پرفسور ممتاز انسان شناسی در مرکز تحصیلی دانشگاه شهری نیویورک است. با راهنمایی یک نظریه پرداز اجتماعی در سطح بین المللی، وی دکترای خود در عرصه ی جغرافیا را از دانشگاه کمبریج در سال 1961 در یافت کرد.او در میان بالغ بر 20 نویسنده ی سطح عالی انسان شناسی، دارای نفوذ بسیار بالایی است. به علاوه او شناخته شده ترین جغرافی دان دانشگاهی در سطح جهان و نویسنده ی تعداد زیادی کتاب و مقاله است که در توسعه ی دانش جغرافیای مدرن به عنوان یک رشته، بسیار حائز اهمیت هستند. آثار او به گونه ی وسیعی با گستره ی اجتماعی و بحثهای سیاسی قرین شده است. اخیرا او با کمکی که به بر گرداندن کلاس اجتماعی و روشهای مارکسیستی به عنوان ابزار روشی مهم در نقد سرمایه داری جهانی، بخصوص در شکل نئو لیبرالی آن، داشته ، اعتبار یافته است.

هاروی مدرسه ی گرامر گلینگهام برای پسران (Gillingham Grammar School for boys) و کالج St John، کمبریج را برای دوره ی مطالعاتی لیسانس و فوق لیسانس خود، مد نظر قرار داد. کارهای اخیر هاروی به عنوان شروع دکترای وی (on hop production in c. 19th Kent) مطالعات تاریخی بر طبیعت بود که از سنت منطقه ای تاریخی (regional-historical) که همزمان به طور گسترده در کمبریج و انگلستان تدریس می شد، نشأت می گرفت. تحقیقات تاریخی حول و حوش کارهای سابق وی (برای مثال در پاریس) در گردش بودند. در سالهای میانه ی 1960، او گرایش های خود را در زمینه ی علوم اجتماعی دنبال کرد تا روشهای کمی مرتبط با علم فضایی و نظریه ی پوزیتیویستی را به کار بندد. ریشه های این فعالیت به زمانی بر می گردد که او در کمبریج، در دانشکده ای که ریچارد چرلی (Richard Chorley) و پیتر هاگت (Peter Hagget ) نیز تحصیل می کردند، حضور داشت.

دیوید هاروی از نظریه پردازانی است که از حوزه ی جغرافیا به سوی مطالعات شهری کشیده شد. او در آثاری همچون بوم شناسی انسانی (Human Ecology) و تبیین در جغرافیا بیشترین اهمیت را به فضای فیزیکی شهری می داد، اما دیدگاه او با تلاش برای درک مفهوم عمیق فضا به حوزه ی اجتماعی سوق یافت ( فکوهی، 1383: 219).او در امور شهر و شهر گرایی این نظر را دارد که شهر گرایی مجموعه ای از روابط اجتماعی است که منعکس کننده ی روابطی است که در کل در سراسر جامعه برقرار شده است (شکویی، 1371: 124). در شهر نشینی امروزی به گفته ی هاروی فضا دائما تجدید ساخت پیدا می کند ( گیدنز، 1382: 612).

تبیین در جغرافیا (1969) ((Explanation in Geography 1969، نمونه ای از آثار او در روش شناسی و فلسفه ی جغرافیاست که بخشهای خاصی از فلسفه ی علم به طور کلی را در زمینه ی دانش جغرافیا به کار می برد. اما پس از این فعالیت او متوقف نشد و دغدغه ی تازه ای در موضوع نابرابری اجتماعی و طبیعت سیستم سرمایه داری به خودی خود، آغاز کرد. او هرگز به سمت استدلال هایی که در تبیین جغرافیا ارائه داده بود باز نگشت، اما هنوز با نقد فضای مطلق و استثنا گرایی (exceptionalism) در جغرافیای سنت منطقه ای- تاریخی که او آن را به عنوان برآیند دانش قیاسی پیروان فلسفه ی کانت (Kantian synthetic a priori knowledge) می دید، همراهی می کند. با انتقال از دانشگاه بریستول (Bristol University )به دانشگاه جان هاپکینز (John Hopkins University) در بالتیمور آمریکا، او تلاش خود را به گونه ای متمرکز در زمینه ی جغرافیای رادیکالی و مارکسیستی که به تازگی تأسیس شده بود، موقعیت داد.

بی عدالتی، نژاد پرستی و استثمار در بالتیمور اموری مشهود بودند، و فلسفه ی عملی که حول و حوش این موضوعات قرار می گرفت، در ابتدای دهه ی 70 در شرقی ترین نقطه ، شاید حتی بیشتر از انگلستان، محسوس بود. هاروی یکی از اولین همراهان مجله ی Antipode که در دانشگاه کلارک (Clark University )شکل گرفته بود، به شمار می آمد. ملاقاتهای انجمن جغرافی دانان آمریکایی بوستن در سال 1971، نقطه ی تحولی برای هاروی و دیگران در انقطاع از رویکردهای سنتی دیگر همتایانشان بود. در سال 1972، در مقاله ی معروفی در مورد شکل گیری گتوها، او پیشنهادی را برای خلق "نظریه ی انقلابی" (revolutionary theory )ارائه داد؛ این نظریه از طریق فعالیتهای انقلابی اعتبار یافت.

عدالت اجتماعی و شهر 1973 (Social justice and the city) این دیدگاه هاروی را آشکار ساخته که جغرافیا نتوانست به طور عینی در مواجه با فقر شهری و مشکلات مرتبط با آن، با قی بماند. این نظر به طور وسیعی مورد نقل قول قرار گرفته است ( بالغ بر 1000بار در سال 2005، در رشته ی علمی که 50 نقل قول نادر است)، و این نظر همچنین سهم معنی داری برای نظریه ی مارکسیسم در اظهار اینکه سرمایه داری فضا را در جهت ضمانت تولیدات خود، از بین می برد، ایفا می کند.

ماتریالیسم دیالکتیکی (Dialectical materialism) راهنمایی برای اثر بعدی او محدودیت های سرمایه ( 1982) (Limits to Capital) که به لحاظ نظری به گونه ی قابل توجهی پیچیده است، می باشد. LTC تحلیل های جغرافیایی رادیکال سرمایه داری را ادامه داده و چندین کتاب در مورد فرآیندهای شهری و زندگی شهری، از آن پیروی کرده اند. موقعیت پست مدرنیته (The condition of post modernity) (1989) هنگامی که او به عنوان پروفسور در آکسفورد مشغول به تدریس بود، نوشته شد و از کتابهای پر فروش به شمار می رفت. استقلال لندن (the London Independent)؛ از این کتاب به عنوان یکی از 50 اثر برجسته غیر تخیلی که از سال 1945 تا کنون منتشر شده، یاد شده است. کتاب حمله ای ماتریالیستی به ایده ها و استدلالهای پست مدرن است با اشاره به اینکه پدیده ی پست مدرن در واقع برآمده از تناقضات درونی خود سرمایه داری است.

عدالت طبیعت و جغرافیای تمایز ( Justice, Nature and the geography of difference) (1996) بر عدالت محیطی و اجتماعی تأکید می ورزد( اگر چه چشم اندازهای دیالکتیکی آن عصبانیت برخی از سبزها را بر انگیخته است). فضاهای امید (Space of Hope) (2000) موضوعی اتوپیایی و آرزویی دارد در اندیشه ی اینکه یک دنیای جایگزین ممکن است چگونه به نظر برسد. مطالعه ی او در مورد امپراطوری دوم پاریس و و قایع حول و حوش اجتماعات پاریس در "پاریس، پایتخت مدرنیته" (Paris, Capital of modernity)، بی شک استادانه ترین اثر تاریخی- جغرافیایی اوست. حمله ی ارتش آمریکا در سال 2001 به انتقادی سخت از جانب او دامن زد. در کتاب " امپریالیسم جدید" (The New Imperialism) (2003) او اعلام کرد که جنگ در عراق این اجازه را به نو محافظه کاران آمریکایی می دهد که توجهات را از شکستهای سرمایه داری در خانه، منحرف سازند. اثر اخیر وی " خلاصه ای از تاریخ نئولبرالیسم" (A brief History of Neoliberalism) در سال 2005 تئوری و فعالیتهای مختلف نئولیبرالیسم از نیمه ی دهه ی 70 را مورد آزمایش تاریخی قرار می دهد. این اثر اقتصاد سیاسی جهانی نئولیبرالیسم را به عنوان سیستمی که با هزینه ی زیاد منفعتی اندک ایجاد می کند و اینکه این امر نتیجه ای جز باز تولید تمایز طبقاتی ندارد را مورد تفهیم قرار داده، آنچه که او آن را "انباشتگی بوسیله ی سلب مالکیت" (accumulation by dispossession) می نامد.

