PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده می باشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمی کنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دیونیزوس یا باکوس



Borna66
09-16-2009, 12:02 AM
این داستان با داستان دمتر تفاوت بسیار دارد.دیونیزوس آخرین خدایی بود که به اولمپ آمد.هومر اجازه ورود نمی داد.برای داستان یا ماجرای وی هیچمنبع نخستینی وجود ندارد مگر همان اشاره کوتاه در نوشته های هزیود در قرن هشتم یا هنم پیش از میلاد.در یکی از سرود های هومری که شاید مربوط به قرن چهارم پیش از میلاد باشد فقط در باره کشتی دزدان دریایی و سرنوشت پنتئوس سخن رفته است که آخرین نمایشنامه تورپیدس در قرن پنجم پیش از میلاد است و از جدید ترین شاعران یونانی به شمار می رود.








تبس یا تب شهر دیونیزوس بود که در آن زاده شده بود.او پسر زئوس و شاهزاده خانم تبسی به نام سمله بود.او تنها خدایی بود که پدر و مادرش خدا نبودند بلکه فقط یکی از آنها یعنی پدرش خدا بود.


سمله از بدبخت ترین زنانی بود که زئوس عاشقشان شده بود.در مورد این زن باید گفت که هرا مسبب بدبختیهای وی بود.زئوس دیوانه وار به او دلبسته بود و به او گفته بود اگر چیزی بخواهد بی چون و چرا به او می بخشد.زدوس به رودخانه ستیکس سوگند یاد کرد که چنین خواهد کرد و این سوگندی بود که حتی او هم نمی توانست آرا بشکند یا نقض کند.سمله به زئوس گفت که بهترین و مهمترین چیزی که از او می خواهد این است که او را با تمام شکوه و جلال شهریاری آسمانها و فرمانروای صاعقه ببیند.البته هرا بذر این آرزو را در دل او کاشته بود.زئوس می دانست که هیچ انسانی نمی تواند او را در مقام و شکوه خداوندی ببیند و زنده بماند،امّا چاره ای نبود و نمی توانست کاری کند.او به رودخانه ستیکس سوگند خورده بود.زئوس با همان هیئتی آمد که سمله از او خواسته بود.سمله با دیدن آن عظمت و جلال و شکوه نور درخشان و فروزان الهی وی مرد.اما زئوس کودک آن زن را که چیزی نمانده بود به دنیا بیاید از شکم آن زن بیرون کشید و آن را بی آنکه هرا متوجه بشود در پهلوی خود پنهان ساخت تا زمان تولد او فرا برسد.پس از آن هرمس کودک را با خود برد و به پریان نیزا(نیسا) سپرد تا او را پرورش دهند.نیزا زیباترین دره دنیا بود و هیچ انسانی آنرا با چشم ندیده بود و نمی دانست در کجا قرار دارد.بعضی ها می گویند پریان یا نیمف ها همان هیاد ها بودند که زئوس آنها را به صورت ستاره به آسمان آوردو در آن قرار داد یعنی ستارگانی که چون به خط افق نزدیک شوند با خود باران می آورند.


بنابر این خدای تاکستان از آتش آفریده شد و باران او را به بار آوردیعنی همان گرمای سوزانی که انگور ها را به ثمر می رساند و آبی که نهال را زنده نگاه می دارد.


چون دیونیزوس به مردی رسید به جاهای دوردست سفر کرد:


سرزمینهای غنی از طلای لیدیا


و فریجی و دشتهای آفتاب خورده


ایران و دیوار های بزرگ باکتریا


سرزمین طوفان زده مدس


و عربستان پر برکت و خجسته





او به هرجا که می رفت شیوه شیوه کاشت و به بار آوردن تاک را و همچنین رمز پرستش خود را به مردم آن سامان یاد می داد و آنها نیز در هر جا او را به عنوان خدا پذیرا شدند تا سرانجام به سرزمین و کشور خود نزدیک شد.


روزی در دریا نزدیک بونان کشتی دزدان دریایی بادبان کشان نزدیک شد سرنشینان کشتی در دماغه ای بزرگ نزدیک دریا جوانی زیبا روی دیدند.موی سیاه و زیبایش روی ردایی ارغوانی که بر دوش انداخته بود افشان شده بود.او به شاهزاده ای شباهت داشت ،از آن شاهزادگانی که پدر و مادرش حاضر می شوند پول کلانی برای آزادی وی بپردازند.جاشوان شاد و خوشحال به روی ساحل پریدند و او را گرفتند.بر عرشه کشتی طنابهای طنابهای خشن و ضخیم آوردند تا دست و پای او را با آن ببندند طنابها به هم نمی آمدند و به محض تماس با بدن وی از هم می گسست.او با چشمان سیاهش نشسته بود و لبخند زنان به آنها نگاه می کرد.


