بالا
 دانلود نمونه سوالات کارشناسی ارشد پیام نور با پاسخنامه

 دانلود نمونه سوالات فراگیر پیام نور

 فروشگاه پایان نامه و مقاله




 دانلود نمونه سوالات نیمسال دوم 93-94 پیام نور

 دانلود نمونه سوالات آزمونهای مختلف فراگیر پیام نور

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 از مجموع 1

موضوع: داستان کوتاه -پاکت ها ریموند کارور ترجمه : مصطفی مستور

  1. #1
    غریب آشنا آواتار ها
    • 1,800
    • 2,343
    مدير بازنشسته

    عنوان کاربری
    مدير بازنشسته
    تاریخ عضویت
    Sep 2012
    محل تحصیل
    باشگاه دانشجویان پیام نور-طبقه ی اول-پلاک7
    راه های ارتباطی
    تشکر ها
    1,198
    پست های وبلاگ
    30

    new12 داستان کوتاه -پاکت ها ریموند کارور ترجمه : مصطفی مستور




    پاکت ها


    ریموند کارور


    ترجمه : مصطفی مستور


    یكی از روزهای گرم و مرطوب است. من از پنجره‏ی اتاق‏ام در هتل می‏توانم بیش‏تر قسمت‏های شهر میدوسترن(1) را ببینم. می‏توانم چراغ‏های بعضی ساختمان‏ها را كه روشن می‏شوند، دود غلیظی را كه از دودكش‏های بلند بالا می‏روند، ببینم.‏ كاش مجبور نبودم به این چیزها نگاه كنم.


    می‏خواهم داستانی را برای شما نقل كنم كه سال قبل وقتی توقفی در ساكرامنتو داشتم، پدرم برایم تعریف كرد. مربوط به وقایعی است كه دو سال قبل از آن پدرم را در‏گیر كرده بود. آن موقع هنوز او و مادرم از هم طلاق نگرفته بودند.


    من كتاب فروش‏ام. نمایندگی یك سازمان معروف تولید كتاب‏های درسی را دارم كه دفتر مركزی‏اش در شیكاگو است. محدوده‏ی كاری من ایلینویز، بخش هایی از آیووا و ویسكانسین است. وقتی در اتحادیه‌ی ناشران كتاب غرب كشور در لوس‏آنجلس شركت كرده بودم فرصتی دست داد تا چند ساعتی پدرم را ملاقات كنم. از وقتی از هم طلاق گرفته بودند ندیده بودم‏اش، منظورم را كه می‏فهمید. آدرس‏اش را از توی كیف جیبی‏ام بیرون آوردم و به‌اش تلگراف زدم. صبح روز بعد وسایل‌ام را به شیكاگو فرستادم و سوار هواپیمایی به مقصد ساكرامنتو شدم.


    دقیقه‏ای طول نكشید كه شناختم‌اش. جایی كه همه ایستاده بودند، ـ می‌شود گفت پشت در ورودی‏ـ ایستاده بود. با موهای سفید، عینكی بر چشم و شلوار بشوی و بپوش قهوه‌ای رنگ.


    گفتم: " پدر، حال‌ات چه طوره؟ "


    گفت: " لس(2) "


    با هم دست دادیم و رفتیم به طرف خروجی.


    گفت: " مری(3) و بچه ها چه طورند؟ "


    گفتم: " همه خوب اند، " كه البته حقیقت نداشت.


    پاكت سفید شیرینی ‌فروشی را باز كرد و گفت: " كمی خرت و پرت برات گرفته‌ام می‏تونی با خودت برگردونی. زیاد نیست. كمی شیرینی بادام سوخته برای مری و كمی هم پاستیل میوه‏ای برای بچه‏ها. "


    گفتم: " متشكرم."


    گفت: " وقتی خواستی برگردی یادت نره همراه‌ت ببری شون. "


    از سر راه چند راهبه كه به طرف محل سوار شدن هواپیما می‏دویدند كنار رفتیم.