پس از تولد دخترش دلفینا (Delfina) در ژوئن سال 1990، هاروی در سال 1993 از آکسفورد به جان هاپکینز باز گشت، اما زمان بیشتری را به عنوان سخنران و میهمان و به گونه ی قابل ملاحظه ای به عنوان عصو افتخاری Miliban Fellow مدرسه ی اقتصاد لندن در اواخر1990، در مکانهای دیگر گذراند. او در سال 2001 به دانشگاه شهری نیویورک به عنوان پرفسوری متمایز نقل مکان کرد و حالا در دپارتمان انسان شناسی مستقر است. او بیشترین کار دانشگاهی خود را در Anglo-America، گذراند و اندکی در فرانسه اقامت داشت و یک سری ملاقاتهای خارجی را صورت داد ( اخیرا به عنوان پروفسور مشاور در دانشگاه تانجی (Tonji) در شانگهای (Shanghai) . او مشاور تعداد زیادی از دانشجویان دکترا بوده است. چند تن از این دانشجویان همچون نیل اسمیت (Neil Smith)، ریچارد واکر (Richard Walker)، اریک سوئینگدو (Erik swyngdouw)، مایکل جونز (Michael Johns)، مارتین هاجر (Maarten Hojer)، پاتریک باند(Patrick Bond)، ملیسا رایت (Melissa Wright)، و گرک رویترز (Greg Ruiters)، حالا موقعیت های دانشگاهی مهمی را برای خود حفظ کرده اند. دو بخش عمده از زندگی و کار هاروی، تدریس سرمایه ی مارکس، و حمایت او برای فعالیت دانشجویی و اجتماعی و جنبش های کاری بود ( به طور قابل ملاحظه ای در بالتیمور).

واکنش های انتقادی به کار هاروی تقویت شده است. در سالهای اخیر دوستی کمتری میان هاروی و طرفداران جغرافیای کمی و غیر سیاسی، بخصوص برایان بری (Brian Berry) از دانشگاه تگزاس در دالاس، ایجاد شده است. به علاوه اینکه تمایل به افکار مارکس در سالهای اخیر کمتر شده ، تعهد پایدار هاروی به افکار مارکس منجر به ارزیابی مجدد و در برخی موارد عدم پذیرش توسط پژوهشگران چپ گرای جوانتر شده است.

کتابهای هاروی به گونه ای وسیع بخصوص به زبان کره ای، اسپانیایی، ژاپنی و ایتالیایی و همچنین تا اندازه ای به زبان عربی، ترکی، نروژی ، پرتغالی، روسی، آلمانی، چینی، لهستانی و رومانیایی، ترجمه شده است. او درجه ی دکترای افتخاری از Roskilde (دانمارک) بوینس آیرس در آرژانتین، Uppsala در سوئد، دانشگاه Ohio State در آمریکا، دانشگاه Lund در سوئد و دانشگاه Kent در UK را کسب کرده است. در میان دیگر جوائز او مدال طلای Anders Retzius را از انجمن انسانشناسی و جفرافیایی سوئد، مدال Patron را از انجمن جغرافیایی رویال و جایزه ی بین المللی Vautrin Lud در جغرافیا را از فرانسه، دریافت کرده است. در سال 2007 او منتخب آکادمی آمریکایی هنرها و علوم شد.

javad jan
04-20-2013, 02:39 PM
لوئیس مامفورد (Lewis Mumford )

شهر انسان (Anthropopolis)

لوئیس مامفورد(1895-1990) منتقد معماری، طراح شهر و تاریخنگار فرهنگی آمریکایی بود. در هنرستان فنی درس خواند و در هفده سالگی به نویسندگی دل بست و در کنار کارهای فنی مانند نقشه برداری، برای آموزش نویسندگی به کالج رفت. در همین هنگام با نوشته های پاتریک گدس آشنا شد و آراء و نظریات وی را پی گرفت.

با نگاهی گذرا بر نگرش دیدگاه های مامفورد می توان سه دوره را بازشناخت:

الف)دوره نخست:
در این دوره که مصادف با جنگ جهانی اول (1918-1914) و دوره جوانی وی می باشد. مامفورد بیشتر آرمانگرا و علاقمند به کارهای هنر و معماری بود.

ب) دوره دوم :
از آغاز کار اصلی مامفورد نویسندگی و نقد دیدگاه های اجتماعی-فرهنگی بود. توجه ویژه ای به مفهوم و پدیده شهر به عنوان یک نهاد اجتماعی داشت. از این دیدگاه بیشتر فعالیت های او در این دوره بر مسائل شهر بویژه بر برنامه ریزی منطقه ای و شهری متمرکز بود. در این دوره همراه با هنری رایت، کلارنس اشتاین " گروه برنامه ریزی منطقه ای" را برای " مسکن نیویورک" و "شورای برنامه ریزی منطقه ای" و "شورای برنامه ریزی اجتماعی" را در "انستیتو آمریکایی معماری" تاسیس کرد. اهمیت کار او در این دوره تا اندازه ای است که صاحب نظران شهرسازی از آن به عنوان نظریه پرداز" انسانگرا " و یا نظریه پردازان جامعه شناحتی شهری، "فرهنگرا "نام برده شده است.

ج) دوره سوم:
دورانی است که مامفورد به ارائه نظریه هایی درباره پدیده فن و فنآوری، تاثیر آن بر روابط اجتماعی مردم و تاثیر از آن می پردازد. در این دوره مامفورد با نوشتن کتاب شهر در تاریخ در جستجوی پدیدهای تاثیرگذار بر فرهنگ و تمدن شهری بود. فعالیت های او در این دوره منجر شد که در نزد اندیشمندان از او با نام "مورخ" و "جامعه شناس" یاد شود.
مامفورد در سال های دراز با مجله های تخصصی نظیر "روزنامه بنیاد آمریکایی معماری"، "گزارش معماری" و "منظر معماری" همکاری می کرد. او استاد برنامه ریزی شهری در دانشگاه پنسیلوانیا و استاد مدعو ام.ای.تی بود.

فلسفه برنامه ریزی مامفورد:در فلسفه برنامه ریزی مامفورد به سه محور فکری بر می خوریم:

1)طبیعت گرا:
مامفورد طبیعت گرا بود. زیرا به وحدت کیهان و نظام هستی باور داشت. باور به ماده، انرژی، روح و خداوند در نظر او مهم و به صورت یک حقیقت جلوه می کرد. اما همه آنها با یک پیوند درونی به یک سوگیری خاص نسبت می داد و از آن با عنوان مادر طبیعت نام می برد. مامفورد مانند همه اندیشمندان مکتب اکولوژیک، پیشرفت تمدن بشر و توسعه اجتماعی-اقتصادی جوامع انسانی را بصورت چرخه زندگی تحلیل می کرد. یعنی توسعه را نه به شکل مستقیم بکله منحنی وار می دانست. در درون این چرخه زندگی چهار فصل را شناسایی کرد:
1. دوره بهار یا دوره گل دادن کار توسعه
2. دوره تابستان یا دوره به بار نشستن توسعه
3. دوره پاییز یا دوره پژمردگی تدریجی توسعه
4. دوره زمستان یا دوره توقف توسعه

2) تکامل گرا:
بسیاری مامفورد را یک آنارشیست اجتماعی (باور به تعاون و همیاری میان انسان ها) میدانند. مامفورد بر همیاری، معیارهای انسانی، خانواده، محله و گروه های کوچک تاکید می کند. یعنی همیاری مردم و حذف هرگونه اقتدارگرایی و قدرت طلبی.