در میان جاشوان فقط سکانی بود که فهمید چرا چنین است و فریاد زنان گفت که او حتما یکی از خدایان است و باید بی درنگ آزاد شود وگرنه سخت زیان خواهند دید.اما ناخدا او را احمق خواند و مسخره کرد و به جاشوان دستور داد در بالا بردن بادبان شتاب کنند باد بر بادبان وزید و بادبان شکم انداخت و جاشوان بادبان را محکم کشیدند ولی کشتی از جای نجنبید.حوادث شگفتی برانگیز یکی پس از دیگری روی داد.شرابی عطرآگین جویبار گونه بر عرشه کشتی روان شد.درخت تاکی پر از خوشه بر عرشه کشتی پدیدار شد و پیچکی سبز رنگ درست مثل یک دسته گل دور دکل پیچید که گل و میوه های زیبا داشت.دزدان دریایی که به شدت وحشت کرده بودند به سکانی دستور دادند کشتی را به سمت ساحل براند.اما دیگر دیر شده بود زیرا درست همان زمان که این سخن را به زبان آوردند آن جوان اسیر به یک شیر بدل شد که می غرّید و خشمگین به آنان نگاه می کرد.آنها چون این را دیدند خود را به دریا افکندند و همه به غیر از سکانی به دلفین بدل شدند.خداوند به آن سکانی رحمت آورد و او را بازگرداند و به او گفت که جرأت از دست داده را باز یابد زیرا مورد لطف ویژه کسی قرار گرفته است که واقعا یکی از خدایان است.


در راه رفتن به یونان وقتی که از تراس می گذشت یکی از پادشاهان آن سرزمین به نام لیکورگوس که با آیین پرستش جدید مخالف بود به او توهین کرد.دیونیزوس در برابر وی عقب نشست حتی از وی گریخت و به ژرفای دریا پناه برد.اما دیری نگذشت که دوباره برگشت و بر او چیره شد و او را هرچند ملایم این چنین کیفر رساند:


او را در غاری کوهستانی زندانی کرد


تا نخستین خشم دیوانه وارش


به تدریج کاستی یافت و آموخت


که خدایی را که به استهزاء گرفته است بشناسد


اما خدایان دیگر نرمخو نبودند.زئوس لیکورگوس را نابینا کرد که اندکی بعد در گذشت.


آنهایی که با خدایان در می افتادند و با آنان ستیزه جویی می کردنددیر زمانی زنده نمی ماندند.


دیونیزوس طی گشت و گذارش یک روز با شاهزاده خانم کرت به نام آریادن دیدار کرد که تزئوس شاهزاده آتنی در ساحل جزیره ناکسوس تنها رهایش کرده بود،حال آنکه همین شاهزاده خانم زمانی جان تزئوس را نجات داده بود.دیونیزوس بر آن شاهزاده رحمت آورد او را رهانید و سرانجام دل در گرو عشق او گذاشت.هنگامی که شاهزاده خانم در گذشت.دیونیزوس تاجی را که به وی هدیه داده بود برداشت و آن را در میان ستارگان جای داد.


دیونیزوس مادرش را که هیچگاه ندیده بود به خاطر داشت.آن چنان مشتاق دیدار مادر بود که سرانجام دل به دریا زد و با شهامت تمام به دنیای زیرین رفت تا او را بجوید.چون او را یافت با قدرت مرگ که می کوشید او را از مادرش جدا سازد به ستیزه و مبارزه برخاست و مرگ سررانجام سر تسلیم فرو آورد.دیونیزوس مادر را با خود به همراه آورد ولی مادر نخواست بر روی زمین زندگی کند پس او را به کوه اولمپ برد جایی که خدایان دیگر از دیدنش شاد شدند انگار که یکی از خودشان بودیعنی یکی از جاودانان البته در مقام مادر خدایی که حق داشت در میان جاودانان زندگی کند.