    گفتم: " مشروب یا قهوه؟ "


    گفت: " هر چی تو بگی، ولی من ماشین ندارم،‌"


    كافه‏ی دنجی پیدا كردیم، مشروب گرفتیم و سیگار‌ها را روشن كردیم.


    گفتم: " این هم از كافه، "


    گفت: " خوب، آره، "


    شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم: " بله. " به پشتی صندلی تكیه دادم و نفس عمیقی كشیدم، هوایی را كه در نظرم گرفته و غمبار بود تو می‏دادم و پدرم سرش را چرخاند.


    گفت: " گمون‌ام فرودگاه شیكاگو چهار برابر این جا باشه."


    گفتم: " بیش از چهار برابره. "


    گفت: " فكر می‏كردم بزرگ باشه، "


    گفتم: " از كی عینك می‌زنی؟ "


    گفت: " از مدتی پیش."


    جرعه‌ای قورت داد و بعد درست رفت سر اصل مطلب.


    " كاش سر این قضیه مرده بودم " دست ‌های زمخت‌اش را گذاشت دو طرف عینك‌اش." تو آدم تحصیل كرده‌ای هستی، لس. تو كسی هستی ‌كه می‏تونی این رو بفهمی."


    زیرسیگاری را روی لبه‌اش گرداندم تا چیزی را كه زیرش نوشته شده بود بخوانم: باشگاه هارا(4) / رنو(5) و لیك تاهو(6) / جاهای خوبی برای تفریح.


    "زنی بود از كارمندان شركت استانلی پروداكتز(7) ریزه بود، با دست‌ها و پاهای كوچك و موهایی كه مثل زغال سیاه بودند. خوشگل‌ترین زن توی دنیا نبود اما خوب لعبتی بود. سی‌سال‌اش بود و چند بچه داشت. با همه‏ی اتفاقاتی كه افتاد زن محجوبی بود. مادرت همیشه از او جارویی، زمین‌شویی یا نوعی مواد كیك می‏خرید. مادرت را كه می‏شناسی. شنبه‌ای بود و من خانه بودم. مادرت رفته بود جایی. نمی‏دانم كجا رفته بود. جایی كار نمی‌كرد. توی اتاق پذیرایی داشتم روزنامه می‌خوندم و قهوه می‏خوردم كه این زن كوچولو در زد. سالی وین (8). گفت چیزهایی برای خانم پالمر(9) آورده. گفتم� من آقای پالمر هستم، خانم پالمر الان خانه نیستند،� ازش خواستم بیاد داخل و پول چیزهایی را كه آورده بود به‏اش بدهم. می‏دونی كه چی می‏گم. نمی‏دونست كه باید بیاد داخل یا نه. همان جا ایستاده بود و برگ رسید و پاكت كوچكی را توی دست‌اش نگه داشته بود.


    گفتم: �خیلی خوب، بده شون به من، چرا نمی‏‏آیید داخل چند دقیقه‌ای بنشینید تا ببینم می‏تونم پولی پیدا كنم یا نه.�


    گفت: � اشكالی نداره، می‌تونم بذارم به حساب‌تون. خیلی از مشتری‌ها این طوری‌اند. اصلا اشكالی نداره،�


    گفتم: � نه نه، پول دارم. همین الان پرداخت می‏كنم. هم زحمت برگشتن شما كم می‏شه و هم بدهكاری گردن من نمی‏مونه. بفرمایید تو،� این را كه گفتم در توری را باز نگه داشتم. بی ادبی بود بیرون نگه‌اش دارم.


    پدرم سرفه كرد و یكی از سیگارها را برداشت. از ته كافه زنی خندید. نگاهی به زن انداختم و باز نوشته‏های زیر سیگاری را خواندم.