3) انسان گرا:
زیرا اعتقاد داشت دنیا دارای چنان منابعی است که رفاه اجتماعی همه افراد بشر را تامین می کند و برنامه ریزان باید به جای راه های غیر انسانی سودگرای جهانی، با تفکر و اندیشه به ایجاد محیط گرم و صمیمانه اجتماعی میان مردم بپردازد.


آراء و نظریات مامفورد:
مامفورد مانند پاتریک گدس شهر را مکان حساس عصر ما می دانست، او برای مسائل شهرسازی همه ابعاد فرهنگی و تاریخی را منظور می داشت. و مسئله را تنها در چارچوب فنی نمی دید.
وی به درستی نشان داد که چگونه حضور نهاد های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی در گذر تاریخ، در قالب کالبدی-فضایی هویدا می شود. او بیش از همه چیز شهر را در فرآیند تاریخی آن بررسی کرد. اجزاء و کارکردهای هر دوره را با مشاهده و استفاده دقیق از هر گونه اثر تاریخی، فرهنگی و فضایی مشخص ساخت و آن را با انسان ارگانیک پیوند داد. هرگاه این اجزاء و کارکردهایشان در راستای رفع نیازها و اهداف انسانی بوده و توسعه انسانی را پدید آورده آن را مثبت می دانست تا با بیرون کشیدن قواعد شهری گذشته، کاربرد آن را در شرایط کنونی بیابد. مامفورد کاوش های باستان شناسی را به دلیل فاقد روح بودن آنها کافی نمی دانست. مگر آنکه این کاورش ها با قراین اجتماعی همساز شود، برپایه چنین کار روش شناختی، بازگشت به هر الگویی را منتفی می شود و در این حالت ما دارای هیچ نمونه ازلی نیستیم.
مامفورد در تشریح این موضوع، شهر را بیشتر از دو بعد آن – پوسته و هسته یا ظرف و مظروف- بررسی می کند. در بعد فیزیکی، شهر جایی است ثابت برای استقرار آدمی و دورنمایه اجتماعی آن، مقصدی است که انسان سر انجام برای رفع نیازهای فنی و .. آن را برگزیده اند. از دیگر سو، ظرف یا پوسته شهر باید آن قدر انعطاف داشته یاشد که بتواند واکنش ها و کنش های جامعه را برتابد و به پرورش مدنیت کمک کند. شهر باید هرزمان که لازم باشد پوست بیندازد و پوسته نو باید در خور محتوای متفاوت در زمان و مکان آن باشد.
از دید مامفورد، جامعه شهری نه منحصر به محتوای جمعیتی آن است و نه در پوسته فیزیکی آن محدود می شود. او اصل مطلب را در پویایی، تحول و تغییر شکل جامعه مدنی می دید. شهر در واقع دستگاه "خودکار فرهنگ سازی" است.
مامفورد نظم منطقی در توسعه جامعه شهری را متکی بر یکپارچگی تسهیلات فنی و نیازهای بیوکوژیکی زیستی و هنجارهای اجتماعی می دانست و در روند کشفیات خود به جنبه های مختلف توسعه انسانی در متن پویای مدنیت، با تکیه بر پبوند با روستا پرداخت. او به حق، پویایی جامعه مدنی را در تعامل شهر و روستا جستجو می کرد. بطور کلی مامفورد بر همبستگی اجتماعی و روابط چهره به چهره، تحرک فردی، اهمیت ابعاد زیبایی شناختی و وحدت با نیروی طبیعی در شهر تاکید داشت. او معتقد بود که برنامه ریزی شهری باید به روابط ارگانیک میان مردم و فضا زندگی مردم اهمیت دهد. مفهوم ارگانیک از دیدگاه مامفورد عبارتست از: جامعه منسجم و برخوردار از سازگاری کامل زندگی فردی در درون جامعه شهری.
قوانین زیست ارگانیکی که مامفورد تحت تاثیر آن مفهوم ارگانیک را درباره شهر به کار می برد:
- همه موجودات زنده برپایه شرایطی که در آن زندگی می کنند، گرایش به ایجاد شکل های تازه دارند.
- عمل خشونت آمیز برای ثبات و استحکام آن زیان آور است.
- یک موجود زنده در حال رشد شامل یاخته هایی است که در موقعیت نسبتا مناسب خود قرار می گیرند.
- موجود زنده در پی ترکیب یاخته ها رشد می کنند نه در گسترش آنها.
- موجود زنده برای رشد خود دارای انعطاف است.
- موجود زنده در درون خود توان ایجاد پیوند میان یاخته ها را دارد.
از دید او از آنجایی که هر پدیده ارگانیک در رشد و توسعه خود موارد بالا را در بر دارد، شهر نیز باید از این ویژگی ها برخوردار یاشد.
مامفورد با پیروی از افکار گدس، مادر شهر مدرن را نمونه ای آشکار از عقب ماندگی فرهنگی در مقابل پیشرفت های سریع فنی و مخلوقی ساخته اقتصاد درحال توسعه می دانست که به جای رفع نیازهای زندگی به خدمت منافع مالی درآمده باشد. به گفته او، مادر شهر مدرن یا توده انبوه شهری تنها بد یا دردآور نیست بلکه زیان بخش ، بی فایده و به زیان فن آوری از کار افتاده نیز می باشد. از دیدگاه منتقدانه مامفورد بیشتر شهرهای آمریکایی با پذیرش انگیزه گسترش مادرشهری انتظارات خود را برپایه رشد نامحدود جمعیت که ضامن حداکثر افزایش بهای زمین است، نهاده بود.
مامفورد در بین دستاوردهای جدید در زمینه فن آوری، اتومبیل را وسیله می داند که در شکل گیری مادرشهرهای آمریکایی مخرب ترین نقش را بازی کرده است. به همین جهت مامفورد اتوبان را فضای ضد شهری، ضد انسانی و ضد فضای سبز می داند. او معتقد است برنامه ریزان شهری فراموش کرده اند که شهر نه برای تسهیل در حرکت اتومبیل بلکه برای پرورش انسان و فرهنگ است.
مامفورد برای غلبه بر بر این وضعیت ناشی از فراموشی، تاریخ را به یادآوری فرامی خواند. مامفورد در این فراخوان به شهر قرون وسطایی اشاره می کند و آن را مجموعه ای از شهرک ها، با درجه ای از خودکفایی و خودگردانی، به تصویر می آورد.
مامفورد از شهرهای قرون وسطایی فرامی گیرد که جلوگیری از تمرکز عملکردهای ضروری اجتماعی در شهر است که کل آن را در مقیاس نگه می دارد. مامفورد با احترام به اصول و حقایق تاریخی، مرکز فعالیت های خود را به نگرانی های اصولی آدمی قرار می دهد. او در مخالفت با اقتصاد مبتنی بر ماشین و قدرت دنیای مدرن، از اقتصاد ارگانیک سخن می گوید که برپایه زندگی استوار و از ریشه تاریخی برخوردار است. او با توسل به دیدگاه انسانگرا و مبتنی بر زندگی در می یابد که راه حل مشکلات نهادهای انسانی و کنترل آن باید محتوایی انسانی داشته باشد. مامفورد برای رفع مشکلات مادر شهر مدرن برمی خیزد و در این راه به طور کلی از پذیرش راه حل ها مبتنی بر فن آوری شانه خالی می کند. او انسان را فرا می خواند تا بیش از هرگونه تلاش برای فائق آمدن بر نیروهای که هستی ایشان را تهدید می کند به تزکیه و استحاله جوهر نفس بر راستای همکاری با نیروهای طبیعت و بالاتر از آن با همنوعان خویش یپردازند. برای نیل به این هدف، آدمیان مستلزم می شوند بر حماسه ماشین غلبه کنند و اسطوره ای جدید را جانشین آن سازند.
از دهه 1950 به بعد مامفورد نظریه های بدبینانه ای درباره سازمان های بزرگ سیاسی مطرح نمود. مامفورد با گرایش به چپ آمریکایی، موجب پیدایش احزاب سبز در اروپای غربی شد و برای سالم سازی محیط شهری، ارائه حمل و نقل ارزان قیمت، ایجاد دبیرستان، دبستان، درمانگاه و بیمارستان رایگان را پیشنهاد می کند و برساخت باغشهرها و ایجاد تعادل در محیط و فناوری انسانی و مناسب پافشاری می کند. او برای نجات دنیا از انواع آلودگی ها فدرالیسم اکولوژیک یا تقسیم دنیا به نواحی اکولوژیک را توصیه می کند.