خدای شراب می توانست مهربان و گشاده دست باشد.او حتی می توانست سنگدل و بی رحم باشد و انسانها را به وحشت بیندازد که دست به کارهای هراسناک بزنند. اغلب آنها را دیوانه می کرد.مائناد ها که آنها را باکانت ها هم می نامیدندزنانی بودند که با نوشیدن شراب دیوانه و سر شوریده می شدند.آنها به میان جنگلها و کوهستان ها می رفتند و فریادهای گوشخراشی می کشیدندچوبها و شاخه ها و یا ترکه های جوز کلاغ را به دست می گرفتند و آنها را بالای سر تکان می دادند و مستانه و از خود بی خود به این سو و آن سو می دویدند.هیچ چیزی جلو دارشان نبود.هرگاه وحوش را بر سر راه خود می دیدند آنها را قطعه قطعه می کردند و قطعات خونریز گوشت را می بلعیدند.


خدایان اولمپ نشین در مراسم قربانی و ایین پرستش خواهان نظم و آرامش بودند.این زنان دیوانه این مائناد ها هیچ پرستشگاهی نداشتند.آنها برای اجرای آیین پرستش به جنگلها و کوهساران خشک و بی بار و بر می رفتند و یا به انبوه ترین جنگلها،انگار که بجا آورندگان رسوم و آیینهای کهن ادواری بودند که انسانها هنوز ساختن خانه برای خدایانشان را نیاموخته بودند.آنها از شهر پر گرد و غبار گرفته و پر جمعیت بیرون می آمدند و به تپه ماهور ها و جنگلهای پاکیزه ای می رفتند که پای هیچ موجودی به آنان نرسیده بود.در آنجا دیونیزوس به آنها شراب و غذا می داد ، هم از گیاهان و توت و هم شیر بز وحشیگیاهان نرم لطیف زیر درختان پر برگ جایی که برگهای سوزنی کاجها هر سال پیوسته بر زمین می ریخت بسترشان بود.


پرستش دیونیزوس همیشه در این دو اعتقاد کاملا متضاد و خیلی دور از هم مترمرکز شده بود:در آزادی و شادی خلسه گونه،و در اعمال وحشیانه.خدای شراب می توانست این دو را به پرستندگانش بدهد.دیونیزوس در خلال داستان زندگی اشزمانی مهربان،دوست و گشاده دست و برکت دهنده انسانهاست و زمانی دیگر موجب تباهی و نابودی آنها.از بدترین و پلیدترین اعمالی که به وی نسبت می دهند آن است که در شهر تبس که مادرش متولد شده بود مرتکب شد.


دیونیزوس به تبس یا تب آمد تا رسم پرستش خود را در آن دیار برقرار سازد.طبق معمول شماری زن ملتزم رکابش بودند که می رقصیدند و آواز ها و سرودهای شاد می خواندن.آنها همه پوستینهای دوخته از پوست آهو بر جامه هایشان پوشیده بودند و ترکه های پوشیده از پیچک در دستها تکان می دادند


پنتئوس شهریار تب پسر خواهر سمله بود ولی هیچ نمی دانست که رهبر و سرکرده این زنان شوریده سر و عجیب پسرخاله خود اوست.او هیچ نمی دانست که وقتی سمله مرد زئوس کودکش را نجات داد.آن رقص و پایکوبی وحشیانه و آن آواز خوانی پر هیاهو و اصولا آن کردار شگفت انگیز این بیگانگان را فوق العاده زشت می دانست و می خواست که بی درنگ خاتمه یابد.پنتئوس به نگهبانان دستور داد که تازه واردین را دستگیر و زندانی کنند،به ویژه رهبر و سرکرده آنان که"چهره اش از زیاده روی در نوشیدن شراب سرخ شده و جادگری است اهل لیدیا"اما چون این سخن بگفت صدای ملایم هشداری را از پشت سر شنید:"این مردی که شما طردش می کنید خدایی جدید است و فرزند سمله که زئوس او را نجات داد.او و دمتر ،برای آدمیان از بزرگترین خدایان روی زمین محسوب می شوند."گوینده این سخن پیامبر یا پیشگوی نابینا،تیرزیاس ، بود که از مقدسین و اولیای ساکن شهر تبس و تنها کسی بود که از اراده خدایان آگاه بود. اما هنگامی که پنتئوس سر برگرداند به او پاسخ گوید،دید که وی مانند زنان وحشی لباس پوشیده است:پوششی از برگهای پیچک بر موهای سپیدش ،پوستینی از پوست آهو بر دوش، و ترکه ای از درخت کاج در دست لرزانش.پنتئوسچون او را به این هیئت دید با تمسخر به او خندید و بعد با لحنی خشمگینانه دستور داد او را از پیش چشمهایش دور کنند. بدین سان او حکم محکومیت خویش را صادر کرد:هرگاه خدایان با او گفتگو می کردند صدایشان را نمی شنید.