    اومد داخل، به‌اش گفتم �عذر می‏خوام فقط یك دقیقه طول می‌كشه.� بعد رفتم توی اتاق خواب تا دنبال كیف پول‌ام بگردم. توی كمد لباس‌ها گشتم اما پیداش نكردم. مشتی پول خرد، قوطی كبریت و شانه‌ام اون جا بود اما از كیف پول خبری نبود. مادرت طبق معمول اون روز صبح خانه را مرتب كرده بود. رفتم توی اتاق پذیرایی و گفتم� الان براتون پول پیدا می‏كنم.�


    گفت: �خواهش می‏كنم خودتون رو توی زحمت نندازید،�


    گفتم: �زحمتی نیست، بالاخره باید كیف‌ام را پیدا كنم. خونه‌ی خودتونه، راحت باشید.�


    گفت: � اوه راحت‌ام.�


    گفتم:‌�‌این جا رو بخوان، چیزی درباره‏ی سرقت بزرگی كه توی شرق اتفاق افتاده شنیده‌ای؟ همین الان داشتم درباره‌اش می خوندم.�


    گفت: �دیشب خبرش را از تلویزیون شنیدم،�


    گفتم:�‏خیلی راحت فرار كرده اند،�


    گفت:�خیلی زبل بوده اند،�


    گفتم:�یك جنایت به تمام معنا،�


    گفت:�خیلی كم پیش می‏آد كسی بتونه قسر در بره،�


    دیگه نمی‏تونستم از چی باید حرف بزنم. نشسته بودیم اون‌جا و هم دیگر را نگاه می‏كردیم. بعد رفتم توی ایوان و توی لباس چرك‌ها دنبال شلوارم گشتم. فكر می‏كردم مادرت شلوارم را اون جا گذاشته. كیف توی جیب پشتی شلوارم بود. برگشتم توی اتاق و پرسیدم چه قدر بدهكارم.


    سه یا چهار دلار بیش‏ترنبود. پول‏اش را دادم و بعد نمی‏دونم چی شد كه از او پرسیدم اگه داشته‌شون با‌ها‌شون چه كار می‏‏كرد، منظور همه‏ی پول‌هایی بود كه دزدها سرقت كرده بودند.


    خندید و من دندان‌هاش را دیدم.


    نمی‌دونم چی به سرم اومد. لس، پنجاه و پنج سال سن داشتم. بچه‌هام بزرگ شده بودند. آن قدرها هم احمق نبودم كه این چیزها را نفهمم. سن اون زن نصف سن من بود و بچه‌هاش مدرسه می‏رفتند. برای شركت استانلی كار می‏كرد. می‏خواست سرش گرم باشه. احتیاجی به كار كردن نداشت. به اندازه‏ی كافی پول برای گذران زندگی‌شان داشتند. شوهرش لاری(10) راننده‏ی یك شركت باربری بود. پول خوبی در می‏آورد. می‏دونی، راننده‏ی كامیون بود.


    پدرم مكث كرد و صورت‌اش را پاك كرد.


    گفتم: "هر كسی توی زندگی‌اش خطا می‌كنه،"


    سرش را تكان داد.


    "دو تا پسر داشت، هنك(11) و فردی(12) تقریبا یك سال فاصله‏ی سنی داشتند. چند تا عكس به‌ام نشون داده بود. بگذریم، وقتی اون مطلب را در باره‏ی پول‌ها گفتم خندید، گفت حدس می‏زنه از فروشندگی برای شركت استانلی پرو‏داكتز استعفا می‏ده و می‏ره به داگو(13) و یك خانه اون جا می‏خره. گفت فامیل‏هاش توی داگو زندگی می كنند."


    سیگار دیگری آتش زدم و به ساعت‌ام نگاه كردم. میخانه‏چی ابرو‌هاش را بالا برد و من لیوان را بالا آوردم.


    "خوب روی كاناپه نشسته بود و پرسید سیگار دارم. گفت سیگارهاش رو توی اون یكی كیف‌اش توی خونه جا گذاشته. گفت وقتی یك كارتون سیگار توی خونه داشته باشه خوش‌اش نمی‏آد از دستگاه‏های سكه‌ای سیگار بخره. سیگاری به‌اش دادم و براش كبریت روشن كردم. لس، راست‌اش را بخواهی، انگشتان‌ام داشتند می‏لرزیدند."