شهر آرمانی مامفورد:
مامفورد شهر را مجموعه ای متشکل از گروه های نخستین و اتحادهای هدفمند جمعی می داند. مورد اول را می توان در اشکالی چون خانواده و محله مشاهده کرد که در تمام جماعت ها دیده می شوند، در حالی که مورد دوم ویژه و خاص شهر است. این گروه های مختلف از خلال سازمان هایی که کمابیش ساختی بنگاه مانند دارند یا لااقل به شکل عمومی تنظیم و شخصیت یافته اند، خود را تضمین می کنند. ابزار فیزیکی اساسی برای وجود شهر عبارت است از یک کالبد ثابت، مسکن پایدار، تاسیساتی دائم برای گردآوردن، تبادل و ذخیره سازی و ابزار اجتماعی اساسی عبارت است از تقسیم اجتماعی کار که نه فقط زندگی اقتصادی بلکه فرآیند های فرهنگی را تضمین می کند. بنابراین شهر در معنای کامل از دیدگاه مامفورد عبارت است از یک شبکه جغرافیایی، یک سازمان اقتصادی، یک فرآیند صنعتی، صحنه ای برای کنش اجتماعی و نمادی زیبایی شناختی از واحد جمعی.
به عقیده مامفورد رسیدن به شهر در چنین معنایی ممکن نیست مگر آنکه ساختن آن را از پایین ترین واحد های آغاز کرد، به آنها زندگی دوباره بخشید و به هریک با عنوانی مشخص نگریست: به فرد به عنوان انسان متعهد ، به محله به عنوان نهاد اولیه و به شهر به عنوان تجلی ارگانیک زندگی اجتماعی در توازن زیست محیطی با شهرهای کوچک و بزرگ دیگر در محدوده منطقه ای وسیعتر که تمامی آن را در بر می گیرد. بدین ترتیب شکل جدیدی از شهر در مقیاس منطقه ای مجسم می شود. برنامه ریزی شهری از این پس پرداختن به مرکزی مسلط و واحد نیست بلکه شبکه ای از شهرهای کوچک و بزرگ با اشکال متفاوت را شامل می شود. این تجسم یادآور زیست گرایی ارسطویی و آموزه های قرون وسطایی در مقیاس کلان است. علاوه بر این، مامفورد ضمن تحلیل نکات مثبت که در تصور از باغشهر دارد نتیجه می گیرد که شهر مناسب، مدیرپذیر، مریی، ثمربخشی و مورد علاقه آدمی برای متناسب نگه داشتن اجزای تشکیل دهنده اش می یابد برای جمعیت و ناحیه تحت اشغال خود حدودی را مشخص نماید. مامفورد در نظریه "شهر اجتماعی هاوراد" شکل جنینی گونه ای از شهر را می دید که نه تنها می توانست بر شهر تاریخی و محدودیت ها فضایی آن برتری یابد بلکه با غلبه بر گسترش بی پایان و از هم گسیختگی بی برنامه کلان شهری، تفوق خود را بر ماردشهر به اثبات رساند. او معتقد بود که رفتن از تراکم و تمرکز مادرشهری به سوی پراکندگی منطقه ای را تنها از راه ساخت شهرهای نوین، به صورت جوامع متوازن در مقیاس گسترده می توان تحقق بخشید نه با پرداختن به آبادی های حومه ای. این همان روشی بود که کلارنس اشتاین پیشبردش را فرضیه قرار می داد و در طرح مقدماتی هنری رایت برای گسترش آتی نیویورک مشاهده می گردد. مامفورد انگاره هنری رایت از "شهر متوازن" را گسترش داد و به "منطقه متوازن" که با سنجیدگی تمام در قالب اثری هنری آمده بهبود بخشید. مامفورد معتقد بود که تنها در صورت جدایی بیش از بیش و جلوگیری از تداخل شهرهای موجود در یکدیگر می شد گسترش آتی آنان را به سوی جامعه متوازن سوق داد.
مامفورد شهر نوین آمریکایی را "اتوپیای منطقه ای" خواند و ایجاد چنین شهری را بر پایه انسانی و در مطابقت با نیازهای بشری درخواست نمود. بنابراین طراحان و برنامه ریزان می بایست تمام کوشش خود را حول اندیشه آفرینش پوسته ای مناسب برای پوشش دادن به بهترین نحوه زندگی متمرکز نمود.
از دیدگاه مامفورد معماران می بایست تمام منظر شهری را به گونه ای بیارایند که شهر بدون ایجاد مزاحمت برای گردش روزانه اقتصاد، دسترس عموم بر تمام زوایای طبیعت محیط بیرون شهری را میسر سازد.بنابراین سیمای نوین و ارگانیک شهر علاوه بر نمایش شکل گیری تاریخ و فرهنگ انسانی، همراه با روابط جامع و متقابل بین گروه های اجتماعی، سازمان ها و نهادها و افراد به ارائه طبیعت نیز پرداختند. او برای ادغام طبیعت و محیط شهری به گونه ای وسیع از تاریخ آمایش قرون وسطی الهام گرفته است.
مامفورد یک فضای گذران اوقات فارغت گسترده در خارج از حوزه نفوذ شهرها پیشنهاد می کند. او معتقد بود این فضا نیاز های گذران اوقات فراغت به سبکی جدید را برآورده خواهد ساخت. در اطراف و یا ورای هر مرکز شهری در حال گسترش، مناطق آزاد مشخص تعیین شوند که قادر باشند به کشاورزی، باغداری و گلکاری تخصیص یافته و با صنایع روستایی مرتبط گردند. او یک کمربند سبز دائمی را در شهرها پیشنهاد می کند که از به هم پیوستن و جوش خوردن واحدهای درونشان جلوگیری کند.
او دو حرکت مکمل را برای بازسازی شهرها پیشنهاد می کند. یکی مربوط به جمع کردن ساخت هرزه و پراکنده حومه است. خوابگاه باید به اجتماعی متعادل با گرایشی به سوی باغ-شهر واقعی تغییر شکل داده شود، باغ-شهری با تنوع خاص خود، خودگردانی نسبی، با جمعیتی بسیار متفاوت و یک صنعت بازرگانی محلی کم و بیش مهم برای حیات بخشیدن به آن . حرکت دیگر بر مبنای کاهش متناسب تراکم کلانشهر قرار دراد، مسئله ای که در ارتباط با تخلیه بخشی از جمعیت شهر و ایجاد پارک ها، زمین بازی ، گذرهای سرپوشیده و باغ های خصوصی در مناطق همراه است.