گروهی از سربازانش دیونیزوس را از برابر وی گذراندند . آنها به او گفتند که دیونیزوس نکوشیده است بگریزد یا در برابرشان پایداری کند،بلکه در عوض کاری کرده است که اسیر کردن و آوردن وی برای ایشان بسیار آسان و بی دردسر بوده است.به طوری که از کرده خود شرمنده شده اند و به او گفته اند که مأمور و معذور بوده و از خود هیچ اراده ای نداشته اند.آنها حتی اظهار داشته اند که دوشیزگانی که زندانی کرده بودند همگی به کوهستانها گریخته اند زیرا پایبندها به پایشان بسته نمی شد و در ها نیز خود به خود باز می شدند آنها گفتند"این مرد با معجزه های زیاد به تبس آمده است..."


پنتئوس تا این هنگام جز از خشم خود از هیچ چیز دیگری آگاه نشده بود . او با لحنی درشت و ناهنجار با دیونیزوس سخن گفت اما دیونیزوس در عوض نرم خویانه پاسخ داد،گویی می کوشید وی را به خویش باز گرداند و دیدگانش را باز کند تاببیند که در برابر یک خداوند ایستاده است .دیونیزوس به پنتئوس هشدار داد که نمی تواند او را در زندان نگه دارد ،"زیرا خداوند مرا آزاد خواهد کرد ".


پنتئوس با لحنی استهزاء آمیز پرسید:"خداوند؟"


دیونیزوس پاسخ داد:"بله او همینک اینجاست و شاهد درد و اندوه من است"


پنتئوس گفت:"جایی نیست که چجشمان من بتوانند او را ببینند"


دیونیزوس پاسخ داد"او همین جایی است که من ایستاده ام.چون شما مؤمن نیستید،نمی توانید او را ببینید."


پنتئوس خشمگینانه به سربازان دستور داد او را ببندند و به زندان ببرند،امّا دیونیزوس ،در حال رفتن ،چنین می گفت:"ستمی که شما بر من روا می دارید ستمی است که بر خدایان روا داشته اید"


اما زندان از پذیرفتن دیونیزوس ابا می کرد.وی پیش آمد و در حالی که باز به سوی پنتئوس می رفت کوشید او را قانع کند این معجزات را که خدا بودن او را ثابت می کند بپذیرد و به آیینهای پرستش این خدای جدید و بزرگ ایمان بیاورد اما درست هنگامی که پنتئوس به او توهین می کرد و به او ناسزا می گفت،دیونیزوس او را با کیفری که در انتظارش بود تنها گذاشت و آن وحشت انگیز ترین کیفر ها بود.


پنتئوس به تعقیب پیروان خداوند در تپه ماهور ها ،یعنی به همان جاهایی که دوشیزگان،پس از فرار از زندان ،پناه برده بودند، پرداخت.بسیاری از زنان شهر تبس یا تب به آنها پیوسته بودند . مادر پنتئوس و خواهرانش نیز در آنجا بودند .در آنجا بود که دیونیزوس هراس انگیز ترین جنبه خویش را به معرض تماشا گذاشت.او همه را دیوانه کرد. زنان ،پنتئوس را جانوری وحشی و درنده پنداشتند ،شیری کوهستانی،و به همین پندار همه به سوی او پیش تاختند تا او را بکشند، و مادرش نخستین آنها بود. چون همگی بر سرش ریختند وی دریافت که واقعا با یک خداوند طرف شده و بر ضد او ستیزه جویی کرده است ، و اکنون باید جان بر سر این کار خویش بگذارد.آنها او را قطعه قطعه کردندو بعد،یعنی درست بعد از آن ،خداوند شعورشان را آنها باز گرداند، و آنگاه بود که مادر پنتئوس دریافت که چه کرده است.دوشیزگان که اکنون همه هشیار شده و شعور خود را باز یافته بودند ، به مادر پنتئوس که اکنون درد می کشید و می گریست نگاه می کردند ،و رقص کنان و آواز خوانا و در حالی که ترکه هایشان را وحشیانه تکان می دادند به یکدیگر می گفتند:


خدایان به شیوه های عجیب به سوی آدمیان می آیند


چه بسا که امید های گذشته را تحقق بخشیده اند


و چه بسا امیدها که به نومیدی سوق داده اند


و چه بسا راه هایی که ما نمی دانستیم خداوند به رویمان گشوده است


و این نیز خواهد گذشت