    مكث كرد و دقیقه‌ای زل زد به بطری. زنی كه خندیده بود دست‌هاش را دور بازوهای مردانی كه دو طرف‌اش نشسته بودند حلقه كرد.


    "بعدش را درست به خاطر نمی‌آرم. از او پرسیدم قهوه می‌خوره. گفتم‌اش تازه یك قوری درست كرده‏ام. گفت دیگه باید بره. گفت شاید برای یك فنجان وقت داشته باشه. رفتم توی آشپزخانه و صبر كردم تا قهوه گرم شود. لس، این رو می‏خوام بگم، به خداوند قسم می‏خورم در تمام مدتی كه من و مادرت زن و شوهر بودیم هرگز حتی یك بار هم به مادرت خیانت نكرده بودم. حتی یك بار. با این كه بارها دل‌ام می‏خواست و فرصت‌اش هم پیش آمده بود. این را به‌ات بگم كه تو مادرت را مثل من نمی‏شناسی."


    گفتم: "مجبور نیستی در باره‏ی اون قضیه هر چی می‏دونی بگی."


    "قهوه‌اش را براش بردم، حالا دیگه كت‌اش را هم درآورده بود. با فاصله‌ای از او روی انتهای دیگر كاناپه نشستم و شروع كردیم به زدن حرف‌های خصوصی‌تر. گفت دو تا بچه داره كه توی دبستان ابتدایی روزولت(14) درس می‏خونند، و شوهرش لاری هم راننده است و گاهی یكی دو هفته خانه نیست. یا بالا می‏ره به سمت سیاتل(15) و یا می‏ره پایین به طرف لوس‌آنجلس(16).گاهی هم تا فینیكس(17) می ره. همیشه یك جاست. گفت وقتی دبیرستان می‏رفتند با لاری آشنا شده. گفت به این حقیقت كه سراسر زندگی اش را درست طی كرده افتخار می‏كند. خوب، چیزی نگذشت كه به حرف هایی كه می‏زدم لبخند می‏زد. این چیزی بود كه می‏شد دو تا برداشت ازش كرد. بعد پرسید لطیفه‏ی كفش فروش سیاری را كه به دیدن زن ‌بیوه‌ای رفته شنیده‌ام. هر دومون به لطیفه‌اش خندیدیم و بعد هم من یك لطیفه‏ی كمی بدتر تعریف كردم. بعد او به شدت خندید و سیگار دیگری كشید. خلاصه حرف حرف آورد، این چیزی بود كه اتفاق افتاد، می‏دونی كه چی می‏گم؟


    " خوب، بعد بوسیدم‌اش. سرش را روی كاناپه عقب بردم و بوسیدم‌اش، احساس كردم زبان‌اش را با عجله توی دهان‌ام تكان می‏دهد. می‏فهمی چی دارم می‏گم؟ مردی كه توانسته بود در زندگی‌اش تمام اصول و اخلاق را رعایت كند ناگهان داشت به همه چیز پشت پا می‏زد. خوشبختی‌اش داشت از دست‌اش می رفت. می‌دونی كه چی می گم؟ همه‏ی این چیزها در یك چشم به هم زدن اتفاق افتاد. بعد گفت، �لابد فكر كرده‌ای من هرزه و یا یه چیزی توی این مایه‌هام،�بعد هم از خانه زد بیرون.


    " خیلی هیجان‏زده بودم. می‏فهمی كه؟ كاناپه را مرتب كردم و كوسن‌ها را گذاشتم سر جاشان. روزنامه‏ها را تا زدم و حتی فنجان‌هایی را كه توی‏شان قهوه خورده بودیم، شستم قوری قهوه را خالی كردم. در همه‏ی این مدت به این فكر می‏كردم كه چه طور توی صورت مادرت نگاه كنم. ترسیده بودم.