فن و فناوری:مامفورد در بیشتر آثارش توجه زیادی به مفهوم و پدیده فن و تمایز آن با مفهوم فناوری داشت. او فناوری را بخشی از فن می دانست و معتقد بود که فن حاصل اثر دو سویه محیط اجتماعی و نوآوری های فناورانه، که در قالب خواسته ها، هدف ها، ایده ها و همچنین فرآیند صنعتی است، می باشد.
مامفورد مفهوم فن/تکنیک را گسترش داده و مفاهیم زیر را ارائه می دهد:
مگاتکنیک /کلان فن : Megatechnics
مامفورد گرایش نوین فن را که اهداف "ثابت و همیشگی"،" توسعه"، "تولید" و "جایگزین" را دنبال می کند، مورد انتقاد قرار می دهد. و توضیح می دهد این اهداف بر خلاف بهره برداران از فن است. آنان بیشتر به دنبال فناوری "پایدار"،" تحول زا" ،"تکامل محور" با کاربرد اجتماعی هستند که روی هم رفته باعث رضایتمندی انسان ها می شود.
بیوتکنیک/زیست فن: Biotechnics مامفورد در یک مدل ارگانیکی از فناوری در برابر کلان فن، مفهوم زیست فن را ارائه می دهد . او معتقد بود که سیستم ارگانیک خودشان را به موازین کیفی، فراوانی، وسعت و آزادی انبوه و ازدحام ومعیارهای کمی سوق می دهد. خودگردانی، خودتنظیمی، خودترمیمی و خودمحرکی از ویژگی های سیستم ارگانیک است.
پلی تکنیک (چند فنی) در برابر مونوتکنیک (تک فنی):
مامفورد چند فنی را مجموعه ای از شیوه های مختلف فناوری می دانست که در درون شبکه ای واحد، مسائل و مشکلات مردم را از میان می برد، وی همچنین تک فنی را گونه ای از فناوری می دانست که در مسیر خود و تنها در راستای پیشرفت خود گام بر می دارد و حتی به مردم تعرض می کند. در این باره وی شبکه حمل و نقل آمریکایی را که بر محور خود پدید آمده گونه ای تک فن می خواند.
مگا ماشین (کلان ماشین) / Megamachins : مامفورد روی سازمان ها و تشکیلات بزرگی در دوره ها و شرایط کلان ماشین که انسان را به عنوان بخشی از یک ماشین می داند بحث کرده و معتقد است که ساختن اهرام، امپراطوری رم و ارتش جنگ های جهانی نمونه ای از چنین کلان ماشین هستند. مامفورد تمدن انسانی را به سه دوره تاریخی تقسیم می کند:

- اتوتکنیک Etotechnic /آغاز فنی-سده های میانی
- پالئوتکنیک Paleotechnic / دیرینه فنی- انقلاب صنعتی
- نئوتکنیک Neotechnic / نوفنی – دوران متاخر کنونی

javad jan
04-20-2013, 02:42 PM
كوين لينچ
تحلیل شالوده ای از ادراک شهر :این گرایش روش شناختی به نوعی با ساخت الگو در تقابل است.پیشنهاد آمایش "ماتقدم" عینیت یافته و به عنوان شی(الگو) مطرح شده در اینجا جای خود را به پیشنهاد "ماتاخر" می دهد.پیشنهادی که از خود آگاهی ساکنان جاری می گردد. یک شهر بوسیله ی افرادی که در آن می زندگی می کنند چون یک تابلو در یافت نمی شود،بلکه ادراک برای افراد از طریق مجموعه ای از روابط وجودی ،عملی، عاطفی حاصل می شود.هیچ عمل هنرهای تجسمی و هیچ شناخت هندسی نمی تواند به مفهوم طرح خوانا رهنمون شود،تنها چیزی که قادر است ،تجربه شهر است.
لینچ معمار و برنامه ریز آمریکایی درکتاب سیمای شهر به تعریف تصویر ذهنی پرداخته و به گفته ی او منظور از تصویر ذهنی برداشتها باور ها دانسته ها و حدس هایی است که فرد از محیط اطراف خود دارد و کیفیت ها،کارکردهاو اولویت های متفاوتی را در ذهن به وجود می آورد ودستاورد دو عامل اصلی است:از یک سو خاطرات،روابط،تجربه هاو آرزوها و توقعات او که به صورت مجموعه ادراکی زمینه پیوند فرد و منظر را ایجاد می کندو از سوی دیگر دانسته های 3 بعدی دریافت شده از "منظر"تصویر ذهنی را به صورت طرحواره در می آورد گفتنی است تصویر ذهنی تصور شهروندان از شهر بوده است و به همین خاطر با واقعیت موجود همپوشانی کامل ندارد وجالب آنکه شهروندان بر پایه ی این تصویر ذهنی رفتار می کنند نه بر پایه ی واقعیات.
او سعی در شناخت شهر فراتر از مفاهیم 2 بعدی و روی نقشه- که مرسوم شهرسازان آن زمان بود- داشت و در پی توجه به پدیده های چند بعدی که بیانگر زندگی شهری و شهروندان آن است بود.به باور لینچ شهر تنها در محدوده کالبدی و نقشه آن نیست بلکه شهر بر پایه زندگی ساکنان آن و دیدگاه های آنان نسبت به شهرشان و پویایی و زندگی شهری معنا می یابد.به بیان دیگر لینچ فضا یا شهر را در بر گیرنده ی انسان ها ، کارها و رفتارشان در کنار عناصر کالبدی می داند وآنها را در ایجاد تصویر شهر مؤثر می دانست. ( انسان،فضا،ارتباط)
لینچ از میان کیفیت های متفاوت یک شهر به کیفیت های دیداری و تأثیر آن بر تصویر ذهنی توجه داست و مفهوم خوانایی و وضوح را مطرح کرد:"وضوح دیداری یا خوانایی آن است که بتوان به آسانی اجزای شهری را شناسایی کرد و آن را در ذهن و قالبی همبسته با یکدیگر پیوند داد"او اشاره می کند که عوامل بسیاری وجود دارد که به شناخت محیط و ایجاد این تصویر ذهنی کمک می کند مثل احساسی که اشکال رنگها تنوع نور و... به ما می دهند و هرچه کیفیت این تصویر روشن تر باشد یعنی خوانایی بیشتر است و این احساس امنیت بیشتر را حاصل می شود. لینچ تضادی بین وضوح و تنوع قائل نیست و هوادار گوناگونی است اما تا حدی که این گوناگونی وضوح کلی و تصویر کلی فرد از محیط را از دست بدهد.او از مهمترین عوامل شکل گیری تصویر ذهنی را "نقش انگیزی" آن محیط می داند و معتقد است که ویژگی متعلق به شیء می باشد که در ذهن بیننده تصویر زنده ای از شیء را به جای می گذارد.البته با وجود این تفاوت ها نکات مشترکی هم در تصویر ذهنی شهروندان هست که به "تصویر ذهنی جمعی معروف شده است او در ارتباط با مفهوم نقش انگیزی تصویر هر محیط شهری را به 3 جز تجزیه می کند هویت،ساختار،معنی
برای داشتن تصویر از هر چیز شرط نخست داشتن هویت استکه آن را از چیز های دیگر متمایز می کند هویت از نظر وی صفاتی است که ویژ ی خود شیء است و آن را منحصر به فرد می کند ساختار به معنی رابطه ی کالبدی-فضایی هر چیز با بیننده یا هر چیز دیگر است معنا از دید او بر حسب رابطه ی آن با بیننده و چیز های دیگر پدید می آید معنی دارای جوهره ی کالبدی نیست و او آن را در پژوهش های خو د کنار گذاشت.
بر پایه مطالعات لینچ تصویر ذهنی مجموعه ای از عواطف اولیه است که از تجربه به دست می آید و به عناصری مانند حوزه ، مسیر ، لبه ، گره ، نشانه تجزیه یا مرتبط می شود. -لينچ هدف از طراحي شهري را رسيدن به تعادل و توازن ميان عواملبالا مي داند به صورتي كه شهروند بتواند خود را به بهترين شكل در شهر بازيابد.وبهان احساس تعلق كند كه ان را مي توان نوعي هويت شهري يا شخصيت شهري دانست
مسیر: تصویر ذهنی که شهروندان از شبکه حرکتی و آمد و شد شهر خود دارند .راها شاخص ترین عناصر در تصویر ذهنی شهروندان هستندکه معمولاً حرکت بلقوه و بلفعل را میسر می کند که خاستگاه آن می تواند خیابان،پیاده رو یا خطوط مترو باشد.مسیرها در ذهن شهروندان دارای سلسله مراتب از عمده شریانی تا محلی و خودمانی هستند.
حوزه: تصویری است که شهروند از ظاهر،کارکرد و یا معنای یک مجموعه ی فضایی در ذهن خود می سازد که دارای ویژگی های مختص به خود هستند مثل محله،فرودگاه ها،پادگان ها ،بازار و... .حوزه دارای دو بعد است یعنی سطح دارد تا ناطر احساس کند وارد آن شده و به سبب خصوصیات مشترکی که دارد کاملاً شناختی است.
گره: عنصری است که از برخورد،تمرکز یا تراکم یک رشته از مظاهر،رویدادها یا معانی در یک نقطه در ذهن انسان نقش می بندد و نقاط حساسی در شهر هستند که ناطر می تواند به داخل آن ها وارد شود .گره ها ممکن اسن محل تمرکز هم باشند .
لبه: تصویر خطی که در ذهن شهروند است که به صورت "مرز"میان دو حوزه یا خط پیوندی آنها جلوه می کند به همین دلیل با مسیر تفاوت دارد .
نشانه: نقاط عطف ذهنی در سیمای شهر است که به خاطر ظاهر کارکرد یا معنای ویژه ای که دارند به عنوان نقاط پایه در جهت یابی استفاده می شوند و تفاوت آن با بقیه در عوامل در این است که بیننده به درون آن راه نمی یابد.با نگاهی دقیق تر در می یابیم که بیننده برای جهت یابی از مسیر حوزه ،گره و لبه نیز به عنوان نشانه استفاده می کند اما لینچ به دلایل زیر نشانه را در این مطالعه به عنوان عنصر سیمایی مطرح کرد:
1-بسیاری از شهروندان در ترسیم نقشه ذهنی خود از شهر ،نقاطی را شاخص کرده اند
2-نشانه به عنوان عنصر مهم سیما جای خود را در طراحی شهری باز کرده است
3-خوانایی از اهداف مهم سیمای شهر است و نشانه در آن نقش اساسی دارد
نشانه ها در سلسله مراتب فرم شهر دارای سلسله مراتب هستندکه برخی ممکن است درون شهر و برخی دور از شهر باشند وپیوسته جهت خاصی را مشخص نمایند مانند تک برج ها و برخی دیگر از نشانه ها صرفاً محلی هستند و دید آنها از جایگاهی ویژه و جهت معین و مشخصی شدنی است.
لینچ پس از بررسی سه شهر آمریکایی –باستن،جرسی سیتی،لوس آنجلس- به نتایجی برای خوانایی بهتر شهر رسید و آن را به صورت 10 توصیه طراحی بیان کرد.
1-تمایز یا روشنی زمینه: وضوح محدوده شهر ،محصوریت،تضاد در نما،فرم،موقعیت فضایی عوامل شهر.به باور او کیفیتی است که به شهر شخصیت و هویت می دهد
2-سادگی فرم : نزدیکی آن به فرم های هندسی و وضوح اجزا به خاطر ادراک سریع بیننده
3-پیوستگی:به معنای تداوم عنصر لبه یا نمای شهری و وجود ریتم وهمانندی عواملکه علاوه بر ساده کردن درک بصری برای عوامل شهری هویت ایجاد می کند
4-تسلط و برتری:چیرگی و تسلط یک جز بر اجزا دیگر به نسبت اندازه یا شدت استفاده از آن به گونه ای که در میان دسته ای از عوامل نقش اصلی یابد
5-وضوح مفصل ها:مفصل ها باید قابل دید باشند تا درک ساده ای را از محیط پدید آورند و پیوستگی اجزا باید کاملاً واضح باشد
6-وجود تنوعی که جهت خاصی را تعریف می کند: بی تقارنی و دگرگونی تدریجی و وجود عواملی که آغاز و پایان را متمایز می کند
7-دامنه ی دید:کیفیتی که دامنه وتأثیر دید را به وسیله ی پاره ای از نمادها افزایش می دهد ،مانند نمای شیشه ،عقب نشستگی ها ،کاو بودن مانند انحنای خیابان .
8-آگاهی به حرکت:کیفیتی که حرکت بالفعل یا بلقوه ی بیننده را به احساس خود وی آورد.کیفیاتی مانند وسایلی که شیب ها یا منحنی ها و یا نفوذ یافتن فرم ها را در یکدیگر موجب می شود و تغییر مناطر را به دید ناظر آورد.این کیفیت ها به ایجاد هویت بافت کمک کی کند و به ناظر کمک کی کند تا جهت و مسافت حرکت خود را معلوم کند.
9-تسلسل:عواملی که در طول زمان و گام به گام احساس می شوند و به عوامل پیشین یا پسین بافته شده اند .تسلسل ها دو نوع اند تسلسل ساده که در ارتباط با پیوستگی عوامل با عوامل پیشین و پسین خود مطرح می شود (مانند تسلسل نشانه ها)و تسلسل ملودیک که ویژگی ای است که با گذشت زمان در خود عامل نمایان می شود
10-اسامی و معانی:ویژگی است غیر کالبدی که بر نمایانی می افزاید
البته او تاًکید دارد که هیچ کدام از این عوامل به تنهایی و به خودی خود شهر را خوانا نمی کنند بلکه باید در ترکیب باشند.
به عقیده ی لینچ خوانایی قطعاً معیار مهمی برای" یک شهر خوب" است که در کتاب سیمای شهر سعی در تعریف آن داشته اما باید ابعاد دیگری نیز برای آنچه که ما از این مفهوم هنجاری یک شهر خوب تلقی می کنیم وجود داشته باشد.
او در کتاب تئوری فرم شهر به نظریه ارتباط میان ارزشهای انسانی و شهر کالبدی-فضایی می پردازد.
لینچ در بخش نخست این کتاب به بررسی علل پیدایش، رشد، تغییر و تحول شهر ها در تاریخ و نظریه های موجود در این زمینه در سه قالب نظریه های برنامه ریزی،کارکردی و هنجاری می پردازد.در تعریف لینچ نظریه ی برنامه ریزی به موضوع چگونگی اتخاذ تصمیم های عمومی و پیچیده توسعه شهری می پردازد که مستلزم شناخت همه جانبه ی شهر است و به مراتب ازز قلمروی شهرسازی فراتر است و چند رشته ای است و نام کلی "نظریه تصمیم گیری" به آن داده است.
از سوی دیگر نظریه ی کارکردی به طور خاص تری به مسئله شهر می پردازد و می کوشد توضیح دهد که چرا شهر ها هر یک شکل خاصی به خود می گیرند و کارکرد آنها چیست.در حالی که نظریه هنجاری با روابط تعمیم پذیر میان ارزش های انسانی و شکل مجتمع های زیستی و این که چگونه می توان یک شهر خوب را شناخت، سروکار دارد،که لینج آن را هدف کتاب خود می داند.
برای تهیه ی یک نطریه ی هنجاری باید بتوانیم بران آن محورهایی را تعیین کنیم تا بر پایه ی آن،هر فرم شهر و یا هر پیشنهادی را تبیین و تجزیه تحلیل کنیم .این محورها در واقع ابعاد کارکردی شهرها هستند یعنی ویژگی های قابل تشخیص از کارکرد شهرها،به طوری که بیشتر به کیفیت فضایی آنها مربوط بوده و دارای مقیاس قابل اندازه گیری باشند..تدوین "استاندارد"های کارکردی کاری بیهوده است زیرا جایگاه ها و ارزش ها متفاوتند ولی با داشتن محورها و ابعاد کارکردی طیف گروه های مختلف دستیاببی به موقعیت خاصی را بر می گزینند.وبر این پایه می توان هر شکل شهر ویا هر پیشنهادی را تحلیل کرد و امکان آن را مشخص نمود.به باور او برای سودمندی این معیار ها باید ویژگی های زیر را داشته باشند.

1-باید ویژگی هایی باشد که بیشتر به فرم فضایی شهر استناد می کند ویژگی هایی مانند ماندگاری که میزان پایداری عناصر کالبدی یک شهر در برابر فرسودگی را برررسی می کند که با توجه به فرهنگ های گوناگون متفاوت استچون نوع سکونت ها متفاوت است.
2-به صورت کل دیدن این محورها درعین حال که پیوندخود را با جنبههای ویژه ای از فرم شهر حفظ می کنند
3-تعمیم پذیری آن متناسب با هدف ها و ارزش ها ی مهم هر فرهنگ.
4-نمایاندن پیوند میان فرم فضایی و ارزش های پایه ی هر فرهنگ
5-این ویژگی ها باید به گونه ای باشد که در موقعیت های گوناگون و با توجه به فرهنگ های متفاوت بتوان نقاط بهینه را رون آنها برگزید.
6-برخورداری از قابلیت ارزشگذاری 7- همترازی ویژگی ها از نظر کلیت
8-مستقل بودن ویژگی ها از یکدیگر
9-محور ها باید به گونه ای بتشند که ارزشگذاری ها با توجه به تغییرات زمان دست یافتنی باشد.
او شه را یک پدیده ی مکانیکی ،ابدی بانظم مکانی و همبستگی ارگانیک نمی داند و آن را در حال دگرگونی می بیند وی شهر را به اکوسیستمی که دست کم برخی عوامل آن آگاه بوده و توانایی اطلاح خود و دیگر ویژگیها را دارند تشبیه می کند.او ادعا نمود که شهر خوب،شهری است که درآن تداوم این اکوسیستم پیچیده با تغییری پیش رونده حاصل آید.در پایان لینچ با فرض این دیدگاههای کلی ،شماری محورهای عملی برای فرم فصایی شهر ها پیشنهاد نمود .

ـ سرزندگی:
بدین معنی که فرم شهر چگونه تداوم عملکردهای حیاتی و ارضای نیازهای بیولوژیکی انسانها را ممکن می سازد. لینچ از سرزندگی تنها جنبه آسایش آن را لحاظ می دارد و بر این مبنا سه خصوصیات اصلی برای حصول سرزندگی را میان تمام انسانها مشترک می داند که عبارتند از: ادامه بقای انسان، برخورداری وی از ایمنی و برقراری سازگاری فیزیکی میان وی و محیط زندگی.

ـ معنی:
انطباق محیط را با توانایی های احساسی و ذهنی و ساختارهای فرهنگی انسان مطرح می نماید. منظور از معنی یک محیط وضوح در درک و شناخت آن محیط است بطوریکه بتوان میان عناصر و اجزای آن با سایر رویدادها و مکانها در قالب یک تصویر ذهنی منسجم از زمان و مکان به سهولت ارتباط برقرار کرد و در این ارتباط ابعاد غیر فضایی و ارزشها را نیز دخیل نمود. از نظر لینچ هویت و ساختار تظاهر عینی معنی هستند و در کنار آنها سازگاری، خوانایی و شفافیت کیفیت هایی می باشند که برقراری پیوند میان فرم شهر و سایر ابعاد زندگی را ممکن می سازند و از این جهت در شکل گیری معنی نقش دارند.
ـ تناسب:
به معنای مناسبت داشتن فرم، ظرفیت و اندازه فضاهای کالبدی با فعالیتهای حال و آتی انسان ها درآنها می باشد که توسعه را در چارچوب محدودیتهای تداوم در زمان و مکان مطرح می نماید. معمولاً تناسب با احساس قابلیت یک محیط برای وقوع فعالیت محک زده می شود یعنی محیطی متناسب قلمداد می گردد که فعالیتی به نحو مطلوب و با امکانات کافی و مناسب در آن قابل انجام باشد. در این راستا لینچ انعطاف پذیری محیط در برابر تغییر و دخل و تصرف استفاده کنندگان را از ارکان مهم تناسب می داند و برای حصول آن راهکارهای کالبدی و فعالیتی نیز ارائه می دهد.
ـ دسترسی:
شامل کمیت و تنوع عناصری است که می توان به آن دسترسی پیدا کرد. این عناصر می توانند غیر متمرکز و پویا باشند مثل افراد، اطلاعات، فعالیت ها و ... از نظر لینچ هیچگاه نمی توان به دنبال حداکثر دسترسی بود و تنها باید دستیابی به سطح بهینه ای از دسترسی را مد نظر قرار داد. چرا که دسترسی خود تابعی از سه عامل زیر است: تنوع چیزهایی که با آنها برخورد می شود، عدالت دسترسی برای گروههای مختلف اجتماعی و کنترل شبکه دسترسی برای اعمال نظارت اجتماعی بر آن.
ـ نظارت و اختیار: به مفهوم امکان تصمیم گیری انسانها برای شکل گیری مکانی فضاها و فعالیت ها است و زمینه را برای برخورد فعالانه انسان با فضا فراهم می آورد.
انسان در شرایطی احساس می کند بر فضا نظارت دارد و اختیار دار آن می باشد که به زعم لینچ از حقوقی چند در فضا برخوردار باشد. اهم این حقوق، حق حضور در فضا، حق استفاده و عمل و رفتار آزادانه در آن، حق اختصاص دادن فضا به خود و حق تغییر و اصلاح فضا و حق واگذاری آن است.
چنانچه پنج محور فوق کلیه محورهای اصلی کیفیت یک شهر را تشکیل دهد، باید دو معیار به شرح ذیل را نیز همیشه به عنوان یکی از آیتم های چیزهای خوب به آن اضافه کرد. این دو معیار هر چند با معیارهای گفته شده متفاوت است ولی در هر یک از محورهای اصلی وجود دارد. اولی نگرش به هزینه تحقق یافتن هر یک از محورهای اصلی دارد و بعدی میزان بهره وری هر انسان را از کیفیت های ذکر شده، مطرح می نماید.

معیارهای این محور فرعی عبارتند از:

ـ کارآیی:
اشاره دارد به انواع هزینه های ایجاد و نگهداری شهر براساس محورهای اصلی و به منظور ایجاد تعادل در ارزش های مطرح شده. کارایی میزان حصول یک کیفیت یا عملکرد را به از دست دادن دیگری مربوط می سازد. یعنی در واقع عامل متعادل کننده ای است که میزان حصول هر یک از محورهای اصلی را در شهر خوب معلوم می دارد.

ـ عدالت:
به معنای چگونگی توزیع کیفیت ها به منظور ایجاد تعادل بین افراد یک شهر در کسب کیفیت های ذکر شده است. البته عدالت به معنی برابری صرف در برخورداری از این کیفیت ها نمی باشد بلکه به معنی فراهم آمدن فرصت مساوی برای تمام افراد برای بهره مندی از این مواهب در حد نیاز و استعدادشان است.
در ادامه بررسی هر یک از این محورها، بصورتی تفصیلی تر مورد بحث قرار گرفته و با ارائه شکل هایی خاص روشن تر شده است.

javad jan
04-20-2013, 02:43 PM
او‍‍ژن هنارد
اوژن هنارد (1923-1849) معمار و شهرساز فرانسوی است. هنارد بی شک بزرگترین « شهرساز پیشگو » بوده است و پیشنهادهای وی (بدون آنکه تقریباً هیچ نامی از آنها برده شود) تأثیر عملی و نظری قابل ملاحظه ای بر دیگران داشته است.شهر ماشینی هنارد هم دوره با شهر صنعتی گارنیه و شهر خطی سوریا ای ماتاست .

• زندگی هنارد با دگرگونی های بزرگ در ساخت خودرو و کاربری آن هم هنگام بود.او با پیش بینی آینده ای که صنعت خودروسازی برای فرانسه آن روزگار ترسیم مینمود-تأمین اتومبیل های ارزان قیمت برای همه ، ایجاد وسایل حمل و نقل همگانی موتوری به جای واگن اسبی و ...- می کوشید تا برنامه ای چند مرحله ای برای حل ترافیک پایتخت بیابد.

• دلمشغولی و دغدغه ی ذهنی اصلی هنارد در رویارویی با شهر،حل مسائل فنی بود نه مسائل اجتماعی آن. وی ضمن تشریح راهکارهایی که خود بنیانگذار آن بود ، تحلیلی کامل از مسائل گوناگون درباره ی گسترش شهرهای بزرگ به همراه روش تهیه نقشه ی شهری ارائه داد.آمیزه ای از نظریات او در پروژه ی «نقشه ی گسترش و دگرگونی پاریس» که آن را همراه با آلفرد آگاشه و هنری پروست در 1912 تهیه کرده بود ، دیده می شود. این نخستین نقشه ی گسترش پاریس بود که از مرزهای اداری پایتخت فرانسه پا فراتر نهاد.

• وی با جانبداری از بازسازی کامل شبکه خیابانهای پاریس ، بر نقش بزرگ مترو در حمل و نقل شهری پای می فشرد. هنارد بر این باور بود که چشم اندازی از آینده ی پاریس ، ضرورتی محتوم است و باید برنامه ای چند مرحله ای ارائه نمود تا پاسخگوی نیازهای امروزی باشد و هم آینده.
از ابعاد تازه ی نظریات وی می توان به چارچوب یک نظریه عام و کلی یا مبانی بررسی علمی نیازهای ترافیکی اشاره کرد.

انواع ترافیک از نظر هنارد :
- ترافیک مربوط به سکونت - امور حرفه ای - امور اقتصادی یا تجاری
- امور اجتماعی یا تفریحی - امور جشنها و اعیاد - رفت و آمدهای استثنایی
او همچنین بر پایه کیفیت یا ویژگی هر یک از این رفت و آمدها، آنها را به دسته هایی تقسیم نمود ؛ رفت و آمدهای موقتی یا همیشگی ، رفت وامدهایی که یکنواخت پخش می شوند رفت و آمد های همگرا یا واگرا

• او با بهره گیری از دانسته ها و آمار گردآوری شده «نقشه ی فشردگی ترافیک در مسیر و تقاطعهای عمومی پاریس سال 1904» را به همراه نمودار شبکه ی خیابان ها کشید . پس از انجام این مقدمات بود که او نمودار نظری تصیح شده و نقشه ی شبکه ی پیشنهادی برای خیابانها را پیش نهاد . در این روش ، خیابان ها همچون یک کل که دارای بخشهای تفکیک شده ای بر پایه کارکردهایشان هستند، بررسی شدند . این روش از همه روشهایی که در آغاز قرن بیستم پذیرفته شده بود پیشی گرفت .

• او تنها به طراحی شبکه خیابانها بسنده نکرد ، زیرا به خوبی آگاه بود که کارایی شبکه پیشنهادی وی متأثر از چگونگی طراحی تقاطعهاست .

پیشنهادات هنارد برای حل مشکل تقاطع ها :
- نخستین راهکار وی ، ساختن تقاطعهای غیر همسطح بود که شکلی جنینی و ابتدایی از سیر دگرگونی تقاطعهایی است که امروزه به صورت روگذرها و زیرگذرهای چند طبقه در هر نقشه ای برای شهرهای بزرگ در نظر گرفته می شوند . هنارد می گوید : از آنجایی که تمام دردسرها و آشفتگی ها از برخورد دو مسیر عمده ی ترافیکی بر می خیزد ، بگذارید تا با عبور یکی از مسیرها از روی مسیر دیگر علت اصلی آشفتگی را از میان برداریم .

- دومین پیشنهاد طرح « فلکه » بود به همراه راهروهای زیرزمینی برای پیاده ها . او می دانست راه حل تقاطع غیر همسطح ، گذشته ازنیازبه فضای زیاد نارسایی هایی هم دارد . یکی از این نارساییها ، پاسخگو نبودن به تقاطعهایی با 5 یا 6 خیابان اصلی بود . از این رو او فلکه را پیشنهاد کرد . هنارد خود اذعان دارد که « فلکه بسیار ساده تر و زیبا تر از طرح پیشین است » .

• هنارد به بررسی و تحلیل فضای زیرزمین پرداخت و از بی نظمی و شیوه ی چیدمان خطوط گوناگون مانند : آبگذرها،فاضلاب،گذرگاه کابل تلگراف و تلفن،برق،گازو... سخن گفت.او وضعیت آن روزها را علت اصلی نتایج بسیار تلخ پیش آمده برای خیابان - به معنای واقعی آن – میداند و می گوید : مهمترین زیان این سیستم آن است که هرگونه اقدام فنی- که عنصری تازه برای سلامتی و بهبود ساکنان در بر داشته باشد- را بسیار مشکل و حتی نا ممکن می سازد با این همه از همین امروز می توان بعضی از این عناصر را پیش بینی کرد.هنارد بر ان باور بود که تمام گرفتاریها ناشی از آن است که ما اعتقاد داریم « کف خیابان باید در تراز خاک طبیعی اولیه ساخته شود ».

سایر اقدامات شهرسازی هنارد :
- پیشنهاد راهکار پلکانی(دندانه ای) برای شکستن یکنواختی ردیف سازی های شهری، که بعدها لوکوربوزیه نیز آن را مطرح ساخت. - ارایه نخستین نظریه «حمل و نقل همگانی شهری» - مبتکر «چهارراه شبدری» و «تقاطع های غیر همسطح». - انتشار مجموعه ای از پیشنهادها به ویژه درباره ی پارک ها و باغ ها که تا کنون تازگی خود را حفظ کرده در «پژوهش هایی درباره ی تغییر شکل پاریس» در خلال سالهای 1903 تا 1909. هنارد به دنبال اشتیاق خاص خود به موضوع « فضاهای بزرگ سبز » کم ایرادترین کار هوسمان را اختصاص دادن « گردشگاههای بزرگ» برای پاریس می دانست . - ارایه نظرات ارزشمند در زمینه ی حفاظت محیط های تاریخی: «هر بنای تاریخی را باید به خاطر ارزشی که دارد و مکانی که در آن جای گرفته ، مورد توجه قرار داد » . یک بنای تاریخی با ابعاد میانه ، احتمال دارد که از تأثیر ارتفاع و حجم بناهایی که در نزدیکی آن ساخته می شوند به شکلهای مختلف آسیب ببیند . - مبدع «شهر نمونه ها » بر روی زمین مصنوعی که حدود چند سالی است که به واقعیت پیوسته اند . - نظریه پرداز شهرسازی زیرزمینی , وی پیشنهاد می کند پیاده روها و سواره روها به طور مصنوعی در ارتفاع ساخته شوند . در ارتفاعی که بتوان از فضاهای زیرین آن برای شبکه ی تأسیسات زیربنایی بهره برداری نمود .

او خیابان و طبقه های متعدد را اینگونه تصور میکند:

- نخستین طبقه برای پیاده ها و سواره ها
- دومین طبقه برای ترامواها
- سومین طبقه برای کانال های مختلف تاسیساتی و تخلیه زباله
- چهارمین طبقه برای حمل و نقل کالا

جمعبندی :
• هر چند هنارد اندیشه های مناسب با سده ی بیست و یکم داشت ، در برخی موارد در بند بسیاری از تصورات رایج سده ی نوزدهم بود . به گفته ی اوستروفسکی می توان گفت که : « اوژن هنارد تصورات جالب خود را از آینده ای دور ، با زبان معماری متعلق به گذشته بیان کرده است » .

• هنارد کسی است که می کوشد برای دگرگونی های شهرهای بزرگ چاره اندیشی کند ، اما با محدودیت های بسیاری روبرو می شود که برای حل آنها تلاش نموده است . این در حالیست که کسانی چون هاوارد و... که خود را درگیر شهر موجود نمی نمایند و می کوشند ترسیم هایی از شهرهای جدید ارائه دهند ، از چنین قیدهایی رها هستند ، پس تلاش های واقع گرایانه تر هنارد شایسته ی تقدیر است .