    "‏خوب، قضایا این طوری شروع شد. من و مادرت مثل سابق با هم زندگی می‏كردیم اما من مرتب سراغ اون زن می‏رفتم."


    زنی كه در كافه نشسته بود از روی چهار‏پایه‌اش بلند شد. چند قدم به طرف وسط كافه آمد و بعد شروع كرد به رقصیدن. سرش را به این طرف و آن طرف تكان می‏داد و با انگشتان‌اش بشكن می‏زد. میخانه‏چی از مشروب ریختن دست كشید. زن دست‌هاش را بالای سرش آورد و در دایره‏ی كوچكی وسط كافه شروع كرد به چرخیدن. اما بعد از رقصیدن ایستاد. و میخانه‏چی هم به كارش برگشت.


    پدرم گفت: "دیدی چی كار كرد؟ "


    اما من اصلا حرفی نزدم.


    گفت: "اوضاع همین طور پیش می‏رفت، لاری دنبال برنامه‌های خودش بود و من هم هر وقت فرصتی پیش می‏اومد می رفتم سراغ اش. به مادرت می‏گفتم فلان جا یا بهمان جا می‏رم."


    عینك‌اش را در آورد و چشم‌هاش را بست. "تا حالا این چیزها را به كسی نگفته بودم"


    هیچ حرفی نداشتم كه بزنم. به محوطه‏ی بیرون و بعد به ساعت‌ام نگاه كردم.


    گفت: "ببینم، هواپیما كی پرواز می‏كنه؟ می‏تونی پروازت را عوض كنی؟ لس، بذار مشروب دیگه‌ای بخرم با هم بخوریم. دو تا دیگه سفارش می‏دم و حرف‌هام رو زود تمام می‏كنم. گوش كن، یك دقیقه بیش‌تر طول نمی‏كشه."


    "عكس‌اش را توی اتاق خواب كنار تخت گذاشته بود. اوایل اذیت می‏شدم، منظورم دیدن عكس لاری در اون جا و الی آخر. اما مدتی بعد به‌اش عادت كردم. می‏بینی انسان چه طور به بعضی چیزها عادت می‏كنه؟ " سرش را تكان داد.


    "باور كردن‌اش سخته. به هر حال عاقبت خوبی نداشت. خودت می‏دونی. خودت همه چیز رو می‏دونی."


    گفتم: "من فقط چیزهایی رو كه تو به‌ام می‏گی می‏دونم."


    "به‌ات می‏گم، لس. به‌ات می‏گم مهم ترین مسئله این وسط چی هست. می‏دونی، چیزهای مهمی این وسط مطرحه. چیزهایی مهم تر از جدا شدن مادرت از من. پس حالا خوب گوش كن. یك بار با هم توی رخت‏خواب بودیم نزدیك ناهار بود. اون جا خوابیده بودیم و داشتیم با هم حرف می‏زدیم. احتمالا چرت می‏زدم. می‏دونی، از اون چرت زدن و خوابیدن‌های مسخره بود. همان وقت بود كه داشتم به خودم می‏گفتم بهتره بلند شوم و زود بزنم به چاك. انگار همان موقع بود كه ماشینی آمد داخل و جلو پاركینگ كسی از آن پیاده شد و در را محكم بست.


    "زن جیغ كشید و گفت: �خدای من، لاری اومد!‌�


    " لابد مثل دیوونه‌ها شده بودم. انگار به این فكر می‏كردم كه اگه از در عقبی فرار كنم یقه‌ام را می‏گیرد و به نرده‌های حیاط آویزان‌ام می‏كند و شاید بكشدم. سالی داشت صداهای مسخره‌ای از خودش در می‏آورد. انگار نمی‏تونست نفس بكشه. روبدوشامبرش را پوشیده بود اما جلوش باز بود. توی آشپزخانه ایستاده بود و داشت سرش را تكان می‏داد. همه‏ی این چیزها توی یك لحظه اتفاق افتاد. می‏فهمی كه. من تقریبا لخت اون جا ایستاده بودم و لباس‌هام توی دست‌ام بود كه لاری در هال را باز كرد. هول شدم و خودم را درست كوبیدم به پنجره‏ی اتاق‌شان، خودم را درست كوبیدم به شیشه."


    پرسیدم: "فرار كردی؟ دنبال‌ات نكرد؟ " پدرم طوری نگاه‌ام كرد كه انگار خل شده‌ام بعد به لیوان خالی‏اش زل زد. من به ساعت ‌ام نگاه كردم و بدن‌ام را كش دادم. سرم كمی از ناحیه‌ی پشت چشم‌ها درد گرفته بود.


    گفتم: "گمون ام بهتره هر چه زودتر از این جا بزنم بیرون." دست‌ام را روی چانه‌ام كشیدم و یقه‌ام را صاف كردم.
    پرسیدم: "اون زن هنوز توی ردینگ(18) زندگی می‏كنه؟ "


    پدرم گفت: "تو هیچی نمی‏دونی. تو اصلا چیزی نمی‏دونی. تو به جز فروختن كتاب هیچی حالی‌ات نیست." تقریبا وقت رفتن بود.


    گفت: "آه خدای من، مرا ببخش، اون مرد داغون شد. روی زمین افتاد و شروع كرد به گریه كردن. زن ایستاده بود توی آشپزخانه و داشت اون جا گریه می‏كرد. زانو زده بود و داشت به درگاه خداوند التماس می‏كرد. آن قدر بلند و رسا كه مرد از توی هال صداش را می‏شنید."


    پدرم خواست چیز دیگری بگوید اما به جای گفتن حرف‌اش سرش را تكان داد. شاید می‌خواست من حرف بزنم.


    آخر سر گفت: "نه، بهتره بری كه به هواپیمات برسی."


    كمك اش كردم كت‌اش را بپوشد و بعد همین طور كه آرنج‌اش را گرفته بودم و به طرف خروجی راهنمایی‌اش می كردم، زدیم بیرون.


    گفتم: "بذار برات تاكسی بگیرم،"


    گفت: "نه، می‌خوام بدرقه‌ات كنم."


    گفتم: "احتیاجی نیست، دفعه‌ی بعد."


    با هم دست دادیم. این آخرین باری بود كه دیدم‌اش. به طرف شیكاگو كه می رفتم یادم آمد پاكت هدیه‌ هاش را انگار توی كافه جا گذاشته‌ام. مثل بقیه ی چیزها. البته مری به شیرینی نیاز نداشت، بادامی یا هر چیز دیگر.


    تازه این مربوط به سال گذشته است. حالاكه نیازش حتی كم‌تر هم شده است.







    زیرنویس:


    1. Midwestern
    2. Les
    3. Mary
    4. Harrah�s Club
    5. Reno
    6. Lake Tahoe
    7. Stanly Products
    8. Sally Wain
    9. Palmer
    10. Larry
    11. Hank
    12. Freddy
    13. Dago
    14. Roosevelt
    15‏ـ Seattle، شهری در ایالت واشینگتن. م.
    16ـ Los Angeles ، شهری در ایالت كالیفرنیا. م.
    17‏ـ‏Phoenix ، مركز ایالت آیروزنا. م.
    18. Redding

    منبع:سایت سارا شعر - داستانی - ترجمه داستان جهان - &#1662

    ...

    ﭠۄﺁטּὧـعــر بلندےکهﺁرزۄ میکنم امضاے ﻣـנּ زیر ﺁטּ باشد!



    کاربر مقابل پست غریب آشنا عزیز را پسندیده است: sfx

  2. # ADS
    نشان دهنده تبلیغات
    تاریخ عضویت
    -
    محل سکونت
    -
    ارسال ها
    -

     دانلود نمونه سوالات نیمسال دوم 93-94 پیام نور با پاسخنامه تستی و تشریحی
     

برچسب برای این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به پست ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •